X
تبلیغات
جوان و علم

جوان و علم

و علم عمران و...............

مشخصات فنی برج میلاد

مشخصات فنی برج میلاد

                                                       

مقدمه

فناوری ساخت برجهای بلند در دنیا عمر زیادی ندارد برجهای بلند از این جهت اهمیت زیادی دارند كه برای چندین منظور مورد استفاده قرار می گیرند ، از طرفی برای انجام یك طرح بزرگ چند منظوره طبعاً باید توان فنی و مهندسی در زمینه های مختلف در كشور موجود باشد . همچنین باید شرایطی فراهم كرد كه همه بتوانند در كنار هم و با برنامه ریزی كار كنند . وقتی كشوری فناوری موشكی دارد یعنی كه مهندسی های مكانیك ، هواو فضا ، شیمی ، متالوژی ، كامپیوتر وبرق ومخابرات پیشرفته ای دارد و مهمتر اینكه میتوانداین فناوری هارا در كنار هم قراردهد و محصول نهایی تولید كند .

برج هم چنین چیزی است . برای ساختن یك برج ، باید توان مهندسی عمران و سازه ، مهندسی معماری ،‌ مهندسی مكانیك ، برق ، مخابرات و همچنین قدرت تولید و كنترل ساخت قطعات ، تاسیسات و …وجود داشته باشد و البته شرایطی كه این فناوری ها بتواند كنار هم كاركنند .
ایده ساختن یك برج مخابراتی ـ تلویزیونی در تهران حدود 8 سال پیش مطرح شد . سپس مطالعات دقیق برای برسی امكان و چگونگی ساخت آن انجام شد تاینكه طرح در سال 75 رسماً شروع به كار كرد طرح به طور كلی تشكیل شده است از برج و ساختمان راس آن ، مركز جشنواره ها و همایش های بین الملل، مجموعه تجارت جهانی ، هتل پنج شتاره و پارك ای تی .
در ادامه مقاله به تحلیل و برسی هریك از قسمتهای ذكرشده طرح پرداخته خواهد شد

 برج و ساختمان راس آن:
این برج چند منظوره با هدف ساختن سازه ای به یاد ماندنی و به عنوان نمادی برای شهرتهران و به منظور رفع نیازهای مخابراتی و تلویزیونی تهران ساخته شده است .
برج میلاد تشكیل شده از ستون اصلی سازه و راس . ستون اصلی یك سازه بتونی با مقطع هشت ظلعی است كه حدود 80 هزار تن وزن دارد و ارتفاع آن به 315 متر میرسد این بدنه كه اصطلاحاً شفت نامیده می شود به جدید ترین روش ساخت یعنی قالب لغزان ساخته شده است . عملیات ساخت بدنه دی ماه 77 شروع شد و دی ماه چهار سال بعد به پایان رسید . سازه راس برج میلاد مرتفع ترین ساختمان 12 طبقه دنیاست . با اینكه فقط سه برج بلند تر از برج میلاد در دنیا وجود دارد ،‌در هیچ كدام چنین عمارتی در ارتفاع تعبیه نشده است . ساخت یك سازه به بلندی 68 متر با اجزای لوله ای شكل از نظر سازه یك كار پیچیده و دشواراست حالا به آن اضافه كنید كه این سازه عظیم باید در ارتفاع 300 متری از سطح زمین نصب شود، یعنی جایی كه سرعت باد سرسام آور است و البته باید كاملاً‌ایمن باشد آ نقدر كه مردم بتوانند به راحتی از امكانات آن استفاده كنند.

دقت كار فنی در ساختمان برج به قدری است كه همه قطعات برای خودشان شناسنامه ای دارند كه تمامی مشخصات قطعه شامل اینكه ماده اولیه قطعه چه بوده ، از كجا تهیه شده ، قطعه كجا تولید شده و چه كسی مسؤل كنترل و بازرسی آن بوده است . برای كارهایی مثل جوش دادن قطعات هم این فرایند طراحی شده است ، به طوری كه معلوم است یك جوش كی انجام شده چه كسی جوشكار آن بوده و چه كسانی كنترل و تایید كر ده اند .
برج مخابراتی ـ تلویزیونی میلاد همچنین نماد اقتدار و عزم ملی ملت مسلمان ایران و جمهوری اسلامی ایران خواهد بود تاسیس موزه انقلاب اسلامی نیز عاملی است كه می‌تواند برای اشاعه فرهنگ ملی تأثیر به سزایی داشته باشد وجود این بخش در كنار سایر اجزا مجموعه قداست و ویـژگی جهت دهنده‌ای داشته باشد . هدف اصلی مركز ارتباطات بین المللی تهران ، فراهم سازی تسهیلات به منظور توسعه و ساماندهی ارتباطات و همكاری ‌های بین المللی در جهت شكوفایی اقتصاد كشور و آزاد سازی اقتصاد كشور از صادرات تك محصولی است . مجموعه مركز تجارت بین المللی ، مركز جشنواره ها و همایش‌ها و هتل به عنوان یك مجموعه كامل در كنار برج مخابراتی تهران از مزیت نسبی به وجود آمده ، بهره خواهند داشت. هر چند هر یك از فعالیت‌های مركز می‌توانند اهداف مستقلی را تعقیب كنند اما در مجموع این اهداف از سویی در راستای هدف اصلی و برای تحقق آن به كار گرفته می‌شوند به همین لحاظ ابتداء اهداف اصلی هر یك از فعالیت‌ها مورد بررسی قرار گرفته و سپس سایر اهداف آن مورد توجه قرار می‌گیرد . كاركردهای عمده این برج به شرح زیر است.

ایجاد و گسترش شبكه دسترسی بدون سیم به اطلاعات Wireless Access Network
زیرساخت مناسب برای سیستم های جدید تلویزیونی دیجیتال MVDS , DVB)
بهینه سازی پوشش رادیو تلویزیونی FM,UHF,VHF)
گسترش و بهینه سازی پوشش شبكه های بی سیم و پی جو .
ایجاد جاذبه گردشگری و بهره مندی از فضاهای گردشگری، تجاری و فرهنگی (رستوران گردان، سكوی دید ، گالری هنری ، گنبد آسمان ، موزه انقلاب اسلامی)
برج میلاد با ارتفاع كل 435 متر چهارمین برج بلند مخابراتی - تلویزیونی دنیا است كه شامل ساختمان سرسرا (لابی) در پای برج با زیربنای 16000 مترمربع ، شافت بتنی به ارتفاع 315 متر ، سازه راس 12 طبقه با زیربنای بیش از 12000 مترمربع ـ كه یكی از بزرگ ترین سازه راس برج های مخابراتی ـ تلویزیونی دنیا است ـ و یك دكل فلزی 120 متری است . در سه طرف بدنه برج 6 آسانسور شیشه ای ، هر یك با ظرفیت 25 نفر قرار خواهند گرفت كه با سرعت متوسط 7 متر بر ثانیه ، بازدید كنندگان را به بالای برج منتقل خواهد كرد.

هتل پنج ستاره بین المللی:
هتل پنج ستارة مركز چند منظوره ارتباطات بین المللی تهران برای پذیرایی بازرگانان و سیاحت كنندگان داخلی و خارجی از اهمیت خاصی برخوردار است .
ساخت چنین بنایی با دارا بودن زمینه‌های معماری كم نظیر ایران و بهره مندی از فن آوری موجود می‌‌تواند ضمن نشان دادن توان فنی، صنعتی معماری متخصصان داخلی گویای پیشرفت ملی در عرصه رفاهی نیز باشد . با توجه به كمبود هتل مجهز پنج ستاره در تهران كه در حال حاضر تعداد آنها فقط 4 عدد است افزایش چنین امكاناتی یك نیاز مبرم می‌باشد همچنین كشور برای برگزاری كنفرانس‌های ملی و بین المللی به هتل‌های مجهز نیاز دارد امروزه هتل‌ها فقط جایگاهی برای استراحت نیست و دارای كاربردهای فراوان دیگر است. هتل‌ها علاوه بر اطاق استراحت، رستوران، سالن‌ها و فضاهای ورزشی و تفریحی یكی از بزرگ‌ترین مراكز خرید شهر نیز محسوب می‌شوند تا ضمن جلب گردشگران و افزایش تقاضای خرید از فروشگاه‌های هتل ، تقاضای اقامت را نیز افزایش دهد .

هتل چند منظوره مركز ارتباطات تهران دارای 18 طبقه ، 500 اتاق و 16 سوئیت است . علاوه بر آن تعدادی سالن جهت برگزاری همایش‌ها و كنفرانس‌های محدود، كافه و رستوان و مراكز تفریحی و ورزشی در آن در نظر گرفته شده است برای برخی از صرفه جوئی‌های اجتماعی تعیین بهاء بسیار دشوار است. به طور مثال نزدیكی مركز همایش‌ها با هتل باعث صرفه جویی در وقت و زمان برگزاركنندگان اجلاس‌های بین المللی می‌شود . همچنین ضریب امنیتی هیات‌های شركت كننده افزایش و هزینة اسكورت و محافظت از این هیات‌ها كاهش می‌یابد . ترافیك شهری با توجه به محدود بودن رفت و آمدها كاهش یافته به تبع آن آلودگی هوا و صدا به میزان قابل توجهی تقلیل داده می‌شود . میزان تصادفات و خسارت مالی ناشی از رفت و آمد به حداقل می‌رسد. محیط اطراف هتل مركز همایش رونق و در عوض از امكانات عمومی می‌توان برای احداث بزرگراه‌ها و سایر فعالیت‌های اجتماعی بهره جویی كرد .

مركز ارتباطات بین المللی تهران (مجموعه یادمان) :
مكان مجموعه یادمان با ویژگی خاص و منحصر به فرد ، پس از بررسی و مطالعه 17 نقطه مختلف شهر تهران، در تپه‏های كوی نصر برگزیده شد . محل این مجموعه موقعیتی بسیار استثنایی از حیث ارتفاع ، موقعیت و راه های دسترسی دارد . این مجموعه از چهار طرف به چهار بزرگراه اصلی تهران یعنی بزرگراه های رسالت ، شیخ فضل الله نوری ، شهید همت و بزرگراه شهید چمران متصل است . همچنین پیش بینی یك خط اختصاصی از یكی از ایستگاه‏های مترو و تدارك امكانات حمل ونقل هوایی برای ارتباط سریع با فرودگاه پیش بینی شده است . در ادامه به معرفی تك تك اجزای این مجموعه و بررسی نقش هركدام می‌پردازیم و زیرساختهای پیش بینی شده برای این مجموعه را اجمالاً بررسی می‏كنیم .

مركز جشنوار ه ‏ها و همایش های بین المللی:
ارتباطات رودررو با وجود پیشرفت گسترده وسایل ارتباطی هنوز نیز از مهمترین و موثرترین شیوه ‏های ارتباطات تجاری، علمی و فرهنگی است. نقش فناوری‏های جدید اثربخش‏تر كردن ارتباطات رودررو و كاهش ارتباطات غیر ضروری است نه حذف آن . به همین دلیل یك مجموعه جامع برای ایجاد ارتباطات تجاری و فرهنگی بایستی توجه ارتباطات زنده و گسترده رودررو را نیز مورد توجه قرار دهد . به این منظور و برای ایجاد فضائی برای تبادل آرا و افكار ، مركز جشنواره ها و همایش‌های بین المللی تهران به عنوان یكی از اركان مركز ارتباطات بین المللی تهران (مجموعه یادمان) به منظور برگزاری همایش‌های ملی و بین المللی و در راستای هدف اصلی آن و برای رفع نیازهای كلان شهر تهران ـ كه سالهاست از كمبود یك محل مناسب برای همایش‌های بزرگ و در سطح بین المللی رنج می برد ـ ، ساخته خواهد شد. در حال حاضر در شهر تهران، ساختمان های مناسبی نظیر ساختمان اجلاس سران و سالن همایش های بین المللی صدا و سیما به منظور برگزاری اجلاس های رسمی و بین المللی به ویژه با كاركرد سیاسی ـ اجتماعی در كشور طـراحی و ساخته شده است كه پاسخگـوی نیازهای سطوح مختلف نیز می‏باشد . لیكن با توجه به نیاز روز افزون به فضاهای فرهنگی برای برگزاری جشنواره‏های موسیقی ، فیلم ، نمایشگاه‏های هنری و كنفرانس ها و همایش های علمی ، فرهنگی ، اقتصادی و اجتماعی ، امكانات موجود از نظر كارایی تكافوی نیاز را ننموده و از این بابت در كلان شهر تهران نارسائی های متعددی مشهود است .

این مركز ، یك ساختمان مربع شكل به ابعاد حدود 80 متر و ارتفاع 42 متر می باشد و دارای زیربنای حدود 50000 متر مربع در 8 طبقه است . سالن اصـلی ویژه میهمانان مركز همایش ها و جشنواره ها با ظرفیت 1500 نفر یكی از بزرگ ترین سالن های موجود است . علاوه بر سالن ‏اصلی این مركز 8 سالن فرعی با ظرفیت 60 تا 200 نفر طراحی شده است . همچنین برای برگزاری همایش های بزرگ می ‏توان از سالن های كنفرانس هتل ، مركز تجارت بین المللی و مركز فن آوری اطلاعات و ارتباطات نیز استفاده كرد . مطالعات معاونت هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نشانگر آنست كه نیازهای پیش گفته در تاسیس یك مركز جشنواره نه تنها تا‏كنون مرتفـع نشده بلكه فاصله زیادی با استانداردهای بین المللی به لحاظ كیفی و كمی در زمینه این سالن ها وجود دارد ، ضمن آنكه كیفیت فنی و اكوستیك هیچ یك از سالن های شهر تهران در اندازه های بین المللی نیست و فضای مناسبی برای برپایی چنین مراسمی وجود ندارد.

مركز فن آوری اطلاعات و ارتباطات :
ارتباطات و اطلاعات عنصر اصلی توفیق درفعالیت های تجـاری دنیای امروز است . به منظور توجه مؤثر به این مـهم و با هـدف دسـتیابی به مركزی برای برقراری ارتباطات بین المللی در همة اشكال آن ، مـركز ارتباطات بین المللی تهران (مجموعه یادمان) طراحی شد. تركیب اجزای مختلف این مجموعه به گونه ای است كه تمامی امكانات مورد نیاز برای ایجاد ارتباطات مهم تجاری، علمی و فرهنگی را ممكن می سازد. بازار رو به رشد فن آوری اطلاعات و ارتباطات و نقش غیر قابل انكار آن در ایجاد تغییرات اساسی در نحوه كسب و كار بشر به وسیله تسریع فعالیت‌ها و ایجاد ارزش افزوده برای آنها ، باعث شده است تا كشورهایی كه برای خود در اینده دنیا به دنبال جایگاهی شایسته هستند توجه به این امر و حضور در بازار گسترده تجارت الكترونیك و تجارت‏های مرتبط با فن‌آوری اطلاعات و ارتباطات و صنایع مربوطه را مدنظر قرار دهند.  نگرش كشورهایی چون دوبی، مالزی، سنگاپور و هند و همچنین اختصاص قسمت اعظم بودجه های توسعه ای كشورهای صنعتی به صنایع مرتبط با فن‌آوری ارتباطات و اطلاعات ، شاهدی بر این مدعاست . در همین جهت مجموعه مركز تجارت بین المللی و مركز فن آوری اطلاعات و ارتباطات (پارك فن‌اوری اطلاعات) به‏منظور گسترش ، تسهیل و تشویق امر تجارت ، به ویژه تجارت الكترونیك و ایجاد فضایی برای ارتباطات و گسترش دانش فن‌آوری اطلاعات و ازتباطات ایجاد خواهد شد . اهم اهداف این مجموعه به قرار زیر است: ارتقا و بهبود موجودی تكنولوژیكی صنایع كشور ، به منظور بسط و توسعه قدرت رقابت آنها در بازارهای داخلی و به ویژه بین المللی با تأمین مكانی برای رشد صنایع كوچك و متوسط متكی بر فن آوری‌هایپیشرفته كاهش زمان مورد نیاز در فرایند تجاری كردن دستاوردهای پژوهشی ، به ویژه برای شركت ها و صنایع نوپا با ایجاد ارتباط بین صنایع ، موسسات دولتی , دانشگاه ها و مراكز تحقیقاتی آسان سازی همكاری و تشریك مساعی بخش های دولتی و خصوصی با محوریت یك نهاد عمومی همچون شهرداری . جذب بخش خصوصی داخلی و شركت های فن آوری اطلاعات ایرانی واقع در خارج از كشور به منظور صادرات خدمات فن آوری اطلاعات و در اختیارگرفتن آخرین دست آوردهای این صنعت تأكید بر فعالیت مشترك (خارجی ـ ایرانی) به منظور تسهیل فرایند انتقال تكنولوژی به صنایع كشور تأسیس مركزی برای تحقیقات و ایجاد فرصت های شغلی برای متخصصین عالی فن آوری اطلاعات و پیشگیری از فرار مغزه ایجاد هم افزایی Synergy از طریق برقراری ارتباط بین شركتهای مستقر در پارك و ظرفیت سازی به منظور تجاری ساختن فعالیت های داخلی تحقیقاتی برای ارائه در بازارهای جهانی زمینه‏های مختلف استفاده از فن‌آوری اطلاعات و ارتباطات می توانند در این مجموعه مورد توجه قرار گیرند

مطالعات میكروژئودزی و رفتارسنجی ژئوتكنیك برج میلاد:
این مطالعات از اواخر سال 1377 و هم زمان با شروع بتن‌ریزی بدنه برج ، آغاز و سیستم مربوط به آن طراحی شد و هدف آن ، بررسی حركت‌های احتمالی افقی و ارتفاعی محوطه پیرامون برج و بدنه بتنی آن می‌باشد.
سیستم طراحی شده شامل شبكه سه بعدی خارج برج (9پیلار میكروژئودزی كه در محوطه اطراف برج مستقر شده) است. شبكه سه بعدی روی بدنه برج (20 نقطه نشانه در 5 تراز مختلف ارتفاعی برج) و شبكه ترازیابی (8 نقطه در محوطه اطراف و 7 نقطه پای بدنه برج) است. این نقاط به عنوان نقاط مبنا هستند و در مقاطع مختلف زمانی و براساس پیشرفت عملیات اجرایی برج ، مختصات آنها قرائت و با مراحل قبل مقایسه می‌شود. به این ترتیب ،كلیه حركت‌های افقی و ارتفاعی محوطه و بدنه برج به دست می‌اید. این حركت‌ها با مقادیر تئوری مقایسه می‌شوند و سپس تصمیمات لازم فنی و اجرایی گرفته می‌شود. لازم به ذكر است دستگاه‌هایی كه در این مشاهدات مورد استفاده قرار می‌گیرد دارای دقت و حساسیت بسیار زیادی می‌باشد ، ضمن آن كه هر مشاهده چندین بار صورت می‌گیرد تا خطاها به حداقل برسد.
تاكنون چهار مرحله مشاهدات میكروژئودزی انجام شده و گزارش‌های مربوط ارسال گردیده است. زمان این مراحل خردادماه 78 ، مهرماه 78 ، اسفندماه 80 و اردیبهشت ماه 82 بوده است. مقدار جابجایی های مسطحاتی و ارتفاعی بر اساس آخرین مشاهدات به شرح ذیل می باشد :
شبكه‌ی سه بعدی خارج برج
حداكثر جابجایی مسطحاتی پیلارهای 9 گانه نسبت به اولین مرحله مشاهدات خرداد ماه 78 حدود 4 میلی متر و نسبت به مرحله قبلی مشاهدات ( اسفند 80 ) حدود 2 میلی متر است . ضمن آن كه هیچ كدام از پیلارها حركت ارتفاعی نداشته اند .
شبكه‌ی سه بعدی روی بدنه‌ی برج
تراز 2/49 متر :
نقاط نشانه در این تراز برج حركت مسطحاتی معادل حداكثر 7/4 میلی متر نسبت به مهر ماه 78 و 6/1 میلی متــر نسبت بــه اسفند ماه 80 داشته اند . مقــدار جابجایی عمودی ( نشست ) ایــن نقاط حدود 25 میلی متر نسبت به مهر ماه 78 سه میلی متر نسبت به اسفند ماه 80 می باشد .
تراز 2/145 متر:
نقاط این تراز حركت مسطحاتی معادل حداكثر 25 میلی متر نسبت به مهر ماه 78 و 6 میلی متر نسبت به اسفند ماه 80 داشته اند و مقدار نشست این نقاط نیز حدود 51 میلی متر نسبت به مهر ماه 78 و 3 میلی متر نسبت به اسفند ماه 80 می باشد .
لازم به ذكر است حركت های مسطحاتی در این ترازها مطابق پیش بینی ها است . در تراز 2/145 هم قاعدتاً باید حركت های مسطحاتی بیش از ترازهای پائین تر باشد. علت آن هم می تواند مواردی از قبیل كاهش قطر بدنه اصلی ، خطای بیشتر قرائت ، تأثیر باد ، تابش یك طرفه آفتاب به بدنه برج و تغییرات حرارتی باشد . این موارد در ارتفاع های بالاتر تأثیر بیشتری دارد. در مورد نشست ها نیز با توجه به تغییر شكل الاستیك بدنه بتنی برج و تغییر شكل های ناشی از خزش بتن و همیــن طور نشست پی بــرج این مقادیر مطابق روابط تئــوری و قابل پیش بینی می باشد .
شبكه‌ی تراز‌یابی
نقاط محوطه اطراف برج نسبت به مشاهدات تیرماه 78 تغییرات ارتفاعی را نشان نمی دهد و نسبت به اسفند ماه 80 نیز تورمی حداكثر معادل 2 میلی متر را نمایان می سازد كه به نظر می رسد عمده آن در حد خطاهای موجود باشد . نقاط پای بدنه برج نیز نسبت به تیر ماه 78 نشستی معادل 9 میلی متر داشته و نسبت به اسفند ماه 80 تغییری نداشته است . جابجایی این نقاط تقریباً معادل نشست پی برج می باشد كه كمتر از مقدار پیش بینی شده نشست پی برج می باشد .
نتیجه : خوشبختانه تغییراتی كه در مجموعه برج و محوطه اطراف آن مشاهد شده در حد تغییرات قابل پیش بینی بوده و هیچ حركت نامتعادل و نگران كننده ای موجود نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 10:43  توسط زکریا  | 

سازگاری علم و دین در اندیشه اسلامی


اسلام که کامل‏ترین دین الهى است ، موضع کاملا دوستانه‏اى با علم و دانش دارد. اسلام از انسان مى‏خواهد که براى کسب علم و معرفت تلاش کند و هرگونه سختى و دشوارى را در این راه بر جان و دل بپذیرد.
  • اسلام براى آموختن علم هیچ‏گونه محدودیت زمانى و مکانى قایل نیست و انسان مسلمان باید از گهواره تا گور در طلب علم و کسب دانش باشد .
اسلام حکمت و دانش را گمشده مؤمن، کسب دانش را فریضه، مجلس علمى را بهتر از عبادت، و مداد دانشمندان را برتر از خون شهدا مى‏داند.
اسلام مى‏گوید: هر چه دانش انسان بیش‏تر باشد معرفت او نسبت ‏به خداوند و در نتیجه خداپروایى و تدین او افزون‏تر خواهد شد.

  • این سفارش‏ها و دستورات دینى، چه به صورت مستقیم و به عنوان احکام و دستورات دینى و چه به صورت غیر مستقیم و از طریق نفوذ در سایر عناصر فرهنگى، محرک‏هاى قوى و نیرومندى در انسان مسلمان براى انجام پژوهش‏هاى علمى به وجود مى‏آورند و اگر موانعى در کار نباشد در سایه این محرک‏هاى دینى، علم در زمینه‏هاى مختلف به سرعت رشد نموده و شکوفا خواهد شد، همان‏گونه که در قرون نخست تاریخ اسلام ، مسلمین در رشته‏هاى مختلف علوم به پیشرفت‏هاى سریع و چشمگیرى نایل آمدند.

  • لذادر اندیشه اسلامی نیز بیان شده که بین علم ودین سازگاری و توافق کامل وجود دارد . در اسلام روی علم نافع تکیه و تأکیدشده است و علم، هم در این اندیشه تنها علم دین و یا علم عقاید و علم کلام نیست و یا مقصود از علم در اندیشه اسلامی ، تنها این نیست که نفع به آخرت داشته باشد.

منظور از علم نافع ، علمی است که به نوعی به حال انسان سودمند واقع شود چه سود و نفع مادی باشد و چه سود و نفع معنوی و اخروی.
بنابر این اسلام هیچگونه تضاد و تعارضی باعلم ندارد و قدر مشترکهای فراوانی میان حقیقت علم و حقیقت دین وجود دارد.

  • البته باید گفت مبنای علم جدید ، عقل و خرد انسان است ، همان عقل و خردی که مبنای اصلی و داوری ها و مبنای اصلی در دیانت و شریعت است ، « العقل ماعبد به الرحمان و اکتسب به الجنان » عقل وسیله عبودیت خدای رحمان و وسیله کسب بهشت و جنان است.

همان عقلی که اولین مخلوق الهی و مفتخرترین نام در اندیشه شیعی است چگونه می شود که اندیشه اسلامی چنین در اوج به عقل نگاه کند ولی محصولات آن را نادیده بیانگارد اندیشه اسلامی، با بت شدن علم سیانتیسم و با بت شدن عقل مخالف است، نه با بهره وری از علم و عقل.

  • اسلام مخالف جهل است و فضل و شرف علم و عالمان در کلمات دینی تصدیق شده است، کسانی که بیان می کنند که دین با علم جدید سر ناسازگاری دارد ، قطعا دین را نشناخته اند و موضوع دین و ، درباره دنیا ، طبیعت و نیازهای انسان را نشناخته اند و از سر عدم معرفت ، چنین نسبتی را به دین داده اند.

منابع

  • ماهنامه اندیشه حوزه، سال هفتم ، شماره ششم ، ص
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 21:25  توسط زکریا  | 

رابطه علم ودین از نظر علامه طبا طبایی


علامه برای بیان ارتباط علم ودین ابتدا درباره وحی و عقل و ارتباط آنها بحث می نماید،به هر حال دیدگاه ایشان شامل چند بخش است:

  • الف: معیار و ملاک و میزان بودن عقل

عقل معیار و میزان اثبات مبدء و معاد و اصل وحى مى‏باشد و وحى هم در این موردبا عقل مخالفتى ندارد و در نتیجه سخنى از سنجش میان عقل و وحى در این مورد به‏میان نمى‏آید زیرا شریعت و وحى هرگز نمى‏توانند با اصول و مبادى عقلى که‏خود بدان اثبات گشته‏اند مخالفتى کنند زیرا اگر بخواهد مخالفتى داشته باشد به‏اصل وحى هم سرایت ‏خواهد کرد و در نتیجه حکم عقلى در اثبات اصل نبوت و وحى دچاراشکال خواهد شد.

  • ب: مصباح و چراغ نورانى بودن عقل

عقل است که احکام شریعت را بر ما مشخص مى‏سازد و حجیت عقل محدود به امور خارج ازشریعت نیست‏ بلکه در درون شریعت نیز حضور دارد و بسیارى از احکام شریعت ‏با عقل‏به دست مى‏آید به همین جهت عده‏اى از فقهاى امامیه عقل را به عنوان یکى از ادله‏اربعه و منابع استنباط احکام شرعى شمرده‏اند و از آن به عنوان چهارمین منبع فقهى‏در کنار کتاب و سنت و اجماع یاد کرده‏اند. نقش عقل در این مورد یا به صورت‏استدلال‏ها و براهین عقلى براى فهم و کشف حکم شرعى است و یا مانند کتاب و سنت،ابزارها و منابعى را براى دریافت احکام شرعى ارائه مى‏دهد.

  • ج: مفتاح بودن عقل نسبت‏ به شریعت

بعد از آن که عقل به عنوان مصباح و چراغ پرنور، احکام شریعت را شناخت و آن‏را در افق هستى خود به صورت مفاهیم کلى و مجرد و ثابت ‏برهانى کرد بااستدلال و کاوش عقلى پیرامون ره آورد وحى به تحقیق مى‏پردازد و در باب عبادات‏و معاملات، به احکام و تکالیف دست مى‏یابد و به حلیت و حرمت ‏بعضى از موارد درنزد شریعت آگاه مى‏گردد و مستند عقل در این مسائل علاوه بر اصول برهانى و عقلى،کتاب و سنت و اجماع کاشف نیز مى‏باشد البته عقل، قادر بر شناخت اسرار وحقایق مرموز شرع نیست‏ براى این که اسرار احکام شرعى مربوط به جهان غیب است‏و از قلمرو عقل که مدرک کلیات است
‏به دور است.

  • د: وحى به عقل نور مى‏دهد

آفریدگارى که براى روشن نمودن عالم محسوس، چراغ خورشید را آفریده است، براى‏روشنایى دادن به دیده عقل هم چراغ وحى را به وجود آورده است.
عقل از درک بسیارى از امور عاجز و ناتوان است و به همین جهت ضرورت وحى و نبوت‏ و فلسفه آن روشن مى‏گردد.

  • در قرآن کریم و در روایات اسلامی، وحى به عنوان چراغ و مصباحى که به دیده عقل ‏نور مى‏دهد معرفى شده است، وحى با دستگیرى از عقل انسان، رشد و تکامل انسان رادر همه جوانب تضمین مى‏کند.
خداوند متعال در آیات مختلفى خطاب به پیامبر اسلامصلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مى‏فرماید: ما وحى و کتاب‏آسمانى را به سوى تو فرستادیم تا مردم را از تاریکى‏ها خارج کنى و به روشنایى‏وارد سازى «کتاب انزلناه الیک لتخرج الناس من الظلمات الى النور» از این آیه‏شریفه استفاده مى‏شود که کتاب خدا و وحى به دیده عقل نور مى‏دهد و مردم را ازتاریکى‏هاى مهلک و ظلمات خطرناک و گمراهى و تباهى به نور هدایت و سعادت رهنمون‏مى‏سازد.

  • نتیجه اینکه وحى قطعى با عقل، تعارضى ندارد، همان طورى که تعارض بین دو دلیل قطعى محال‏است و بر فرض تحقق علاجى ندارد وهمان طور که تعارض بین دو وحى قطعى ممکن نیست و بر فرض وقوع درمانى ندارد،تعارض بین عقل قطعى و وحى قطعى نیز محال است و بر فرض تحقق، علاج ناپذیر است‏زیرا مرجع و بازگشت تعارض دو دلیل قطعى به این است که یک دلیل قطعى با خودش‏معارض باشد و معارضه یک دلیل قطعى با خودش به اجتماع دو نقیض و «تقابل سلب وایجاب‏» منجر مى‏شود که بطلان آن از بدیهیات اولیه است.

  • علامه طباطبایى با اشاره به کلام عده‏اى از دانشمندان غربى مبنى بر عدم اعتماد به‏مبانى عقلى و براهین فلسفى به دلیل ایشان اشاره مى‏کند و مى‏گوید:

    • دلیل ایشان این است که غالبا مطالب عقلى محض غلط از آب درمى‏آید و براهین‏فلسفى به خطا مى‏انجامد و معیارى که خطاى آن را از صوابش جدا کند در دست نیست‏ چون معیار اساسى حس است و حس تجربه هم به دامن کلیات عقلى نمى‏رسد زیرا سر و کارحس تنها با جزئیات است ‏بنابراین وقتى معیار حس به براهین عقلى راه نداشت تاخطاى آن را از صوابش جدا کند، دیگر چگونه مى‏توان به براهین عقلى اعتماد کرد.
  • وی می نویسد:
علم به صحت تجربه در علوم تجربى از طریق عقل و حکم عقلى ممکن است نه حس وتجربه، زیرا اگر تجربه اثباتش با تجربه دیگر باشد هر تجربه‏اى تا بى‏نهایت‏ براى‏اثبات فقط امور جزیى را که در هر لحظه قابل تغییر و تبدیل است درک مى‏کند درحالى که علوم حتى علوم حسى و تجربى، کلیات را به دست مى‏دهند و اصلا جز براى به‏دست آوردن نتایج کلى به کار نمى‏رود و مدرک کلیات، عقل است نه حس و تجربه.

  • ایشان‌در موارد مختلفى به اقسام گزاره‏هاى دینى (گزاره‏هاى عقلى یافلسفى، گزاره‏هاى تجربى، گزاره‏هاى نقلى، تاریخى، گزاره‏هاى ارزشى، گزاره‏هاى‏توصیفى) در قرآن اشاره کرده است و ضمن بیان معرفت‏حسى و معرفت الهامى و معرفت‏شهودى در کنار معرفت فلسفى و عقلى به منابع تعقل و تعلق تفکر و تدبر (توحید،نبوت، معاد، تاریخ، احکام، ماهیت دنیا، تسخیر امور براى انسان، امور اقتصادى وامور اجتماعى مى‏پردازد .

منابع

  • پایگاههای اسلامی اینترنت، نسخه 3
  • ماهنامه پاسدار اسلام شماره 3

برای مطالعه بیشتر بخوانید


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 21:23  توسط زکریا  | 

جایگاه علم و دین

 

تازه کردن  چاپ
(cached)

وقتی درمورد جایگاه علم ودین صحبت می کنیم ، در واقع می خواهیم بدانیم این مسأله از مسائل کدام علم است ، در کجا و چه دانشی درباره علم ودین صحبت می شود.
مسأله علم ودین بیشتر در دو دانش مورد توجه و محل بحث است، یکی الهیات و دیگری فلسفه دین .
  • از آنجا که این دو دانش با مسائل دینی سرو کار دارند ، به بحث علم ودین و مناسبات بین آن دو می پردازند، اما این مسأله برای فرد متدین نیز که طالب علم هم هست ولو اینکه در فلسفه دین و الهیات کار نکند، مطرح است، چون او هم تحت تأثیر کنجکاوی فطری ، در طلب علم است و علم را دوست دارد و از آن سو دین را هم می خواهد ، پس بحث علم ودین از این حیث برای فرد متدین مطرح می شود.

  • بنابر این جایگاه این مسأله دانش فلسفه دین و الهیات است و هر کدام از جهتی به این مسأله می پردازند.متألهان از باب شبهه شناسی به مسأله علم ودین و به ویژه به مسأله تعارض علم ودین می پردازند.

  • وظایف متألهان علی العموم عبارت است از تبیین مفاهیم و اثبات عقاید دینی و دفع شبهات ، به این لحاظ الهیات موضوع و روش واحد ندارد و برای انجام وظایف یاد شده در موضوعات متعدد وارد می شود و از روشهای مختلف بهره می گیرد و به سخن دیگر الهیات کثیر الموضوع و کثیرالروش است. محور وحدت بخش مسائل الهیات غایت واحد و آن دفاع از دین است.
  • ولی نگاه فلسفه دین به مسأله مناسبات علم ودین از منظر دیگری است ، فیلسوفان دین از منظر برون نگر مسائل دینی را مورد بحث قرار می دهند و مباحثی از قبیل بررسی ادله اثبات وجود خدا ، زبان دین ، وجه حاجت بشر به دین ، مناسبات علم ودین و ... را تبیین و تحلیل می کنند.

منبع

  • ماهنامه اندیشه حوزه ،سال هفتم، شماره ششم، ص34

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 21:22  توسط زکریا  | 

ریشه تعارض علم و دین

قرن‏ها این بحث رابطه علم و دین در حوزه علم و در حوزه دین‏مطرح است. آیا اصولا دین و علم با هم سازگار هستند یا نیستند؟این دعوا به حوزه علم و دین منحصر نشده است و این پرسش در باره‏ رابطه دین و فلسفه نیز مطرح است.

  • فیلسوف متاله مرحوم ملاصدراو ابن سینا و شیخ‏اشراق از کسانى بودند که اعتقاد داشتند،بین فلسفه و دین سازگارى وجود دارد، خودشان هم متاله بودند.

شیخ اشراق در اواخر کتاب مطارحات مى‏گوید: حکیم، حکیم نخواهدبود مگر این که موت اختیارى داشته باشد. و در جاى جاى آثارش ‏نیز مساله تعبد و زهد و قرائت قرآن و تمسک به عبادات آشکاراست.

  • در غرب هم مساله تعارض علم و دین مطرح بوده است، به‏ویژه از زمانى که فلسفه‏هاى جدید پدید آمد و اصالت تجربه محورعلوم شد و به خصوص پس از تاثیر اصالت تجربه به شیوه هیوم درآثار کانت و بعد از کانت هم، هگل.


و پس از او نیزپوزیتیویست‏هاى دهه سوم قرن بیستم (بین سال‏هاى 1920 تا 1932) وظاهرا از سال 1926 که حلقه وین تشکیل شد، و گرچه این حلقه‏پنج، شش سال بیش‏تر طول نکشید، اما در همه این دوران‏ها بذرنامطلوبى که کاشته شده بود، رشد کرد و اثرش در حوزه علم‏نمودار شد.
بعدها هم اصل ایندترمینیسم هایزم برگ‏ که مولودهمان اصالت تجربه بود، در فیزیک راه پیدا کرد و زمینه راگسترده‏تر نمود.

آن آراء و تفکرات فلسفى از یک سو و پیشرفت‏هایى که در حوزه‏علوم از برکت اصالت تجربه حاصل شده بود از سوى دیگر وسیله‏اى‏شد تا این که عده‏اى از الحاد سرمایه بگذارند، جنبه هاى سیاسى‏و پیشرفت اقتصادى و گسترش بازار و رواج فساد و فحشاء نیززمینه را هموارتر کرد، و ملحمه‏اى پدید آمد که دعواى علم و دین‏بود.

  • به هر حال به طوراجمال باید گفت که از دعواى عقل و دین شروع‏شده و پس از آن مبدل به دعواى علوم پوزیتیویسم که بخشى ازآن، از فلسفه است ، با دین گردید و بعدها هم این دعوا واردحوزه علوم تجربى و پس از آن علوم کاربردى شد.

منبع

  • ماهنامه پیام حوزه ، شماره 21

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 21:20  توسط زکریا  | 

 

تفسير سوره مباركه حمد

آيت‏الله حاج شيخ مرتضي حائري

يكي از اقدامات كتابخانه مسجد اعظم، انتشار مجله‏اي به نام «مسجد اعظم» بوده است. از نكات مثبت اين مجله، چاپ مقالات علمي و مفيدي بوده كه توسط نويسندگاني توانا و دانشمند نگاشته شده است. از جمله آن مقالات، مقاله «تفسير سوره حمد» اثر مرحوم آيت‏الله حاج شيخ مرتضي حائري - اعلي الله مقامه- مي‏باشد. به مناسبت چاپ ويژه نامه «كتابخانه مسجد اعظم» اين مقاله ارزشمند را بدون هيچ‏گونه دخل و تصرفي چاپ مي‏كنيم.
پيام حوزه
بسم الله الرحمن الرحيم
اين جمله مباركه، آيه‏اي از آيات قرآنيه است كه در صدر اين كتاب مبين و در صدر هر يك از سوره‏هاي آن (به استثناي سوره برائت) واقع شده؛ و هر يك از كلمات آن داراي حقايقي است.
اگر مقصود از اسم در اين آيه شريفه، آن الفاظي باشد كه دلالت بر ذات، يا بر ذات داراي صفات مي‏كند، نزديك‏تر به ذهن اين است كه باء در بسم‏الله متعلق و مربوط به ابتدايي «مصدر مضاف» يا ابتدء «فعل مضارع» باشد كه معني چنين مي‏شود ابتداء مي‏كنم به ذكر نام خداوندي كه رحمن و رحيم است. يا شروع من در نازل كردن اين آيات بينات، به اسم خداوند رحمن و رحيم است.
ولي اگر مقصود از اسم، عناوين و حقايقي باشد كه به واسطه آن‏ها خداوند متعال شناخته مي‏شود مانند: رحمن، رحيم، عالم، قادر، رب، حي، مدرك و امثال اين‏ها: مناسب‏تر اين است كه حرف باء متعلق به سر تا پاي انزال سوره مباركه يا قرآن كريم باشد.
يعني: قرآن يا اين سوره را به عنوان رحمانيت و رحيميت خداوند متعال نازل مي‏كنم، براي اين كه نزول جميع بركات كه اهم آن‏ها نعمت نزول وحي و فرستادن آيات بينات است، از صفت رحمانيت و رحيميت سرچشمه مي‏گيرد، و در سايه جلوه رحمت حق صورت تحقق و وجود به خود مي‏گيرد، و علم و قدرت و حكمت و امثال آن، از نام‏هاي مقدسه؛ در رتبه بعد از رحمت، تأثير در نزول بركت يا چگونگي آن دارد.
و ان شاءالله تعالي ثابت مي‏كنيم كه صفت رحمانيت هم بر رحيميت مقدم است و وجه تقدم كلمه شريفه رحمن بر رحيم در اين آيه مباركه ظاهر مي‏شود.
اسرار حذف متعلق
اهل ادب توجه دارند كه لفظ باء و امثال آن كه معني ربطي و ظرفي دارند؛ چون بر كلمه‏اي داخل شوند آن را مرتبط و متعلق به ما قبل آن مي‏كنند كه يا در كلام ذكر شده و يا محذوف است، و هر گاه در كلام نباشد سري و نكته‏اي براي آن مي‏باشد.
اهل شعر و ادب در زمان سابق؛ از ادب قرآن كريم بهره‏مند بودند و همان طوري كه خداوند متعال اول دفتر را به نام نامي خود مي‏گشايد، آنان نيز از اين منبع فصاحت و بلاغت و توحيد و ادب پيروي مي‏نمودند.
سعدي مي‏گويد:
صانع و پروردگار و حي و توانا اول دفتر به نام ايزد دانا
نظامي مي‏گويد:
فلك جنبش؛ زمين آرام از او يافت. به نام آن كه هستي نام از او يافت
اين دو سخن پرداز شيرين سخن، هر دو از روش كتاب پرافتخار آسماني خود بهره گرفته‏اند، ولي نظامي مانند قرآن كريم متعلق كلمه را ذكر ننموده و سعدي ذكر كرده و گويي تصريح كرده است كه: اول و آغاز دفتر به نام ايزد دانا مي‏باشد. اينك ما براي اين كه بر فارسي زبانان روشن شود كه نياوردن متعلق و خود داري از ذكر آن مزيت و ترجيح دارد؛ جهاتي را يادآور مي‏شويم:
1. مبالغه در تأدب و تعظيم خداوند متعال اقتضا دارد كه هيچ كلمه‏اي بر اسم حضرتش مقدم نباشد گرچه كلمه «ابتدائي» يا «ابتدء» و يا «اول دفتر» و امثال آن باشد. و اما كلمه اسم كه بر الله (كه معرف حقيقت و ذات حق است) مقدم شده، از روي ناچاري است، زيرا اگر بفرمايد: بالله الرحمن الرحيم خلاف مقصود خواهد بود، چون كلمه باء معني استقلالي ندارد.
2. اگر باء متعلق به «ابتدائي» يا «ابتدء» باشد ذكر آن خالي از حزازت و منقصت نيست، زيرا اين كه سرآغاز كلام به نام اوست؛ مشهود و واضح است و نياز به ذكر ندارد و تصريح به آن مانند كسي است كه در ابتداي كلام خود بگويد: سخن مي‏گويم، و شروع به سخن كند.
3. چون در آيه شريفه متعلق كلمه باء معين نشده و مذكور نيست، هر كسي مي‏تواند براي كلام خود يا براي كار خود چه در ابتدا و چه در وسط، از آن استفاده كند و بر وفق مقصود خود اين آيه مباركه را تطبيق كند. خداوند متعال در سوره هود جآيه 41ج از حضرت نوح نقل مي‏كند كه به قوم خود گفت:
سوار شويد در كشتي به نام خدا از آغاز جريان آن تا هنگام استقرار آن (و قال اركبوا فيها بسم‏الله مجريها و مرسيها...)
و اگر كلمه «ابتداء» مثلاً ذكر مي‏شد قابل نبود كه اين جمله هم راجع به ابتدا و هم انتها گفته شود، و اگر متعلق انزل باشد باز قابل تطبيق بر موارد متعدده نيست، و همچنين اگر اقول و مانند آن‏ها باشد.
خلاصه آن كه اين آيه شريفه به شهادت آيات و روايات، شعار اوليا و انبيا و اهل ايمان بوده و هست. در ابتداي كلمات و اعمال خارجي و گاهي در وسط، گفته مي‏شود، و گاه مقصود استعانت يا تبرك است بدون اين كه نظر به ابتدا باشد و اين كه در ابتدا مذكور مي‏شود براي اين است كه از اول از نام خداوند متعال استمداد شود و اين آيه مباركه با همين لفظ بر تمام موارد قابل تطبيق است، ولي در صورتي كه متعلق ذكر شود قابل تطبيق بر جميع موارد نيست.
4. گفتيم اگر مقصود از اسم همان لفظ مرادف با نام باشد به نظر مي‏رسد كه مثل (ابتدء) محذوف باشد و لفظ (باء) متعلق به آن باشد؛ و اگر مقصود از آن «عنوان» باشد، مثل اين است كه متعلق، به مثل «انزل» يا «اقول» باشد، ولي مخفي نماند كه اين مقدار، يقيني و لازم است، ولي ممكن است كه متعلق بيش از آن چه ذكر شده، باشد، مثلا مقصود اين باشد كه: ابتدا به نام خداست و تبرك به نام او است و تعظيم به نام او است. و از اسم نيز، هم لفظ مراد باشد وهم عنوان، و متعلق محذوف هم مناسب با هر دو معني باشد.
يعني مقصود اين باشد كه: ابتدا مي‏كنم و تبرك مي‏جويم و ياري مي‏طلبم و... به نام خدا و اين آيات را نازل مي‏كنم و اين كلمات را ايجاد مي‏كنم از جهت جلوه رحمت و رحمانيت او، و احتمال جميع اين معاني براي اين است كه متعلق محذوف است و مي‏گويند: حذف متعلق قرينه عموم است.
تحقيق در باره كلمه اسم
كلمه اسم به طور مفرد و جمع در عده‏اي از آيات كريمه قرآن ذكر شده است قوله تعالي (وعلّم آدم الاسماء كلهاثم عرضهم علي الملائكة1)(و اذكر اسم ربك و تبتل اليه تبتيلا2) و قوله تعالي (سبح اسم ربك الاعلي3) و قوله تعالي (اقرء باسم ربك الذي خلق4) و قوله تعالي (فله الاسماء الحسني5)
لذا براي روشن شدن حقيقت معني اين كلمه، با ملاحظه آيات و بعضي اخبار و ادعيه مباركه، بايد تحقيق و رسيدگي شود.
ريشه اين كلمه
بنابرتحقيق شيخ الطايفه شيخ طوسي1 در كتاب تفسير تبيان، اشتقاق از ماده سَمَوَ (به معني رفعت و علو) مي‏باشد نه از ماده وَسَمَ كه به معني علامت و نشان است و اين تحقيق مطابق قراين ادبي بسياري صحيح است.
بنابراين، وجه اين كه نام اشخاص را به عربي «اسم» مي‏گويند، شايد اين باشد كه اين نام‏گذاري موجب اشتهار و رفعت مقام آن مي‏شود براي آن كه اگر موجودي نام و نشان نداشته باشد، قابل اشتهار نيست.
رحمن و رحيم
در فرق بين اين دو كلمه مباركه، نگارنده را تحقيقي است كه در بعضي از نوشتجات خود مفصلاً آن را با شواهد ذكر نموده‏ام. و خلاصه آن را در اين اوراق به ياري خداوند متعال با ذكر مثالي بيان‏مي كنم.
همان طوري كه آفتاب عالم تاب كه از مشرقِ خود طلوع مي‏كند، در افاضه نور و پخش اشعه زرين و گرم خود، هيچ قصور و بُخلي ندارد و به تمام موجودات زمين به طور رايگان و به نحو مساوي مي‏تابد و از طرف اين موجود آسماني و ستاره فروزان الهي در تابش و پراكندن اشعه خود هيچ‏گونه تبعيض و خصوصيتي وجود ندارد، همين طور آفريدگار جهان و پروردگار جهانيان نيز در مقام افاضه رحمت و اشراق كمالات به طور رايگان و غير متناهي، هيچ قصور و نقصان و بُخلي ندارد. و ذات مقدس او آمادگي مطلق براي افاضه جميع فيوضات به تمام ممكنات دارد. ظاهرا اين همان مقام رحمانيت او است و چنين به ذهن مي‏رسد كه كلمه رحمن حاكي ازين صفت باشد.
و اين مقام، كه آمادگي مطلق براي گستردن افاضات كامله نسبت به جميع ممكنات از موجود و غيرموجود و لايق و غيرلايق مي‏باشد، مختص به ذات پروردگار است و كسي در اين صفت با او شركت ندارد، و چنان چه اشياء در بهره‏برداري از نور آفتاب مختلفند، بعضي هيچ بهره ندارند و بعضي به طور كم يا زياد بهره مي‏برند و اين اختلاف به ملاحظه اختلاف لياقت در خود آن‏ها مي‏باشد، ممكنات نيز نسبت به حضرت باري تعالي چنين مي‏باشند. يعني بعضي به واسطه نبود موانع، شايسته كسب فيض مي‏شوند، و بعضي ديگر به جهت قصور بي‏بهره مي‏باشند و اين به حسب آنچه به نظر مي‏رسد مقام رحيميت خداوند متعال است و كلمه مباركه رحيم، از اين مقام حكايت مي‏كند.
خلاصه مطلب اين كه: به نظر حقير، بنابر شواهد بسيار كلمه رحمن ممكن است مرادف با مهربان و كلمه رحيم مرادف با بخشنده باشد. و هوالعالم.
ترتيب در كتاب تدوين و تكوين؟
نكته لطيف ديگري كه در اين آيه مباركه بسم‏الله الرحمن الرحيم است؛ هم آهنگي كتاب تدوين حق با ترتيب واقعي و تكويني است. زيرا مبدأ تمام صفات جماليه و جلاليه، ذات واجب الوجود است، و چون ذات او واجب الوجود است مبدأ صفت رحمانيت و آماده براي افاضه فيوضات مي‏باشد، و چون آمادگي مطلق دارد، به موارد شايسته؛ افاضه فيض مي‏فرمايد. پس نتيجه اين مي‏شود: كه چون الله است رحمن است، و چون رحمن است رحيم است. و اين نكته براي كساني كه آشنا به فلسفه الهي هستند، بسيار واضح است و از نكات اعجازآميز اين آيه شريفه به شمار مي‏رود.
نزول قرآن از شؤون رحمت است
آغاز به اين آيه شريفه، إشعار دارد كه نزول قرآن كريم؛ كه مجموعه‏اي از عقايد و اخلاق و احكام و آداب؛ و رموز راهنمايي مي‏باشد، از شؤون صفت رحمت است و در سايه اين صفت مباركه واقع شده. يعني قرآن يكي از آثار رحمانيت و رحيميت خداوند متعال است كه به اين صورت ممتاز و اعجازآميز در آمده و به واسطه فرشتگان بر قلب پاك و نوراني حضرت ختمي مرتبت9 نازل گرديده است و نفوس شايسته را به كمال لايق خود مي‏رساند.
و قرآن كريم با اين كه يكي از مظاهر رحمانيت و رحيميت حق است، خود نيز به اذن پروردگار؛ رحمن است و مانند آفتاب عالم تاب آمادگي براي پخش اشعه هدايت دارد و در قبال اين نورانيت، تمام افراد بشر متساوي و يك نواخت هستند.(كلاانهاتذكرة فمن شاء ذكره)6و رحيم است يعني همواره عده‏اي از نفوس شايسته به مقدار استعداد و قابليت خود از آن بهره‏مند مي‏شوند. (هدي للمتقين)7
صفت رحمت
لغت رحمت غير از انعام يا احسان است، زيرا ممكن است انعام و احسان در مقابل عوضي باشد كه به احسان كننده مي‏رسد، ولي رحمت؛ افاضه رايگان و بدون عوض است. يعني خداوند متعال آماده براي افاضه به جميع ممكنات است بدون عوض، و عملاً افاضه مي‏كند به موارد شايسته به طور مجان و رايگان، بدون آن كه خود در مقابل آن نفعي ببرد، همان طور كه اين قرآن را نازل نموده است به منظور گستردن رحمت خود بر آدميان بدون اين كه كوچك‏ترين نفعي به خودش برسد.
اين چهار نكته كه در اين مقاله ذكر شد بعضي از اسرار بسيار اين آيه شريفه است كه در خور فهم نويسنده و خواننده مي‏باشد و همين مقدار برهان روشني است بر اين كه قرآن وحي الهي است و ساخته فكر بشري نمي‏باشد.
الحمدلله رب العالمين
«ستايش خدا را كه پروردگار جهانيان است».
غرض نگارنده از نوشتن اين مقالات آن نيست كه تفسير تام و تمامي از قرآن كريم و كتاب مجيد الهي بنويسم؛ زيرا اين موضوع نياز به كتابي جداگانه دارد و مناسب خوانندگان منشورات ماهيانه و مجلات نمي‏باشد، بلكه مقصود اين است كه به خواست خداوند كريم، به نكات جالبي در خور لياقت و استعداد نويسنده و خواننده اشاره‏اي نموده باشم، اميد است بدين وسيله عده‏اي از نفوس مستعد به بعضي از حقايق قرآنيه آشنا شوند، و ريزه‏كاري‏هاي اين كتاب مجيد را كه معجزه‏اي است باهر، به چشم خود مشاهده نمايند. و اينك به اذن خداي تعالي به چند نكته جالب و بعضي از رموز الهي در اين جمله شريفه اشاره مي‏شود:
1- جمله الحمدلله دلالت دارد كه ستايش مختص به ذات باري تعالي است و آن موجودي كه شايسته ستايش و سپاس مي‏باشد منحصر به ذات واجب الوجود است. و اين جمله از سه راه ممكن است حصر را بفهماند:
الف) الف و لام الحمد ظاهر در جنس است كه مفادش اين است كه: ماهيت و حقيقت حمد مختص به ذات باري تعالي مي‏باشد.
ب) تقديم كلمه حمد بر كلمه لله مشعر به حصر است.
ج) لام در لله ظاهر در اختصاص است.
2- بنابر آنچه گذشت معني آيه شريفه چنين است كه:
حقيقت و جنس حمد و ستايش اختصاص به ذات واجب الوجود دارد، و اين مفهوم، شامل مي‏شود جميع محامدي راكه از انبيا و اوليا و مؤمنين و ساير مخلوقات صادر گرديده و مي‏گردد و به علاوه دلالت دارد بر اين كه اصلاً حقيقت ستايش اگر چه هيچ وجود خارجي نيز پيدا نكند منحصرا شايسته ذات باري تعالي مي‏باشد. و به اصطلاح فلاسفه اختصاص حمد به ذات واجب الوجود، از لوازم ماهيت و حقيقت حمد است نه از لوازم وجود خارجي، و مصداق تكويني آن يعني جنس حمد چه از لسان كسي صادر بشود يا نشود، شايسته ذات خداوند متعال است.
3- حصر حمد به ذات باري تعالي (كه به دو جمله مثبت و منفي تحليل مي‏شود: يكي اين كه خداوند شايسته جنس حمد است، و ديگر آن كه موجود ديگر شايستگي ندارد) دلالت دارد بر اين كه آن چه جمال و نيكويي در عالم وجود تحقق پيدا كرده و مي‏كند، همه از جانب خداوند متعال است و نيكو كاري، غير از وجود حق تعالي وجود ندارد، چنان چه در آيه شريفه ديگر مي‏فرمايد:
(ما اصابك من حسنة فمن الله)8و نيز در آيه ديگري مي‏فرمايد: (و مابكم من نعمة فمن الله)9
و در اين جهت فرقي نيست در اين كه احساني كه مي‏رسد به وسيله يك موجود بي‏اراده باشد مثل ابر كه باران مي‏بارد يا به وسيله يك موجود با اراده باشد مانند انسان؛ زيرا انساني هم كه عمل نيك انجام مي‏دهد تمام شرايين و الياف وجودش از طرف خداوند آفريده شده است، و در حين انجام عمل نيز به قيوميت او موجود است، به اذن و اراده او ادراك و اراده مي‏كند و فرمان به دست و پا و جوارح خود مي‏دهد تا در نتيجه، عمل خيري انجام مي‏شود، و رمز اين كه اين عمل را، اختياري مي‏ناميم اين است كه صاحبش مي‏تواند اين مقدمات و جريانات الهي را سد نمايد و نمي‏كند.
مثلاً درختي كه در جنگل مي‏رويد و بارور مي‏شود و بهره مي‏دهد به خواست خداوند متعال است و اگر موجودي مي‏تواند آن درخت را از جا بكند، ومع الوصف نمي‏كند اين درخت و باروري آن مستند به او نمي‏باشد؛ بنابراين اگر انسان هم به اختيار و اراده خود احساني مي‏كند اين خود يكي از لشكريان حق متعال است و با آن درخت خودرو كه حيوانات و انسان از آن بهره‏مند مي‏شوند، چندان فرقي ندارد.
4- چون مفاد كلمه حمد در عربي مرادف است با ستايش بر جميل و احسان اختياري، به نظر مي‏رسد كه اين جمله شريفه دلالت دارد بر اين كه خداوند متعال مختار است و آنچه از آن منبع فيض صادر مي‏شود به قهر و غلبه و الزام نيست، بلكه به واسطه اراده ازليه او است كه معلول حكمت و مصلحت است، ولي اگر فرموده بود: مدح مختص خداوند متعال است، دلالت بر اين فايده نمي‏كرد.
5- به نظر مي‏رسد كه جمله مباركه «الحمدلله» دلالت دارد بر اين كه تمام آن چه در عالم هستي تحقق دارد از نيكويي و جمال، خواه نعمت باشد مانند هوا و آب و ميوه و ارزاق و...، يا موجود جميلي باشد، ولي براي موجودات زنده به ظاهر اثري نداشته باشد مانند ستاره زهره فرضا، همه مستند به ايجاد و تدبير حق متعال و رب العالمين است، ولي اگر به جاي كلمه حمد لفظ شكر بود، منحصرا اختصاص به نعمت داشت و ساير نيكويي‏ها را شامل نمي‏شد.
6- اعتقاد به اين كه تمام محامد شايسته مقام او است، مستلزم اعتقاد به اين است كه جميع نكويي‏ها و محاسن عالم وجود از طرف ذات مقدس آفريدگار است و اين كاملا مطابق با برهان است، زيرا جميع موجودات حدوثا و بقائا ممكن مي‏باشد و ممكنات در هر آن و لحظه، در وجود و آثار وجود، محتاج به عنايت واجب الوجود مي‏باشند، چنان چه موجودات ذهني و تدبيرات مغزي بشري نياز به عنايت نفس دارند و مادامي كه نفس به آنان توجه دارد به زيور وجود آراسته مي‏باشند و به محض اين كه سلب عنايت و توجه گردد، معدوم مي‏شوند، به همين نحو جميع ممكنات به عنايت قيوم مطلق و آفريدگار جهان احتياج دارند، چه در وجود و چه در افعال و تدبيرات وچه در ارادات و تحولات و آن چه از نيكي و خوبي به دست آنان جاري مي‏گردد در سايه عنايت دايمي و احاطه قيومي خداوندي است.
7- اعتقاد به اين كه منحصرا خداوند متعال شايسته سپاس و ستايش است چون مستلزم اعتقاد به اين است كه تمام محاسن و نيكويي‏هاي جهان هستي از طرف او است، از نظر تأثير در اخلاق انساني بسيار مؤثر است، زيرا انسان را از خاكدان ماديت به عالم بالا و ملكوت اعلي مي‏برد، پرده‏ها و ديوارهاي ضخيم دنيا را پاره و خراب مي‏كند و نظر انسان مسلمان را از موجودات ظليه ممكنه، به سايه افكن و مسبب حقيقي متوجه مي‏كند، ديگر نه براي كسي كرنش و تعظيم مي‏كند جز به اذن خدا، و نه از مردم و سبب‏هاي ديگر توقع و چشمْ داشت دارد، بلكه همه را لشكريان و جنود حق مي‏داند و اگر متوسل به وسايل عادي مي‏شود از بابت دست درازي به سفره خداوند متعال است، و اگر از سببي مأيوس مي‏شود از مسبب الاسباب مأيوس نخواهد شد. و همين است حقيقت نفس مطمئنه كه خشنود از حق است و مورد رضايت او مي‏باشد.
قطعه زير كه يكي از اهل عصر سروده است مناسب مقام است:
حمد و ستايش براي غير نشايد ذات احد را سپاس و حمد ببايد
لشكر حقند جمله ظاهر و پنهان هر چه رسد زاو بود زنعمت و احسان
خيل ملك يا كه انبيا و امامان سير فلك يا ستارگان فروزان
درك ملك يا جنود عقل و درايت وحي نبي يا صفا و كشف ولايت
جان نباتي و يا جمادي بي‏جان عقل بشر يا كه حس و جنبش حيوان
جنگ قضا يا كه پنجه يد بيضا دست قدر يا عصاي حضرت موسي
آن چه شود كسب و آن چه هست جبلي نظم اتم يا كه نظم عالم كلي
يا به تلسكوب مغربي شده روشن آن چه به برهان فلسفي است مُبرهَن
و آن چه به خاطر نيامده است و نيايد و آن چه بشايد و يا به فكر نشايد
بلكه ترازوي عقل نيز نسنجد و آن چه به درك فرشته نيز نگنجد
يعني جز ذات كردگار نداند و آن چه نبي هم به لوح غيب نخواند
جلوه حق دايم است و نامتناهيست جمله زآثار جلوه‏هاي الهي است
هفت نكته در خصوص كلمه الحمدلله بيان گرديد. كسي كه جمطالب‏ج سابق را خوانده ارزش واقعي خبر شريفي را كه خلاصه مفاد آن نقل مي‏شود، ادراك مي‏كند.
در تفسير الميزان از كتاب كشف الغمه از حضرت صادق7 روايت مي‏كند كه فرمود:
استري از پدرم گم شد؛ ايشان فرمود: اگر خدا آن را به من باز گرداند، ستايش مي‏كنم او را به ستايش‏هايي كه مورد پسند او باشد. طولي نكشيد كه استرِ گم شده پيدا شده و آن را با زين و برگ به حضورش آوردند. پدرم سر به آسمان نموده و گفت: «الحمدلله» و بر اين كلمه مباركه چيزي نيفزود.
پس از آن فرمود: چيزي را فرو گذار نكردم و همه انواع ستايش را به خداوند عزوجل اختصاص دادم.
پس هر ستايشي كه فرض و تصور شود مشمول اين كلمه مباركه خواهد بود.
رب العالمين
در بخشي ديگر آيه شريفه كه جمله «رب العالمين» باشد نيز اسراري نهفته است كه قسمتي از آن كه مورد استفاده عموم باشد، براي علاقه‏مندان باذنه تعالي و توفيقه بيان مي‏شود.
1- چنين به نظر مي‏رسد كه جمله مباركه «رب العالمين» تا جمله «مالك يوم الدين» در عين آن كه اشاره به نعمت‏ها و نيكويي‏هاي حق متعال است، برهان و منطق كلمه «الحمدلله» نيز مي‏باشد. يعني: جميع انواع ستايش مختص به خداوند متعال است. چرا نباشد در صورتي كه او پروردگار جهان‏ها است؛ او مهربان و بخشنده است، او صاحب و فرمانرواي روز پاداش است. يعني آغاز هستي به دست او است، و او كاروان وجود را بر اساس رحمانيت و رحيميت به انجام مي‏رساند و پاداش مي‏دهد.
2- رب العالمين و ساير جملات تا اياك نعبد و اياك نستعين خود مشتمل بر انواعي از ستايش مي‏باشد و پس از آن كه تمام انواع ستايش را اختصاص به ذات باري مي‏دهد، قسمتي از انواع ستايش را با نام و نشان ذكر مي‏كند، پس جمله مباركه رب العالمين هم منطق و برهان كلمه الحمدلله مي‏باشد و هم خود حمد و ستايش پروردگار است، در حقيقت هم علت است و هم يكي از مصاديق معلول.
3- اين كه در مقام حمد و ستايش هم ذات واجب الوجود و هم صفت رب العالمين را مورد نظر قرار مي‏دهد به حسب آن چه به نظر مي‏رسد واجد اسراري است:
الف) ذات خداوند و صفت او هر دو شايسته ستايش و حمد است، چون هر دو جميل و عين اختيار است.
ب) آن چه نيكي و جمال است از ذات كثيرالبركات او تراوش مي‏كند. چون الله و واجب الوجود است؛ رب العالمين و رحمن الرحيم و مالك روز پاداش است. پس در حقيقت ابتداءا علت و پس از آن معلول را ذكر نموده است.
ج) ممكن است اشاره باشد به اين كه: آن چه بيش‏تر موجب ستايش است اين است كه پروردگار جهان‏ها خدا است و متكفل تربيت و تدبير و رهبري قافله وجود و كاروان غيب و شهود وجود مبارك واجب الوجود است و خيلي فرق دارد كه متكفل تربيت، موجودي باشد كه واجب و غني است، يا آن كه خود فقير و نيازمند به غير باشد.
4- از دقت در موارد استعمال كلمه (رب) استفاده مي‏شود كه در مفهوم آن دو چيز ملاحظه شده است:
الف) تربيت و اصلاح. ب) آقايي و مالكيت.
يعني كلمه رب در لغت بر مالكي كه در آن تربيت و اصلاح ملاحظه نشده است، اطلاق نمي‏شود مثلاً به مالك سنگي گفته نمي‏شود رب الحجر، و هم چنين بر كسي كه تربيت مي‏كند ولي تسلط و مالكيت ندارد، لفظ رب اطلاق نمي‏شود؛ مانند مربي اطفال كه از طرف پدر، يا مادر بر آنان گماشته مي‏شود. زيرا به چنين كسي نمي‏گويند: رب الاطفال، ولي مربي اطفال گفته مي‏شود، بنابراين مقصود از رب اين است كه خداوند متعال مربي و مدبر و مالك و سرپرست جميع موجودات است.
5- چون لفظ مبارك رب متضمن مالكيت مطلقه است از ابتداي وجود هر موجودي تا آخر آن، دلالت دارد، بر خالقيت و هم بر قيوميت و بهترين مثال براي فهماندن قيوميت خداوند، همان ارتباط هر بشري است با موجودات ذهنيه و تصورات نفسانيه خود كه شرح آن از اقتضاي اين مقال خارج است.
6- از لحاظ اين كه لفظ مبارك رب متضمن حقيقت تربيت مي‏باشد، دلالت دارد بر اين كه خداوند متعال جميع اجزاي تمام عوالم هستي را به كمال لايق خود مي‏رساند. زيرا حقيقت تربيت اين است كه مربي، آن چيز مورد تربيت خود را به آن مرتبه كمالي كه در وجود آن نهفته و متمركز مي‏باشد برساند و اين عنايت بالاترين عنايتي است كه ممكن است از طرف واجب الوجود نسبت به ممكنات افاضه شود؛ و در قرآن كريم اين حقيقت را در موارد ديگر به طور وضوح جبيان‏ج مي‏فرمايد:
قوله تعالي: (ويؤت كل ذي فضل فضله)10هر واجد امتيازي را به امتياز خود مي‏رساند. (الذي اعطي كل شي ء خلقه ثم هدي)11آن خدايي كه هر چيزي را آفريده پس از آن راهنمايي فرمود.
به هر كه هر چه سزا بود حكمتش، آن داد مهيمني كه به گل نكهت و به گِل جان داد
بنابر آن چه گذشت كلمه رب دلالت دارد بر اين كه خداوند آفريدگار است و قيوم است و مربي مي‏باشد.
7- از لحاظ اين كه كلمه رب متضمن تربيت است، دلالت دارد بر اين كه جميع موجودات چه به حسب ظاهر داراي حيات نباتي، يا حيواني باشند يا نباشند، در حركت و سير مي‏باشند و شايسته تربيت و ترقي از نقص به كمال هستند و همه به كمال مناسب خود مي‏رسند. و شايد اين همان حركت جوهريه‏اي است كه مرحوم صدر المتألهين در كتب خود اثبات نموده است.
8- نظر به اين كه تربيت بر دو قسم است: تكويني و تشريعي، و مفاد آيه شريفه اين است كه خداوند متعال به تمام معني رب العالمين است و جميع موجودات را به همه كمالاتي كه در آن‏ها نهفته است مي‏رساند؛ اشاره و ايمايي به بعثت رُسل و انزال كتب دارد. براي اين كه تربيت انسان مسلما نياز كامل دارد به قوانين و دستوراتي كه او را براي زندگي عالي‏تري آماده سازد و روح پاك او را از آلودگي‏هاي ماده و ماده پرستي و بدخويي و خباثت برهاند و به عالم الوهيت نزديك كند تا آن كه صفت ابديت و قيوميت به خود بگيرد، بلكه آيه شريفه متضمن جميع شؤون تربيت تكويني و تشريعي است كه از آن جمله وجود امام و حافظين دستورات تربيتي مي‏باشد.
9- جمله مباركه رب العالمين، انسان هوشمند را متوجه مي‏كند به وجود نيروهايي در موجودات و به اين كه اين نيروهاي نهايي از مرتبه قوه به فعليت مي‏رسند و منشأ آثار مي‏شوند.
مثلاً انسان مي‏بيند كه هسته‏اي درخت مي‏شود، آن درخت بارور مي‏گردد از تناول ميوه‏هاي آن، انسان تغذيه مي‏كند و براي پرورش هوش و استعداد خود استمداد مي‏كند و در نتيجه هسته ناچيز، هوش و عقل مي‏شود و به واسطه دارا بودن هوش، به عوالم علمي مادي و معنوي سير مي‏كند. تمام اين مراتب از كلمه تربيت به ذهن انسان باهوش مي‏رسد. براي اين كه حقيقت تربيت همين است كه موجود ناچيز به مراحل كمال برسد، پس از آن خواه ناخواه آدمي متوجه مي‏شود كه چه كسي اين نيرو را ظاهر مي‏سازد و اين قوه نهاني را به فعليت مي‏رساند. خود قوه كه نمي‏تواند مُوجد فعليت باشد، عوامل ديگر هم همه نيروهايي هستند كه در عالم پراكنده مي‏باشند، پس بايد همان رب العالمين همواره با عنايت و قيوميت خود اين نيروها را به صورت تحقق درآورد و به كمال مطلق برساند.
ولي اي خواننده ارجمند بدان كه تمام اين دنيا در حكم همان هسته است. ميوه تلخ و يا شيرين آن را هنوز تناول ننموده‏ايم. اميدوارم سعي كنيم كه هسته وجودي ما در عالم ديگري كه به مباركي، همه رهسپار آن هستيم درخت بارور شود و ميوه شيرين و مطبوع به ما بدهد. غرض اين است كه جمله مباركه رب العالمين انسان را به اعتقاد به مبدأ قيوم ناچار مي‏كند.
10- كلمه عالمين به ظاهر مرادف با جهان‏ها است؛ يعني جهان دنيا، جهان آخرت ؛ جهان ملائكه، جهان حيوان، جهان جماد، جهان انسان، و بنا بر آن كه بيش‏تر مفسرين مي‏گويند، جميع انواع و اصناف موجودات را شامل مي‏شود. و بعضي مي‏گويند اختصاص به ذوي العقول دارد. ولي عدم اختصاص اين كلمه، و شمول آن جميع اصناف موجودات ممكنه را به صواب نزديك‏تر است و اين كلمه مباركه از لحاظ آن كه جمع است صراحت دارد در اين كه مالكيت و قيوميت حق تعالي منحصر به يك عالم جبالخصوص‏ج نمي‏باشد و او است كه مالك و مربي تمام عوالم مختلفه است.
11- ممكن است جمع بودن كلمه مباركه العالمين نيز اشاره باشد به عظمت حق تعالي از لحاظ اين كه به تنهايي و يگانگي و يكتايي، مربي عوالم بسيار مي‏باشد، يعني همان خدايي كه عالم عقول و فرشتگان و پيغمبران را راهنمايي مي‏كند و به عنايت رحمانيت و رحيميت خود آنان را تربيت مي‏نمايد و به كمال شايسته ايشان مي‏رساند، همين عنايت را بدون تفاوت به عالم حشرات يا جمادات دارد و آن‏ها را نيز به منتهاي كمال شايسته خودشان مي‏رساند، و جميع اصناف مختلفه كاروان هستي با تباين و اختلافي كه دارند همه مرتبط به حق متعال و تحت تربيت و قيوميت و مملوكيت او مي‏باشد. و الحمدلله رب العالمين.
الرحمن الرحيم
تفسير اين دو كلمه مقدسه در ضمن تفسير آيه مباركه بسم الله الرحمن الرحيم به طور اجمال در مقالات سابقه گذشت و حقيقت رحمت، رحمانيت و رحيميت بيان شد.
و فرق ميان اين دو كلمه مباركه و اسراري كه در آن دو بود تاحدي كه مقدر و ميسر بود، به رشته تحرير در آمد. در اين مقاله و مقاله ديگر به خواست خداوند متعال بعضي از اسرار تكرار اين دو كلمه بيان مي‏شود.
شيخ طبرسي - رحمة‏الله عليه - در مجمع البيان مي‏فرمايد:
تكرار براي مبالغه و تأكيد است. شيخ الطائفه طوسي؛ نيز جز اين كه مي‏فرمايد: تفسير اين آيه مباركه در ضمن تفسير بسم الله الرحمن الرحيم گذشت، چيزي ندارد؛ در صورتي كه هزار نكته باريك‏تر از مو اينجا است كه به بعضي از آن اسرار اشاره مي‏شود. ان شاءالله تعالي:
1- تربيت و رسانيدن هر موجود قابل را به كمالي كه در آن نهفته مي‏باشد، بر دو قسم است:
قسم اول آن است كه در مقابل آن، اجرتي دريافت شود يا آن كه فايده‏اي به شخص مربي عايد گردد.
قسم دوم تربيتي است كه از منبع رحمت سرچشمه مي‏گيرد و مقرون به رحيميت مي‏باشد. آن هم رحمانيت و رحيميت بي‏انتهاي واجب الوجود مطلق، همين‏گونه كه خداوند متعال تمام موجودات را به كمال شايسته خود به طور رايگان و بدون اين كه از اين تربيت سودي ببرد و نفعي عايد او بشود مي‏رساند.
اگر چه هر دو قسم از تربيت، شايستگي حمد و ثنا را دارد، ولي آن تربيتي كه بيش‏تر شايسته حمد و ثنا مي‏باشد، قسم دوم است. يعني آن تربيتي كه از روي رحمت و به طور رايگان و مقرون با رأفت و عطوفت انجام گردد.
وجدان هر بشر با وجداني، حس مي‏كند كه حمد و ستايش بر تربيت ناشي از رحمت و مقرون به رحمت، آن هم از منبع بي‏انتهاي خير مطلق ؛ در خور توانايي ما بندگان نالايق نيست.
كز عهده شكرش به در آيد؟ از دست و زبان كه برآيد
خلاصه اين نكته ارزنده اين است كه: چنان به ذهن مي‏رسد كه تكرار صفت رحمانيت و رحيميت براي تنبيه به علت و انگيزه حمد و ستايش باشد. و از اين جا معلوم مي‏شود كه مهم‏ترين احسان و جميلي كه بايد هر با وجداني نزد آن خاضع باشد تربيتي است كه بدون مزد و اجر بوده و در مقابل آن هيچ پاداشي نباشد و بنابراين در مقام كثرت و در محيط علل و اسباب هم بايد مسلمان با وجدان از سه نوع مربي كمال تشكر را داشته باشد:
الف) پدر و مادر كه فرزند را از ابتداي انعقاد نطفه باذن الله تعالي به كمال شايسته خود مي‏رسانند تا آن كه نطفه بي‏ارزش، جواني برومند مي‏شود و در مقابل اين احسان هيچ پاداشي از كسي نمي‏خواهند و هر مقدار توانايي و نيرو دارند به داعي شفقّت و مهرباني در طبق اخلاص نهاده و آن به آن بر طفل خود نثار مي‏كنند تا اين جوانه ناچيز درختي برومند گردد و به كمال مقدَّر و شايسته خود برسد. روي اين اصل است كه اسلام كه دين فطرت و حقيقت و آيين انسانيت است، دستور فرموده است كه فرزند از والدين خود تقدير و تشكر كند. قرآن كريم در سوره اسراء آيه 22 و 23 مي‏فرمايد:
(وقضي ربك الاتعبدوا إلاّ ايّاه وبالوالدين إحسانا إمّا يبلغَنَّ عندك الْكبر اُحمدهما او كلاهما فلاتَقُلْ لهما أفٍ ولاتنهرهما وقُلْ لهما قولاً كريما واخْفِض لهما جناح الذُّلِ من الرحمة و قُلْ ربّ ارحمهما كما ربّياني صغيرا)
و در سوره لقمان آيه 13 مي‏فرمايد:
(و وصيّناَ الاْءنسانَ بوالدَيْه حملَتْه امه وَهْنا عَلي وَهْنٍ و فصاله فِي عَامَيْن انْ اشكُرْلي و لوالدَيْك إلي المصيرو إنْ جاهداك علي أنْ تُشْرِك بي ماليس لك به عِلمٌ فلاتُطِعْهما و صاحِبْهما في الدنيا معروفا).
خلاصه آن كه: «خدا حكم فرموده است كه پرستش غير او را نكنيد و به والدين نيكي نماييد. اگر يكي از آنان يا هر دو نزد تو به سن پيري رسيدند، تو اي فرزند كلمه‏اي كه حاكي از ملالت و خستگي باشد به زبان نياور و آنان را ناراحت مكن و گفتارت با آنان محترمانه باشد و از روي مهرباني در مقابل آنان تا حد خاكساري و مَذلت فروتني كن و براي آنان نزد خداوند منان دعا كن و بگو: خدايا پاداش تربيت آنان را به رحمت واسعه خود تدارك فرما»
«ما به انسان سفارش والدين را نموديم، سفارش آن مادري را كه در حال ناتواني چند ماه بار فرزند خود را كشيد و دو سال او را شير داد، نموديم و گفتيم: اي انسان تشكر و سپاسگزاري از خداوند و والدين خود بنما؛ برگشت تو، به طرف ما خواهد بود. آري اگر والدين تو اصرار كردند كه ندانسته و نفهميده مشرك بشوي از ايشان اطاعت مكن و شرك نياور. ولي باز با چنين پدر و مادري نيز به طريق شايسته مصاحبت و معاشرت نما»
در كتاب شريف كافي حديثي به سند معتبر از زكريابن ابراهيم نقل مي‏كند كه مفاد آن به فارسي به شرح زير است:
زكريا مي‏گويد: من قبلاً نصراني بودم و موفق و مشرف به دين اسلام شدم، و در سفر حج خدمت حضرت ابي‏عبداللّه‏ جعفر بن محمد - عليهما السلام - رسيدم. به آقا عرض كردم: كه من مردي نصراني بودم و اينك مسلمان شدم. ايشان فرمود: چه مزيتي در اسلام مشاهده كردي و به چه حجتي از دين خود دست برداشتي؟ گفتم: من مصداق گفتار خداي متعال هستم كه مي‏فرمايد: (ما كنْتُ تدري ما الكتاب ولا الايمان و لكن جعلناه نورا نهدي به من نشاء)12
تو نمي‏دانستي كه كتاب چيست و نمي‏دانستي كه ايمان چه مي‏باشد ولي ما آن را نوري قرار داديم كه به آن راهنمايي مي‏كنيم هر كس را كه بخواهيم.
ظاهرا مقصودش اين بود كه خداوند متعال به قدرت كامله خود قلب مرا به نور اسلام منور فرمود.
صادق آل محمد9 فرمود: محققا خدا تو را هدايت فرموده، پس از آن در باره او دعا نموده و سه مرتبه فرمود: بار الها! اين مرد را هدايت كن، پس از آن فرمود: پسر عزيز! هر چه مي‏خواهي از من بپرس. عرض كردم: پدر و مادر و خاندان من همه نصراني هستند و (مادرم نابينا است) با آنان زندگي مي‏كنم آيا اين رويه صحيح است؟ فرمود: آنان گوشت خوك مي‏خورند يا نه؟ عرض كردم: آنان به گوشت خوك دست نمي‏زنند. فرمود: زندگي با آنان اشكالي ندارد، ولي كاملاً متوجه مادرت باش به او نيكي كن، و اگر حادثه مرگ برايش اتفاق افتاد خودت به تجهيز او قيام كن و به كس ديگر وامگذار و به كسي خبر مده كه نزد من آمده‏اي. و تو باز مرا در (مني) خواهي ديد. ان شاء اللّه‏.
زكريا مي‏گويد: به مني رفتم ديدم كه امام7 مانند معلم كودكان (با كمال رأفت و رحمت و دقت و حوصله) به پرسش مردمان جواب مي‏گويد. اين مرتبه دوم تشرف من بود به حضور ايشان.
پس از آن به كوفه آمدم و مطابق سفارش امام7 بيش از پيش به مادر كورم مهرباني مي‏كردم، خودم غذا به او مي‏دادم و جانور بدنش را جستجو كرده و از او پرستاري مي‏كردم.
يك روز مادرم گفت: هنگامي كه نصراني بودي به اين خوبي و مهرباني نبودي. از موقعي كه به دين جديد متدين شده‏اي و به سفر حج رفتي، مي‏بينم دگرگون شده‏اي.
گفتم: مادر! مردي از فرزندان پيغمبر ما چنين دستوري به من داده است و من دستور آن مرد بزرگ را در باره شما مراعات مي‏كنم.
مادرم گفت: اين مرد خود پيغمبر است؟ گفتم: پيغمبر نيست، ولي فرزند پيغمبر است.
مادر پير روشن ضمير گفت: پسر عزيز! اين مرد حتما پيغمبر است. براي اين كه اين سنخ دستورات غيردستور انبيا و پيغمبران نمي‏تواند باشد.
گفتم: مادر! پيغمبري پس از پيغمبر ما نيست، و اين بزرگوار پسر اوست.
كور با بصيرت گفت: پسر عزيزم! دين تو بهترين اديان است. خلاصه‏اي از آن را به من گزارش بده تا من نيز مشرف به اين دين مبارك شوم.
زكريا مي‏گويد: دين اسلام را به او عرضه داشتم. و مقداري از احكام مبارك اسلام را به او ياد دام و او مسلمان شد. نمازظهر و عصر و مغرب و عشا را خواند. شب كه شد عارضه كسالت به او روي كرد. گفت: پسر عزيز! دين اسلام را ثانيا به من ياد بده من هم براي بار ديگر خلاصه‏اي از آن را به او تعليم نمودم.
مادر پير نابيناي با بصيرت، در دم آخر بار ديگر اعتراف (به عقايد حقه) نموده و از دار دنيا رحلت كرد. چون بامداد شد مسلمانان او را غسل دادند و من مطابق دستور مولي بر او نماز گزاردم و جسدش را درقبر نهادم.
اين خبر شريف نمونه‏اي است از اهتمام اسلام به قدرداني از تربيت مادر اگر چه نصراني باشد، و در عين حال متضمن كيفيت تربيت انبيا و اولياء الهي است. شايسته است متكفلين تربيت معنوي يعني علما و وعاظ از امثال اين روايات سرمشق بگيرند، و مردم جهان را با حقايق اسلام آشنا نمايند تا در نتيجه خود به خود مردمان با انصاف به حقيقت و حقانيت اين دين مقدس آسماني متوجه شوند، ولي:
آن چه البته به جايي نرسد فرياد است گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ما است
علي‏الظاهر خبر شريف مذكور، متضمن اشاره به مرگ مادر و اسلام او نيز باشد براي اين كه مي‏فرمايد: اگر براي او حادثه مرگ اتفاق افتاد، تو خود متكفل مراسم تدفين او باش و به كسان ديگر وامگذار.
مربي دوم) معلم است يعني كسي كه روان انسان را از حضيض حيوانيت ترقي مي‏دهد و دست او را براي اولين قدم به سوي مرز انسانيت مي‏گيرد.
در سفينة البحار، از شيخ ابي جمهور احسائي، حديثي را با سند از حضرت رسول صلي الله عليه و آله نقل مي‏كند كه مفادش قريب به اين مضمون است: هر كس علمي را به كسي بياموزد، مالك آن شخص شده است. سؤال شد كه: آيا مراد اين است كه معلم مي‏تواند متعلم را بفروشد؟ فرمود: مقصود اين است كه حقِ فرمان به او دارد و بايد شاگرد از استاد علمي خود اطاعت نمايد.
بر خوانندگان پوشيده نماند كه فرا گرفتن علم هم مانند ساير كارهاي دنيا بايد زير مراقبت دستورات آسماني انجام گيرد و در غير اين صورت نتيجه ندارد. انسان در صورتي از دانش آموختن بهره مي‏برد و تربيت مي‏شود كه:
اولاً آنچه مي‏آموزد يك موضوع حقيقي بوده و با واقع تطبيق كند كه به واسطه دانش آموختن حقيقتي را كشف نموده باشد.
و ثانيا كشف حقايق معلومه را نردباني براي ترقي به عالم معنويات قرار دهد. در حقيقت بايد هر مسئله‏اي را كه مي‏آموزد حقيقتي را به واسطه آن كشف نمايد و قدمي به منبع حقايق نزديك شود. اگر دانش آموختن داراي اين دو شرط نباشد قدمي است به سوي جهان ماديت و حيوانيت و در بازار معنويات ارزشي ندارد.
مربي سوم) طبقه انبيا و اوليا - عليهم السلام - مي‏باشد. و اين طبقه بالاترين حقوق را بر عالم بشريت دارند. زيرا آنان زندگاني ديگري براي افراد انسان به ارمغان آورده‏اند و روح ايمان را در انسان زنده مي‏كنند و او را از فناي قطعي نجات مي‏دهند، و راه عالم جاويد و سعادت دايمي را باز مي‏كنند.
اگر تمام توجهات و ادراكات انسان در چهار چوبه دنيا محدود باشد و در اين دائره كوچك دور بزند و روان خود را متصل به عالم ابديت نكند، خواه ناخواه روان او هيچ گونه تناسب با عالم پهناور ديگري پيدا نمي‏كند و پس از آن كه بدن شايستگي بقا را نداشت، قهرا در ظلمات و تاريكي‏هاي فراوان به سر مي‏برد. قرآن كريم در سوره نور مي‏فرمايد: (او كظلمات في بحر لجي يغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج يده لم يكديراها و من لم‏يجعل الله له نورا فماله من نور)13
خلاصه آن كه: «زندگاني كسي كه دلش به نور ايمان روشن نباشد، در عالم آخرت مانند كسي است كه در درياي عميقي باشد و توده‏هاي فراواني، از آب و پس از آن ابر، او را فرا گرفته و مانع از افاضه كوچك‏ترين پرتوي از خورشيد گردد. و تاريكي فضاي زندگي او به حدي باشد كه حتي اعضاي بدن خود را نبيند و كسي كه از نورالهي محروم است هيچ نورانيتي ندارد»
به عبارت ديگر: با ابزار و وسايل مادي دنيايي كسي نمي‏تواند زندگاني عالم ديگر را فراهم نمايد. مثلا كسي كه در اين عالم مهندس است و با قدرت فني خود كارخانه معظمي را به كار مي‏اندازد و به وسيله آن تحصيل مال و جاه مي‏نمايد و وسايل زندگاني خود را از خانه و اثاث و مَركب و غيره به طور دل خواه فراهم مي‏كند، چون دست از اين عالم شست و به عالم ديگري رهسپار شد، ديگر آن نيرو و آن كارخانه و آن خانه و اثاث وجود ندارد و نيازمندي‏هاي ديگري دارد كه تمام آن‏ها وابسته به روح و خوي انسانيت مي‏باشد.
مابقي خود استخوان و ريشه‏اي اي برادر! تو همين انديشه‏اي
ور بود خاري، تو هيمه گلخني! گر گل است انديشه تو، گلشني
بنابراين آدمي بايد موقع مفارقت از اين بدن، گلشني باشد كه گل‏هاي آن ابديت داشته باشد و معلوم است ايجاد چنين گلشني در باطن انسان به وسيله پيروي دستور انبيا - عليهم السلام - خواهد بود كه از جانب خداوند دريافت نموده بدون توقع هيچ پاداش و مزدي به خلق تحويل داده‏اند.
برگشت به مطلب
غرض آن كه: يكي از نكات تكرار صفت رحمانيت و رحيميت بيان رحمت در مقام تربيت است و بيان اين كه خداوندي شايسته حمد و ستايش مي‏باشد كه تمام موجودات را مقرون به رحمت مراقبت مي‏نمايد و همه آنان را به هدف و كمال شايسته خود مي‏رساند. و ضمنا به پيروان مكتب قرآن مي‏آموزد كه تربيت قرين رحمت شايسته تقدير و تشكر و ستايش است و ما در اين مقام به سه طايفه اشاره كرديم كه اين سه طائفه حق تربيت را بر بني آدم دارند: اول پدر و مادر، دوم معلمين، سوم انبيا - عليهم السلام- و ثابت شد كه عظمت حق انبيا؛ نسبت به آن دو طائفه ديگر، شايسته مقايسه نيست. براي اين كه انبيا - عليهم السلام- دروازه گلشن ابديت را به روي بشر باز مي‏كنند.
مربي كل
ولي در غير حال تمام اين نعمت‏هاي گوناگون و رحمت‏هاي مختلف كه به وسيله پدر و مادر يا معلم يا طبقه انبيا - عليهم السلام - به بشر مي‏رسد، همه از جانب پروردگار و مربي كل است و اين طبقات مختلف و غير اين‏ها همه لشكر منظم و متشكل حق متعال مي‏باشند: (و مايعلم جنود ربك الاهو)14 كسي به جز او لشكر پروردگار شما را نمي‏داند».
لشكر حقند پيدا و نهان جمله ذرات زمين و آسمان
بنابراين تمام رحمت‏ها و تمام وسائل تربيت از طرف او است و تحت مراقبت او انجام مي‏گيرد حتي خلق خوش و ملايمت معجزه آساي پيغمبران از ناحيه او و به‏خواست او است در قرآن به پيغمبر آخرالزمان مي‏فرمايد: (فبما رحمة من الله لنت لهم)15به وسيله يك نوع رحمتي از حق متعال خوي تو آرامش پيدا كرد و توانايي داري كه با رأفت و عطوفت با خلق خدا معاشرت نموده و وظيفه خود را انجام دهي»
بهره‏برداري از مراحم و نِعَم حق متعال هزاران اسباب و جريانات پنهان دارد كه نوعا از دايره ادراك ما بيرون است. اين ميوه‏اي كه ما مي‏خوريم به هزاران علت و به وسيله جريانات پنهاني زيادي به اين حد رسيده است كه يك شخص بشري آن را تناول مي‏كند و از آن بهره‏مند مي‏شود، ولي ما از بيش‏تر جريانات زير پرده اطلاع نداريم. در بعضي اوقات يكي از هزاران پيچ و مهره در يك لطف مخصوص براي بعضي آشكار مي‏شود و موجب اعجاب مي‏گردد. براي چاشني مطالب علمي و دقايق عرفاني قرآن كريم، چند داستان كه خالي از اعتماد و اعتبار نيست، مذكور و مسطور مي‏گردد:
داستاني جالب!
امام فخر رازي در تفسير معروف خود، از ذوالنون عارف معروف مصري نقل مي‏كند كه من روزي در خانه خود بودم؛ ناگاه ناراحتي فوق‏العاده در خود احساس كردم كه ديگر توانايي بودن در خانه را نداشتم ناچار از خانه بيرون آمدم به طرف رودخانه نيل رهسپار شدم. عقرب توانايي را ديدم كه به‏جانبي مي‏دود. عقرب را دنبال كردم، عقرب به كناره رودخانه نيل رسيد در آن‏جا قورباغه‏اي به انتظار او بود. عقرب بر پشت قورباغه جهيده و در رودخانه شنا كرد. من هم به قايقي سوار شدم و جريان را دنبال كردم. قورباغه به آن طرف رودخانه رسيد عقرب پياده شد و باز شروع به دويدن كرد من هم باز عقرب را دنبال كردم، عقرب رسيد به جواني كه زيردرختي خوابيده بود. و مار بزرگ خطرناكي آهنگ او را داشت، عقرب موقعي رسيد كه آن مار به جوان نزديك شده بود. عقرب جهيد و مار را گزيد و مار هم آن را گزيده هر دو از سم يكديگر مردند و جوان كه در خواب عميقي فرو رفته بود، از گزند خزنده خطرناك به لطف خدا رهيد و از جريان امر شايد تا آخر هم بي خبر ماند.
داستان دوم را در موقع جنگ بين‏المللي دوم در مجله صبا خواندم كه از يكي از روزنامه‏هاي معتبر انگلستان كه شايد تايمز بود نقل نموده بود.
داستان دوم- در اواخر جنگ بين‏المللي دوم در «مجله صبا» كه آن روز يكي از مجلات بنام و كثيرالانتشار بود، داستاني از يكي از جرايد معتبر اروپايي نقل كرده بود كه آن چه را حافظه كمك كند براي خوانندگان نوشته مي‏شود و اميدوارم به خواست خداوند متعال تحريفي در آن از لحاظ زيادي نباشد و اگر تغييري باشد از جهت فراموشي بعضي جزييات باشد. در آن مجله كه شماره و حتي ماه و سال آن در نظرم نيست داستاني نقل كرده بود به اين عنوان: (عجيب است اما باور كنيد) و خلاصه آن به اين قرار است:
مردي در يكي از تحت البحري‏ها جزير دريايي‏ج‏به انجام خدمت سربازي اشتغال داشت و در جنگ شركت مي‏كرد. افسري كه رياست آن زير دريايي را داشت، در زير درياي (مانش) علي‏الظاهر دستور استراحت داده بود و همه افسران و افراد آن كشتي پس از چندي نارحتي و تحمل لطمات طاقت فرساي نبرد دريايي در گوشه‏اي از اعماق دريا به خواب عميقي فرو رفته بودند، هواي ذخيره در شرف تمام شدن بود و اگر تا چند لحظه ديگر از خواب بيدار نمي‏شدند همه از خواب موقت به‏خواب ابدي مي‏پيوستند. يكي از افسران در عالم خواب مشاهده مي‏كند كه خواهر او كه در آن موقع كارمند يكي از كارخانه‏هاي لندن بود در كارخانه خود به خواب عميقي فرو رفته است. و كارخانه در شرف احتراق است. اين افسر خواهر خود را در عالم خواب بيدار مي‏كند و خود از شدت اضطراب از خواب بيدار مي‏شود، حس مي‏كند كه هواي تحت البحري سنگين شده و در شرف اتمام است. فورا افراد را بيدار مي‏كند و دستور حركت صادر مي‏گردد. بعدا معلوم مي‏شود كه در همان آن، خواهر او در كارخانه خود خواب بوده است. و در عالم خواب برادر خود را در تحت‏البحري مشاهده مي‏كند كه خواب است و حس مي‏كند كه هواي تحت‏البحري در شرف تمام شدن است و افراد آن در شرف اختناق مي‏باشند. آن خواهر در عالم خواب برادر خود را بيدار مي‏كند و خود از شدت اضطراب از خواب بيدار مي‏شود و مي‏بيند كه كارخانه تازه آتش گرفته است. فورا به طرف بيرون فرار مي‏كند، در حقيقت به عنايت حق متعال خواب اين دو نفر خواهر و برادر با ارتباط هريك به ديگري موجب نجات آنان مي‏شود و اين نمونه‏اي از ميلياردها رحمتي است كه در هر آنْ و ثانيه واقع مي‏شود، ولي در بعضي اوقات به اين صورت عجيب در مي‏آيد و قدرت مافوق طبيعت را نمايش مي‏دهد.
داستان‏هاي مجله فرانسوي كنستايسون
در شماره هفتم مجله يغما؛ سال هفدهم آقاي احمد راد، مقاله‏اي را كه «وياميسلاواويسك» در مجله نامبرده نوشته است ترجمه كرده و در آن چند داستان عجيب موجود است:
1) دخترك كوچكي به نام نلي كه هرگز از او بوالهوسي و نافرماني ديده نشده بود، در تعطيلات «عيد پاك» به محض اين كه با پدر و مادر خود به خانه ييلاقي كنار درياچه نانتوا رسيد با لجاجت تمام از اطاق مخصوصي كه براي او تعيين شده بود استنكاف ورزيد، تمام روز التماس‏كنان خشمگين و عبوس در امتناع خود پافشاري مي‏كرد. پدر و مادر به درخواست او اعتنا نكردند و نخواستند به خود سري او تسليم شوند.
شب فرا رسيد، دخترك (نلي) ناگزير به آن اطاق رفت و چنان وانمود كه خوابيده است، اما همين كه در منزل سكوت برقرار شد، از جا برخاست از سرسرا گذشت، آهسته خود را به اطاق خواهرانش رسانيد آن‏ها او را پذيرفتند و در بستر خويش خواباندند. دخترك در آن جا فوري به خواب رفت. پس از چندي صداي مهيبي عمارت را به لرزه در آورد و همه را از خواب بيدار كرد. تخته سنگ عظيمي در اثر آب شدن برف‏هاي كوه مجاور، درست بر روي اطاقي كه براي آن دختر معين شده بود فرود آمده و اطاق به كلي ويران شده بود، گويي سقف، ديوار، اثاث همه دود شده بودند وقتي اهل خانه سر رسيدند جز گودالي سياه چيزي باقي نمانده بود، آن وقت بود كه سرّ استنكاف معجز نماي دخترك جلوه مي‏كرد.
خوانندگان بدانند كه همواره خداوند متعال در حال افاضه و رحمت است و با ميلياردها رموز و علل و اسباب، مقدّرات راكه صددرصد بر طبق حكمت و مصالح عاليه است، اجرا مي‏كند ولي گاهي علل به صورت معجزه‏آسا در آمده و چشم تنگ بشر را خيره مي‏كند و يكي از ميلياردها رموز رحمت را ارايه مي‏دهد و مي‏فهماند كه حتي اراده و تصميم بشر قبل از آن كه در اختيار او باشد، در پنجه قدرت ماوراي طبيعت است.
2) يك زن سويسي بامداد روز 17 فوريه 1948 از خواب برخاست، قصد داشت پسرش را با ترن براي اسكي به سي كيلومتري ببرد. همين كه از خانه بيرون آمد چنين احساس كرد كه قوه مرموزي او را از اين سفر جلوگيري مي‏كند با اين كه كودك خيلي دل تنگ بود و قهرا تمايل به اين مسافرت داشت بدون جهت مادر از رفتن به اسكي صرف‏نظر كرد. شب از راديو شنيد ترني كه قرار بود آن‏ها با آن سفر كنند دچار حادثه مصيبت باري شده است.
3) صحت حكايت اين پيرزن انگليسي نيز تحقيق و تأييد شده است كه مشاراليها مبتلا به رماتيسم بود و از درد پا رنج مي‏برد و بر روي نيم تختي دراز كشيده بود، ناگاه اضطراب غيرقابل وصفي او را فرا گرفت برخاست و لنگ لنگان به خانه همسايه رفت. همسايه اضطراب بي‏مورد او را به سخريه گرفت و وادارش كرد كه برگردد و در بستر خود استراحت كند. پيرزن برگشت و در جاي خود دراز كشيد و براي انصراف خيال به تماشاي قاب عكس بزرگي كه بالاي سرش آويخته بود خود را سرگم كرد. معهذا ربع ساعت بعد با اين كه از درد پا ناراحت بود و بي‏اندازه ضعف داشت مجددا اضطراب دروني او را برانگيخت از جا برخاست و به آشپزخانه رفت تا فنجاني چاي تهيه كند. در همين موقع صداي موحشي شنيد قاب عكس بالاي تختخواب درست به همان محل كه جاي سر پيرزن بود افتاده بود.
داستان ششم) عده‏اي از معتمدين و ثقات و علما نقل كردند كه مرحوم عارف و عالم مشهور آقاي حاج ميرزا محمدعلي شاه‏آبادي كه در قم سكونت داشتند، روزي در زيرزمين منزل در عالم خواب مي‏بيند كه يكي از اطفال سر آب انبار آمد و در آب افتاد از شدت اضطراب از خواب بيدار مي‏شود و مشاهده مي‏كند كه آن طفل در آب افتاده يا در شرف افتادن است و او را از غرق نجات مي‏دهند. علي‏الظاهر داستان مزبور را جناب آقاي حاج سيداحمد زنجاني در كتاب الكلام ذكر نموده‏اند.
داستان هفتم) يكي از معتمدين كه فعلاً در نجف اشرف سكونت دارد و من يقين دارم آن چه مي‏گويد مطابق با واقع است و ذره‏اي اهل مبالغه نيست، چنين گفت:
كه من معمولاً اواخر شب از مدرسه مرحوم آخوند كه محل تحصيل و مطالعه‏ام بود به منزل مي‏رفتم كليد منزل را در محل مخصوصي زير در منزل مي‏گذاشتند و من معمولاً كليد را از محل معلوم برمي‏داشتم و در را باز مي‏كردم و شايد چند سال رويه دايمي همين بود و هنگام رسيدن به جلو در هيچ گاه عمل ديگري جز برداشتن كليد از آن حفره مخصوص و بازكردن در انجام نمي‏دادم. يك شب بالخصوص خواه ناخواه كبريت زدم و قبل از دست بردن در حفره، محل كليد را مشاهده كردم. در اين هنگام ديدم عقربي درون حفره گويي انتظار ورود دست مرا دارد كه نيش خود را فرو ببرد.
خدوند متعال در مقام محافظت جان اين موجود از گزند عقرب، وجدان خود او را بيدار مي‏كند و كليد رمز رحمت را به دست خود او مي‏دهد؛ و اگر مصلحت باشد گاهي خود شخص را به استقبال مرگ مي‏فرستد. (ربنا عليك توكلنا و اليك انبنا واليك المصير)
مورد بحث و تفسير در جمله شريفه «الرحمن الرحيم» بود كه پس از الحمدلله رب العالمين مي‏باشد.
يادآوري شد كه آن چه نگارنده در تفاسير معمولي تتبع و تفحص كردم نكته‏اي براي تكرار آن ذكر نشده است و بعضي تكرار اين جمله شريفه را با اين كه در آيه مباركه بسم الله الرحمن الرحيم ذكر شده است حمل بر تأكيد نموده‏اند، در صورتي كه بنابر آن چه به نظر مي‏رسد چند نكته دارد:
اول) اشاره به رحمت در مقام تربيت كه شرح آن مفصلاً گذشت.
دوم) اشاره به رحيميت و رحمانيت در مقام ستايش كه در آيه شريفه بسم الله خداوند متعال بشر را راهنمايي مي‏كند به اين كه در ابتداي قرائت يا ابتداي هر كاري به نام خداوند رحمن و رحيم تبرك بجويند و از نام نامي او استمداد نمايند، و در اين آيه كه در ذيل حمد و ستايش است در مقام تربيت و ارشاد به نوعي ديگر مي‏باشد و بيان مي‏كند كه خداوندي سزاوار حمد است كه رحمن و رحيم است.
خلاصه آن كه چون رحمن و رحيم است، شايستگي دارد به نام او ابتداكنيم و تبرك جوييم و چون رحمن و رحيم است، شايستگي حمد و ستايش دارد. مقصود اين نيست كه اگر فرضا خداوند متعال داراي اين صفت نبود شايستگي حمد و ستايش را نداشت زيرا كسي كه رب العالمين مي‏باشد و با قيوميت مطلقه متكفل تربيت و راهبري تمام ذرات موجودات و جميع جهان‏ها و جهانيان باشد، البته شايسته حمد و ستايش است، اگر چه از اين عمل بسيار بزرگ نفعي ببرد و طرفي ببندد، ولي اگر تمام ذرات و موجودات را فقط از روي صفت رحمانيت و رحيميت تكفل نمايد و همه آنان را به كمال شايسته و مناسب خود برساند بدون اين كه كوچك‏ترين سودي ببرد در اين صورت بيش‏تر شايسته حمد و ستايش است.
نكته سوم) اين است كه شايد آيه شريفه «بسم الله» در مقام اين است كه به تلفظ به عنوان رحمانيت و رحيميت حق متعال ابتداء و استمداد شود. و اين آيه در مقام اين است كه در هنگام ستايش، توجه به حقيقت رحيميت و رحمانيت به عمل آيد.
توضيح آن كه در دين مقدس اسلام در عين اين كه توجه به حقايق و تحصيل كمال نفس مورد توجه واقع شده است و هدف اساسي از ارسالِ رُسل و انزال كتب آسماني، همان كمال نفس و تحصيل دل سالم و پاك است، چنان چه مي‏فرمايد:
(يوم لاينفع مال ولابنون، الامن اتي الله بقلب سليم)16
با اين حال تظاهرات و شعارهاي مذهبي به طور شخصي و اجتماعي نيز برنامه مفصلي دارد. هر فرد مسلماني در هر روز و شب بايد الفاظي را كه مُشعر به عظمت حق متعال و تذكر نِعَم بي‏پايان او است به زبان بياورد و اعمالي را از قبيل ركوع و سجود انجام بدهد تا آن كه پس از يك عمر راز و نياز و ارتباط با خداوند متعال، داراي قلب سالم و دل پاك بشود و نمي‏تواند بگويد كه بايد دل پاك باشد و دل پاك حاجت به نماز ندارد، زيرا تا آن كه هر روز و شب به ياد خدا نباشد، هرگز نمي‏تواند آلودگي‏هاي خود را پاك كند و هرگز نمي‏تواند آرامش و اطميناني در خود فراهم نمايد.
در روايت وارد است كه حضرت رسول اكرم و نبي محترم9 مي‏فرمود:
من هر روز هفتاد بار استغفار مي‏كنم و علتي ذكر مي‏فرمود كه شرح آن شايد از اين قرار باشد: به علت اين كه ارتباط قلب خود را با خداوند متعال حفظ كنم و پرده‏هايي را كه خواه ناخواه از ارتباط با عالم ماده بر آن افكنده مي‏شود، برافكنم.
در شرع مقدس اسلام گوشه‏اي از تظاهرات فردي كه بايد هر شخصي اذكاري را به زبان بياورد و اعمالي را انجام دهد و هم چنين تظاهرات اجتماعي وارد شده است مانند: نماز جمعه و عيد فطر و عيد قربان كه واجب است به جماعت خوانده شود با شرايط آن، و مانند: حج بيت‏اللّه‏ الحرام كه عده كثيري از مسلمين يكديگر را ملاقات مي‏نمايند و باهم به ذكر خداوند متعال مشغول مي‏شوند.
بنابر اين مقدمه مي‏توان گفت: آيه شريفه بسم الله به حسب ظاهر نمونه‏اي از برنامه تظاهر و ذكر لفظي است، زيرا عنوان: نام خداوند رحمن و رحيم است.
و آيه شريفه مورد بحث و تفسير، نمونه‏اي از توجه به حقيقت است زيرا، مي‏فرمايد: حمد و ستايش مختص خداوندي است كه در حقيقت داراي رحيميت و رحمانيت است.
نكته چهارم) آن كه جمله «الرحمن الرحيم» كه در اين قسمت از سوره مباركه حمد است، مسبوق به جمله رب العالمين و پس از آن جمله مالك يوم الدين مي‏باشد. يعني: خداوند رحمن و رحيم، رب العالمين است و تربيت و قيوميت خود را با رحيميت و رحمانيت رهبري مي‏كند و همان خداوند رحمن و رحيم، مالك روز جزا هم هست و با صفت رحمانيت و رحيميت متكفل پاداش و جزا خواهد بود.
و اين نكته متضمن نويدي است كه دلها را اميدوار و روشن مي‏كند زيرا همه متوجه مي‏شوند كه در روز جزا سر و كار آنان با خداوندي است كه مهياي افاضه رحمت به جميع موجودات است به شرط آن كه آنان براي كسب رحمتِ حق،آماده باشند.
خداوندا به ما مسلمانان كه پيرو قرآن كريم هستيم، توفيق عنايت بفرما كه بتوانيم خود را براي استفاضه از رحمت بي‏پايان تو در روز جزا آماده كنيم! و سيرت انساني ما به حال خود باقي باشد تا بتوانيم در محيطي كه سراسر فيض و نعمت و حيات است به زندگاني ابدي خود ادامه دهيم! خداوندا ما و فرزندان ما را در زير سايه قرآن و دستورات اولياي طاهرين از ظلمات ماده و آلودگي هايي كه سيرت‏ها را دگرگون مي‏كند محافظت بفرما تا شايسته بزم ابديت وجود مقدس تو باشيم!
مالك يوم الدين: «مالك روز جزا»
در اين آيه شريفه بنابر آن چه به نظر مي‏رسد نكات و مطالبي است كه به خواست خداوند متعال ذيلاً بيان مي‏شود:
1) در اين كه اين آيه شريفه را پس از جمله الرحمن الرحيم ذكر فرموده ممكن است اشاره باشد به اين كه: مالك روز جزا كسي است كه داراي رحمانيت و رحيميت است و عنايت او از رحمت ابتداء مي‏شود تا بالاخره به روز جزا مي‏رسد پس رحمت او بر جزايش سبقت دارد. و اين نكته بسيار براي بندگان خدا اميدبخش است، زيرا مي‏رساند كه همان خدائي كه كاروان وجود را با كمال مهرباني و شفقّت به سر منزل هستي مي‏رساند و همان خدايي كه تمام موجودات را تربيت مي‏كند و به كمال مطلوب مي‏رساند همان او است كه نتيجه اين تربيت را به آنان مي‏رساند. سير بندگان از رحمت و رحمانيت وجود مقدس او شروع مي‏شود و به دريافت نتيجه كامل از دست قدرت او (ان شاءاللّه‏ تعالي) به خوبي خاتمه خواهد پذيرفت.
2) كلمه مباركه مالك بر مَلك ترجيح دارد، زيرا مفاد مالكيت به حسب آن چه اهل زبان مي‏فهمند، دارا بودن و واجديت مي‏باشد و اگر كسي في‏المثل خانه‏اي را مالك باشد، تمام شؤون و منافع آن در اختيار او مي‏باشد. بنابراين مالكيت روز جزاء، اقتضا دارد كه حق متعال قدرت دارد بر ايجاد آن روز و بر جميع شؤون و امور مربوط به آن روز كه يكي از آن امور، حكومت و قضاوت در اعمال بندگان است، ولي مَلَك به معني تسلط داشتن بر خصوص تدبير و نظم قضاوت آن روز است.
3) كلمه مباركه مالك بر كلمه سلطان نيز ترجيح دارد براي اين كه سلطنت ممكن است نياز به مقدمات داشته باشد و هيچ منافاتي با اين كه شخص سلطان براي نيل به مقصود تحمل مشقت نمايد ندارد، ولي ظاهر مالكيت اين است كه روز جزا و امور مربوط به آن همه در كف با كفايت حق متعال است و با لفعل داراي آن مي‏باشد.
4) محتمل است مقصود از جمله مباركه مالك يوم الدين اين باشد كه خداوند متعال در روز جزاء مالك جميع امور است كه يكي از آن‏ها، روز جزاء و شؤون مربوط به آن باشد نه آنكه مالك خصوص روز جزا مي‏باشد و اين معني با احاطه قيوميت حق متعال مناسب‏تر است.
5) كلمه (يوم) كه علي‏الظاهر مرادف با كلمه (روز) است اگر اضافه شود به امري، مثل اين كه بگويند: روز جنگ، روز ترقي؛ روز خوشبختي يا روز بدبختي و مانند اين‏ها، مقصود آن زماني است كه اين امور در آن واقع مي‏شود، نه روزي كه به طلوع و غروب آفتاب مشخص مي‏شود، بنابراين ظاهر اين است كه مقصود از يوم الدين هنگام تعيين جزاء و پاداش يا رسيدن به پاداش باشد.
6) شايد مقتضي مالكيت روز جزاء يا مالكيت در روز جزاء اين باشد كه خداوند خود مالك پاداش است و حصول پاداش نسبت به عمل از قبيل علت و مملول نيست كه (حتي با قدرت كامله حق) قابل تفكيك از يكديگر نباشد.
يعني خداوند متعال مي‏تواند پاداش عمل بد را مثلاً ندهد و بنابر مقتضيات و عللي عفو و اغماض فرمايد، كما اين كه مي‏تواند براي عمل خوب نيز پاداشي قرار ندهد، زيرا خود، مقدمات و موجبات آن را فراهم آورده است.
ولي خداوند متعال در موارد بسياري عفو مي‏فرمايد و سزاي كار بد را نميدهد و برعكس نسبت به عمل خوب هيچ گاه از پاداش خودداري نخواهد فرمود، بلكه پاداش عمل خوب را ده مقابل يا بيشتر مي‏دهد.
7) اين موضوع كه پاداش عمل نيك و بد بسته به اراده و مشيت حق است، اگر بخواهد عفو مي‏كند و اگر بخواهد پاداش بيش‏تري به كردار نيك مي‏دهد اين معني را ندارد كه بدون جهت خداوند متعال عفو مي‏كند يا تفضل مي‏فرمايد. قدرت و توانايي و عدم اجبار در دادن پاداش و عفو و تفضل؛ منافات با اين كه هر طرف را اختيار نمايد بر طبق حكم و مصالح عاليه است، ندارد و در آيات بسياري وارد شده است كه خداوند متعال حكيم است و اين مطلب براي كساني كه بهره مختصري از معلومات مذهبي دارند، واضح است، ولي ممكن است بعضي از برادراني كه از اين سنخ معلومات دورند و يا به واسطه فرا گرفتن بعضي از معلومات مادي داراي نيروي بحث و جدال هستند، چنين تصوراتي نموده و چنين شبهاتي را به زبان بياورند.
خلاصه آن كه: معني عفو از عمل بد، و تفضل نسبت به كردار شايسته اين نيست كه حق متعال در تصميمات خود راه جزاف مي‏پيمايد.
8) علي‏الظاهر مقصود از اين كه خداوند مالك روز جزا است اين باشد كه در آن روز براي هيچ موجود مختاري، اختياري باقي نخواهد بود و مانند دنيا اختيارات محول به موجودات مختار نيست. چنانچه از آيه شريفه (و ما ادريك مايوم الدين ثم ما ادريك ما يوم الدين يوم لاتملك نفس لنفس شيئا والامر يومئذلله)17
«تو چه مي‏داني كه روز جزا چيست، باز چه مي‏داني كه روز جزا چيست! آن روزي است كه هيچ كس اختيار هيچ كس را ندارد و امر واگذار به خداوند متعال است و بس» اين معني به دست مي‏آيد.
خلاصه آن كه: خداوند در اين عالم نيز مالك جميع امور است و حتي مالك اعمال بندگان است، ولي به توسيط اختيار، ولي در آن عالم اختياري براي كسي نيست.
9) پاداش نيك و بد در اين عالم نيز نمونه‏هاي زيادي دارد براي اين كه تمام نباتات و حيوانات نتايج مواد اصلي خود هستند و تخم عقرب و مار است كه عقرب و مار مي‏شود و تخم بلبل و كبوتر، كبوتر و بلبل خواهد شد.
از حبه گندم، گندم مي‏رويد و حبه جو، جو خواهد داد.
يا كه ديدي اسب، كره خر دهد؟! هيچ گندم كشته‏اي جو بردهد
حتي اصلاح نژاد در نوع نبات و حيوان و سير تكامل طبيعي كه مورد اعتماد علم روز است، نمونه‏اي از محو بدي‏ها و گستردن حسنات و خوبي‏ها مي‏باشد.
در نظر داشتم كه در اين شماره وارد تفسير آيه اياك نعبد و اياك نستعين بشوم ولي چون عصري كه ما در آن زندگي مي‏كنيم عصر معروف به عصر اتم شده و تمام عقول و افكار و احساسات بشري را متوجه اسرار و آثار ماده نموده است و اين ترقي هر قدر كه از لحاظ علمي قابل تمجيد و تحسين است، به همان مقدار يا بيش‏تر لطمه به معنويات و اخلاقيات جامعه انساني وارد ساخته و اين خود زندگي مادي بشري را تلخ و ناگوار نموده است تا چه رسد به حيات جاوداني.
لذا از اين فرصت كه رشته تفسير سوره مباركه حمد به كلمه يوم الدين «يعني روز جزا» رسيده است، استفاده نموده شمه‏اي از براهين معاد را به خواست خداوند متعال و به هدايت باري تعالي به رشته تحرير برمي‏آورم.
مرحوم صدر المتألهين - قدس اللّه‏ سره - كه او را فيلسوف شرق لقب داده‏اند در كتاب مبدء و معاد خود مي‏فرمايد:
«بركسي پوشيده و پنهان نيست كه ريشه اصلي شبهه و ترديد در قيام رستاخيز اين است كه تصور مي‏شود نفس انساني و روح بشري از عوارض و شؤون همين بدن است و همين كه اين بدن فاسد شد و از بين رفت، ديگر نفسي وجود ندارد كه خودبه‏خود يا با تعلق به بدن مثالي، يا با تعلق به اجزاي همين بدنِ پوسيده، مورد ثواب و عقاب قرار گيرد؛ لذا بايد ريشه اين شبهه را از زمين اوهام و افكار قلع و قمع نمود تا آن كه اقرار به ثواب و عقاب آسان گردد»
بنابر گفته اين مرد حكيم ما در اين مقالات تا حدي كه شايسته حال خوانندگان است به خواست خداوند روشن خواهيم كرد كه: جان آدمي و نفس انساني مربوط به بدن نيست و فساد بدن تأثير در فساد و فناي نفس ندارد.
شواهد اين موضوع از اين‏قرار است:
1) نفس انساني ادراك مي‏كند كه في المثل هر فرد انسان داراي نيروي عقل است، يا هر فردي از افراد حيوان داراي حيات و حركت است، يا هر جسمي داراي طول و عرض و عمق يا ارتفاع است و آن چه را از اين امور ادراك مي‏كند منحصر به زمان حال يا گذشته يا آينده نيست و نيز منحصر به افرادي كه موجود شده يا مي‏شوند نمي‏باشد، بلكه آن چه را مي‏فهمد و درك مي‏كند و بدان جزم دارد اين است كه: هر فردي از انسان كه موجود بشود داراي نيروي عقل است يعني اگر دنيا تمام شود و اصلا انساني هم موجود نباشد باز ادراك مي‏كند كه (بر فرض وجود) داراي عقل خواهد بود، پس آن چه را كه ادراك مي‏كند، غيرمتناهي و بي‏پايان است و چون بديهي است كه جسم و بدن متناهي است، بنابراين نمي‏تواند روح انسان كه داراي نيروي ادراك نامتناهي است، جسم يا از متعلقات جسم باشد. مانند: سفيدي يا سياهي، براي اين كه جسم كه متناهي است نمي‏تواند داراي اثر و صفت غيرمتناهي باشد.
2) كساني كه از اول عمر اشتغال به تحصيل كمالات داشته و داراي ملكات علمي يا صنعتي بسيار قوي و نيرومند مي‏شوند يا آن كه با رياضات اخلاقي ملكات شايسته‏اي پيدا مي‏كنند، مشاهده مي‏شود كه در اواخر زندگي خود، از جهات مزاجي و امور مربوط به بدن بسيار ضعيف و ناتوان مي‏شوند، ولي مغز علمي قوي يا روح اخلاقي كاملي دارند و به درجات زيادي از لحاظ قدرت تفكر يا استحكام نفساني نسبت به هنگام جواني نيرومندتر و قوي‏ترند اين خود دليل روشني است كه نيروي تفكر و ادراك از پيرايه‏هاي بدن نيست كه در صورت ناتوان شدن بدن، آن نيز به همان نسبت ناتوان شود و يا بانابودي آن نابود گردد.
3) روح انساني و نفس بشري، در عين اين كه مثلاً تصور سياهي يك موجودي را مي‏كند توانايي دارد در همان حال، تصور سفيدي همان موجود را نيز بنمايد و يا هنگامي كه وجود يك موضوعي را درك مي‏كند مي‏تواند عدم آن را تصور نمايد و از اين جهت است كه نفس انساني جزم مي‏كند و حكم قطعي صادر مي‏كند كه اجتماع سفيدي و سياهي در سطح واحد ممتنع است و يا حكم مي‏كند كه يك چيز نمي‏تواند در همان هنگام كه موجود است محكوم به نيستي و فنا باشد، و البته تصور آن دو ضد يا دو نقيض را نموده است كه حكم مي‏كند به امتناع اجتماع آن دو، والا هرگز نمي‏توانست چنين حكمي را صادر نمايد.
و هم‏چنين در حالي كه ممكن است تمام قرآن را حافظ باشد و در ذهن داشته باشد نيز ممكن است في المثل تمام شاهنامه فردوسي را حافظ باشد و اين معني محسوس هر بشري است كه در نفس انسان جاي قرآن و جاي شاهنامه فردوسي مثلاً از هم جدا نيست و هيچ حس نمي‏كند كه مثلاً قرآن طرف دست راست و شاهنامه طرف دست چپ است، بلكه در عين اين كه تمام نفس حافظ شاهنامه است حافظ قرآن نيز مي‏باشد، بديهي است كه تمام آن چه گفته شد، با اين كه روح انساني از عوارض بدن و محدود به حدود بدن باشد، كاملاً منافات دارد.
4) اگر يك موجود بشري را پيش از آن كه مثلاً قرآن يا شاهنامه را حفظ كند تحت معاينه دقيق قرار دهيم و تمام الياف مغز و قلب و اعصاب او را با دستگاه‏هاي دقيق و مجهز ببينيم و پس از آن كه قرآن يا شاهنامه را في المثل حفظ كرد باز ثانيا تمام اعضا و جوارح مغزي و قلبي و غيره او را مشاهده كنيم قطعا هيچ تغييري در او مشاهده نمي‏كنيم و لذا اگر يك فيلسوف متبحري را كالبد شكافي كنيم با يك بي‏سواد محض كه از لحاظ استعداد با آن فيلسوف نزديك و متشابه باشد، هيچ فرقي نخواهد داشت.
اين جا است كه پرسش مي‏شود آيا شاهنامه فردوسي نسبت به كسي كه آن را از بر كرده است، موجود است يا معدوم؟ كسي نمي‏تواند بگويد معدوم است، زيرا بايد در اين صورت كسي كه تمام اين كتاب را حافظ است با كسي كه حافظ نيست هيچ فرقي نداشته باشد و اين مطلب بالضروره باطل است. پس ناچار بايد تصديق نمود به اين كه موجود است. در اين صورت كه موجود است، آيا يك موجود مادي در جسم بشر به واسطه حفظ اين كتاب ايجاد شده است؟ اين هم كه مسلما باطل است براي اين كه دستگاه‏هاي معاينه كاملاً شهادت مي‏دهد كه هيچ گونه فرقي در جسم بشري پيدا نشده است.
پس ناچار بايد اعتراف كرد كه شاهنامه فردوسي در وجود كسي كه او را حفظ كرده است موجود است بدون آنكه ماده و از عوارض ماده باشد. پس ناچار بايد از شؤون و پيرايه‏هاي روح بوده و وابسته به آن باشد، و هم‏چنين كسي‏كه به‏واسطه تحصيلات و تمرينات پياپي، قدرت فني خاصي را واجد باشد هيچ دستگاه و دارالتجزيه‏اي نمي‏تواند اين قدرت را از سلول‏هاي مغز يا اعصاب قلب او بيرون بياورد و نشان بدهد و بگويد اين است آن قدرت فني، مثل اين‏كه كسي نمي‏تواند شاهنامه فردوسي را از اعماق قلب و مغز بيرون بكشد و آن‏را قاب گرفته به‏ديوار نصب كند، با اين‏كه مسلما قدرت فني و آن‏چه محفوظ است از موجودات مي‏باشد.
5) اگر صفتي بر يك موجود مادي عارض شود همانند اين كه آب را گرم نمايند و پس از آن سرد شود، دو مرتبه گرم نخواهد شد، مگر اين كه مجددا سببي براي گرمي ايجاد شود، زيرا گرم شدن آب به خودي خود محال است، ولي نفس انساني چنين نيست، براي اين كه انسان يك موضوعي را در خاطر خود تصور مي‏كند يا اين كه يك مطلب علمي را درك مي‏كند، پس از آن به واسطه پيش آمدي فراموش مي‏كند، سپس وقتي به يادش مي‏آيد و به خودي خود مطلب را دريافت مي‏كند. و اين خاصيت از نظر دانشمندان از شواهد قطعيه بقاء و تجرد نفس انساني است. زيرا همان نورانيت نفس است كه پس از زوال معلومات، ثانيا معلومات گذشته را درك مي‏كنند و موجود مادي هيچ گاه داراي چنين نورانيتي نخواهد بود.
باقي شواهد تجرد نفس و اين كه ثبوت معاد هم موقوف بر مادي نبودن نفس نيست و علي اي حال ثابت است، موكول به شمارهاي بعد مي‏باشد. ان‏شاءاللّه‏ تعالي.
اين كه در تجرد نفس ناطقه و منبع قوا و ادراكات بشري بحث مي‏كنيم، بعضي تقدير نموده و بعضي ديگر انتقاداتي نسبت به قسمتي از مقاله گذشته نموده‏اند، نگارنده جدا از هر دو دسته تشكر مي‏نمايد، زيرا انتقاد نيز خود تقدير از مطالب علمي است و دليل روشني است بر وجود رجالي كه در پيرامون مسايل معنوي نيروي تفكر خود را به كار مي‏برند و بدين وسيله به مسايلي كه سطح موضوعات آن از خوردني و آشاميدني و مسئله جنسي بالاتر است و انسان را به يك عالم ديگري مي‏برد، نيروي حيات مي‏بخشند. اميد است بهره همه ما از اين معارف و علوم نيز حيات جاوداني باشد.
خداوند متعال در قرآن كريم به كساني كه در راه رسيدن به معارف الهيه كوشش مي‏كنند وعده راهنمايي داده است: (والذين جاهدوا فينالنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين) (آخر سوره عنكبوت)
«كساني كه در راه ما كوشش مي‏كنند مسلما آنان را به راه‏هاي مقصود راهنمايي خواهيم نمود، البته خداوند با نيكوكاران است»
ولي بايد به اين نكته توجه داشت كه كوشش جدا و خالص در راه حق و حقيقت باشد نه در راه تعصب و طرفداري از طريقه مورد علاقه‏اي كه سال‏ها انسان بدان خو گرفته است يا آن كه اوضاع محيط يا جهان يك حساسيت خاصي نسبت بدان ايجاد نموده يا اساس زندگي مادي خود را بر آن نهاده باشد، خلاصه آن كه بحث در صورت احقاق حق و در باطن ارضاي شهوت نباشد والا اين وعده الهي قرآني شامل چنين مجاهدي نخواهد شد، زيرا در اين صورت مجاهده در راه حق نخواهد بود و طبعا چنين مجاهدي نيكوكار نيست تا خداوند با او باشد غرض آن كه:
نگارنده خيلي خرسند است كه اشخاصي درصدد بحث و انتقاد باشند، ولي نكته اخلاقي آن را كه عرض شد كاملا در نظر بگيرند و از خداوند متعال خواهانيم كه ما نيز چنين باشيم و غير حق مقصد و مقصودي نباشد ضمنا خاطر خوانندگان را مستحضر مي‏كند كه هركس نظري انتقادي يا توضيحي دارد، به دفتر نشريه ارسال دارد ان شاء الله در پايان بحث همه آن‏ها منعكس خواهد شد و نسبت به انتقادات اگر صحيح باشد پذيرفته و در غير اين صورت توضيح كافي داده خواهد شد. ان شاء اللّه‏ تعالي.
پس از ذكر اين مقدمه وارد بحث شده و باقي شواهد تجرد نفس را بعونه تعالي و توفيقه شرح مي‏دهيم:
6) دليلي كه ذيلا تقرير و تحرير مي‏شود ابتكار فيلسوف والامقام ابوعلي سينا مي‏باشد كه براي تجرد نفس اقامه نموده است، و فخر فلاسفه الهيين صدر المتألهين (قدس اللّه‏ اسرارهم) در كتاب اسفار آن را با تعليقات با ارزش خود و ايراداتي كه از شاگردان آن فيلسوف شده، نقل فرموده است.
توضيح آن دليل اين است كه: ما جنس بشر ذات و نفس خود را ادراك مي‏كنيم پس در اين صورت حقيقت و هويت نفس ما مورد ادراك ما خواهد بود.
اين تحقق ادراكي از دو صورت خارج نيست: يا اين است كه اين سنخ ادراك مانند ادراك امور خارجيه است يعني همان طوري كه در هنگام ادراك چيزهاي ديگر صورتي از آن‏ها در نفس ما حاصل مي‏شود، ادراك ما نسبت به ذات خود نيز به اين نهج است كه صورتي از آن در نفس ما حاصل مي‏گردد، و يا به حضور نفس و قواي نفسانيه است در نزد خود نفس، بدون اين كه صورتي از آن در نفس حاصل شود، اولي محال و ممتنع است، زيرا خود نفس به صورته و حقيقته در نفس موجود است، لذا ايجاد صورت آن از قبيل تحصيل حاصل (يعني ايجاد عين آنچه موجود است) مي‏باشد و يا اجتماع مثلين است (يعني جمع شدن دو موجود متماثل من جميع الجهات در يك محل معين مشخص) و هر دو در نظر عقل محال است.
پس معلوم مي‏شود كه درك نفس، حقيقت خود را چيزي جز حضور نفس در نزد خود او نيست و چنين نيست كه صورت خود را در خود منطبع و منقوش نمايد.
مضافا به اين كه چون حقيقت نفس نزد خودش حاضر است ديگر نيازي ندارد كه براي ادراك خود صورتي از آن را در خود منقوش نمايد و از قبيل (آن چه خود داشت زبيگانه تمني مي‏كرد) مي‏شود.
براي توضيح اين مطلب عرض مي‏كنم كه: نفس انساني دو سنخ علم و ادراك دارد زيرا گاهي ادراك مي‏كند وجود اشياء و اموري را كه غير خود او است مثل اين كه ادراك مي‏كند كه اين كتاب، يا اين خانه موجود است البته ادراك آن نسبت به كتاب يا خانه يا مانند آن‏ها به اين است كه صورتي و به اصطلاح عكسي از آن در نفس منقوش و متصور مي‏شود كه يا با خارج تطبيق مي‏كند و آن علم حقيقتي است و يا تطبيق نمي‏كند كه آن اشتباه و جهل مركب است و گاهي نفس انساني خود را ادراك مي‏كند در اين فرض ابدا نيازي ندارد كه صورتي از خود را در خود منقوش نمايد چون آن صورت به‏عين وجود نفس؛ موجود است، بنابراين واضح شد كه ادراك نفس نسبت به خودش جز حضور نفس نزد آن چيز ديگري نيست، و براي حضور نفس خود نفس كافي است و احتياج به ايجاد صورت آن ندارد و چيزي كه خود او براي وجود خودش كافي باشد نمي‏تواند جسم و يا از پيرايه‏هاي جسم باشد براي اين كه جسم و پيرايه‏هاي جسم متقوم و متوقف به محل ديگري است و خود نمي‏تواند تقوم به خود داشته باشد، زيرا عوارض و پيرايه‏هاي جسم مانند سفيدي يا سرخي محتاج به جسم است و خود جسم (انسان باشد يا غيرانسان) نياز به مكان و زمان دارد و نمي‏تواند بدون نياز به غير خود، موجود باشد.
اين توضيح دليل شيخ الرئيس ابوعلي سينا بود كه به ضميمه اضافاتي از نگارنده نقل شد، و ممكن است اين دليل به وجه ديگري بيان شود كه شايد به اذهان اهل زمان نزديك‏تر باشد به اين كه بگوييم پس از آن كه واضح شد هر انساني ذات خود را ادراك و تصور مي‏كند، بايد دانست كه نمي‏شود اين ادراك از پيرايه‏هاي جسم و اعصاب مغز يا قلب باشد، مانند رنگ يا وضع مخصوصي كه اعصاب مغز يا قلب دارند براي اين كه در اين صورت بايد متقوم به اعصاب مشاراليه باشد، يعني درك نفس را اعصاب مغز بنمايند زيرا سفيدي يا سياهي كه از پيرايه‏هاي جسم هستند وابسته به جسم مي‏باشند در صورتي كه ثابت شد كه نفس را خود او درك مي‏كند و اگر از پيرايه‏هاي جسم باشند بايد جسم آن را ادراك كند.
و نيز نمي‏تواند جسم مستقلي باشد براي اين كه درك نفس همان حضور نفس است و اگر جسم مستقلي باشد خود نفس هم بايد جسم مستقلي باشد اجتماع دو جسم هم مانند (اجتماع مثلين) در محل واحد لازم مي‏آيد.
در پايان بيان اين دليل از خوانندگان معذرت مي‏خواهم كه مطالب نسبتا پيچيده‏اي را به رشته تحرير در آوردم، زيرا گاهي در مقام بيان حق و اثبات آن چاره‏اي جز اين نيست.
و اگر كسي بگويد: معارف حقه كه براي عموم است نمي‏تواند نياز به اين مطالب دقيق و باريك داشته باشد چون براي عموم قابل فهم و ادراك نيست.
در جواب مي‏گوييم، اصل بقاي انسان بعد از مردن و به كيفر خوب و بد رسيدن به آيات و روايات و ضرورت تمام اديان آسماني ثابت است و براي كساني كه آشنا به افكار علمي و فلسفي نيستند، همان شواهد آسماني كافي است.
ولي چون در اين زمان به واسطه بسط علوم و معارف، كساني درصدد فهم حقايق معنوي از راه منطق و برهان مي‏باشند و در اين راه ممكن است به خطا بروند، براي روشن شدن اذهان آنان اين قسم مسايل فلسفي مورد بحث واقع مي‏گردد.
مشكلي كه در اين راه نيز وجود دارد دو چيز است:
اول: آن كه كساني كه از دلايل آسماني صرف نظر نموده و به قدرت منطق خود مي‏خواهند حقيقت را بيابند نوعا با فلسفه الهيات آشنا نيستند موضوع معلوماتي كه عادت كرده‏اند بحث در آن نمايند از قبيل اعداد و مقدارها و اجسام است و درك براهين مربوط به عالم مجردات را هر چند محكم باشد نمي‏توانند با فرآورده‏هاي نفساني خود تطبيق بدهند، لذا براي علاج اين جهت و استخلاص از اين انحراف بايد فرآورده‏هاي نفساني خود را كنار گذارده و برهان مورد بحث را از دريچه حقيقت محض مشاهده نمايند.
دوم: آن كه علاقه عجيبي نسبت به مد روز در جميع شؤون پديد آمده است. يعني همان طوري كه اكثر مقيدند لباس مطابق رسم روز دوخته شود انتظار دارند مسايل و حقايق عالم معارف نيز بر طبق مد روز باشد، والا بدون دليل آن را دور مي‏اندازند.
مثلا اگر كسي از فلسفه داروين گفت‏وگو كند هر چند آن فرضيه‏اي بيش نبود، و آن هم برخورد به اشكالاتي نموده است، آن را مي‏پذيرند و مي‏خوانند و براي يكديگر بيان مي‏كنند ولي اگر كسي برهان محكم شيخ‏الرئيس يا صدرالمتألهين را شرح بدهد، چون از «مد روز» افتاده به آن عنايت و توجهي نمي‏كنند؛ و اگر توجه نمايند خود را موظف مي‏دانند به اين كه به هر نحوي هست، آن را باطل جلوه دهند. علاج اين انحراف نيز مانند علاج مشكل قبل به اين است كه خواننده محترم هرگونه امر تعصبي را از خود دور كند و فرموده قرآن كريم را كه راستي براي مصون بودن از جميع انحرافات همين يك دستور آسماني كافي است نصب العين خود قرار دهد و از خداوند توفيق درك حقيقت را بخواهد. قرآن كريم مي‏فرمايد: (افمن يهدي الي الحق احق اُن يتبع امن لايهدي...)18
«آيا پيروي نمودن از كسي كه راه حق و حقيقت را نشان مي‏دهد نزديك‏تر به حقيقت است يا پيروي كردن از كسي كه خود راه نيافته است...؟»
معلوم است عقل بشري مي‏گويد بايد پيروي از پرچم‏دار حقيقت نمود. متأسفانه غالبا عادات و هوس‏ها و اقتضائات زمان و محيط اين قضاوت ضروري عقل را به رنگ خود در آورده و بيش‏تر افراد عقل و وجدان دروني خود را بازي مي‏دهند، ولي معلوم است كه به مقام شامخ حقايق و واقعيات كوچك‏ترين صدمه‏اي وارد نخواهد شد و بدبختي نصيب كساني خواهد شد كه به واسطه پيروي از هوس‏ها حقايق را به عقيده خودشان پامال مي‏نمايد و به دست خود از تشرف به آستان قدس حقايق محروم مي‏شوند.
باقي شواهد تجرد نفس در شماره‏هاي آينده والله ولي التوفيق.
7) از شواهد ديگر بر تجرد نفس انساني، و اين كه نفس از عالم علوي است و جسم يا از پيرايه‏هاي جسم نمي‏باشد؛ اين است كه نفس انساني داراي شعور و ادراك است و كسي نمي‏تواند تصور كند كه نفس انسان يك جسمي است شفاف مانند آينه؛ و ادراكات و تصورات و تعقلات آن مانند نقش است كه در آينه منقوش مي‏شود.
براي اين كه اگر صرفا همين جهت باشد و چيز ديگري نباشد نمي‏تواند موجب ادراك شود براي اين كه مي‏بينيم: آينه هيچ ادراك نقش متصور در خودش را نمي‏كند. شما اي خواننده محترم هرچه مي‏تواني به نيروي تفكر و تعقل خود بسط و گسترش بده و دايره آن را بر تمام محيط ماديات ترسيم نما نمي‏تواني يك موجود مادي را ببيني كه بدون روح باشد، مع‏الوصف خود و عوارض و پيرايه‏هاي خود را تعقل كند شما خوب ادراك مي‏كني كه پوست صورت هيچ گاه ادراك نمي‏كند كه مثلاً سياه است يا سفيد، زيبا است يا نازيبا، و حتي هيچ‏گاه جسم شما ادراك درد و ناملايمات نمي‏كند، براي اين كه اگر نفس متوجه جاي ديگر باشد ابدا ادراك درد نمي‏كند و اين شماييد كه ادراك درد در ناحيه‏اي از نواحي بدن خود مي‏نماييد.
بنابراين نزد عقل و وجدان واضح است كه ادراكات و تعقلات نفساني از قبيل نقوش و تصويرات خارجي يا از قبيل نور كه از پيرايه‏هاي اجسام نوراني است نمي‏باشد، و تصوري براي آن نمي‏شود نمود جز آن كه نفس موجودي باشد غير از عالم اجسام و ماديات و عوارض آن.
8) بدون شبهه، موجود بشري بعضي معاني را در خاطره خود ايجاد مي‏كند كه قابل تقسيم و تجزيه نمي‏باشد مانند «وحدت» (يكي بودن) و اگر نفس انساني جسم باشد و تصور مفهوم وحدت هم چيزي نظير انتقاش باشد و معني وحدت بر جسم منقوش شده باشد، بايد در اين صورت قابل تقسيم به دو يا سه يا بيش‏تر باشد با اين كه مفهوم (يكي بودن) قابل نيست كه تقسيم به دو يا سه شود، چون خلاف غرض يكي بودن آن خواهد بود.
9) عوارض يا پيرايه‏هاي هر جسمي را كه ملاحظه مي‏كنيم چنان نيست كه هميشه به يك نسبت به جسم مربوط باشند مثلاً اگر يك نقطه سياه در برگ كاغذي پديد آيد، ممكن نيست مربوط به تمام كاغذ باشد فقط رنگي مي‏تواند مربوط به همه كاغذ باشد كه تمام وجود اين جسم را احاطه كرده باشد. خلاصه آن كه يك برگ كاغذ عرض سياهي را به خود نمي‏تواند به يك نسبت بپذيرد، زيرا يك قسمت بسيار ناچيز آن نقطه سياه را مي‏پذيرد و يك قسمت مختصرش خط را مي‏پذيرد و كاغذي كه سر تا پاي وجود آن سياه باشد تمام آن جسم سياهي را به خود پذيرفته است اين حقيقت يك امر همگاني است و نسبت به تمام اقسام پيرايه‏ها و موجودات جسماني صادق است مثلاً خورشيد عالم تاب كه نورافكني مي‏كند قابل تقسيم و تجزيه مي‏باشد، يعني ممكن است نصف آن منكسف شود و نصف ديگري از آن نورافكني كند و معلوم است هنگامي كه با تمام وجود نورافشاني مي‏كند با هنگامي كه مثلا نصف آن منكسف شده است به يك صورت ظاهر نمي‏شود. يعني صفت نورافكني را به يك نسبت در خود نمي‏پذيرد، ولي نفس انساني چنين نيست براي آن كه اگر كوچك‏ترين ذرات را تعقل نمايد، چنان نيست كه اين موجود كوچك را در يك گوشه از نفس خود ادراك نمايد يعني حس بكند كه در طرف راست يا چپ مغز يا قلب جايگزين شده است. بلكه باتمام ذات آن را درك مي‏نمايد، چنان كه يك موجود بزرگ را به همين نحو ادراك مي‏كند خلاصه آن كه نفس انساني ذره اتم و كوه البرز و تمام آسمان‏ها و زمين‏ها را به يك نسبت مي‏پذيرد، يعني نفس انسان به تمام ذات يك ذره اتمي را درك مي‏نمايد چنانچه تمام آسمان و زمين را درك مي‏كند و ابدا فرقي بين درك موجود بزرگ و كوچك از لحاظ پذيرش نمي‏باشد و اين امتياز منحصر به مجردات است.
10) به طور قطع بعضي از متصورات و موجودات نفساني انسان، اموري مي‏باشد كه غير ممكن است به صورت يك موجود جسماني مستقل درآيد. و نيز ممكن نيست كه مانند سفيدي يا سياهي از اوصاف و پيرايه‏هاي جسم مشخصي باشد، مانند مفهوم امتناع (غير ممكن بودن) يا عدم (نيستي) يا كليت (بر عده‏اي از موجودات صادق بودن) و اين گونه معاني؛ بدون شبهه و ترديد در نفس تحقق مي‏يابد در صورتي كه محال است وجود جسماني داشته باشد يعني ما نمي‏توانيم تصور كنيم يك موجود شخصي را مورد اشاره قرار دهيم و بگوييم اين موجود همان نيستي است يا اين موجود همان «غير ممكن بودن» است، يا اين موجود، همان صادق بودن بر چند موجود است. اين معاني مجرد جز آن كه متحد با موجود مجردي باشند اصلا قابل تصور و تعقل نخواهند بود با اين كه تمام اين معاني در نفس انساني قابل تعقل و تحقق مي‏باشند. در حقيقت درب خانه پربركت نفس مجرد است كه براي تمام معاني باز است و در آن محيط وسيع به همه آنان صورت تحقق مي‏دهد.
نفس انساني نه فقط جام جهان بين است، بلكه هم جهان بين است و مي‏تواند تمام موجودات اين جهان را در خاطره خود بگذراند وهم موجد جهان است و نقشه‏هايي در نفس خود مي‏كشد و موجود مي‏كند و آن‏ها را در خارج پياده مي‏كند و خود جهان ديگري بوجود مي‏آورد، و به همين وسيله نفوس انساني است كه وضع طبيعي عالم دگرگون شده و جهان ديگري كه زراعت و صنعت بر آن حكومت مي‏كند به وجود آمده و گذشته از اين دو مرحله؛ انسان اين موجود عجيب در خاطره خود تعقلاتي مي‏كند كه اصلا براي اين كه به صورت جسم و جسماني درآيند شايستگي ندارند، مانند مفهوم «كليت» يا «امتناع» يا «عدم» و امثال آن بنابراين آنچه نفس انساني دارا است بسيار بالاتر و والاتر از جام جهان بين است، زيرا مطالبي را ادراك مي‏كند كه جهان با اين وسعت گنجايش آن را نداشته و نخواهد داشت و بايد در غزل شيرين لسان الغيب شيرازي تجديد نظر نمود در آن جا كه مي‏گويد:
آنچه خود داشت زبيگانه تمني مي‏كرد سال‏ها دل طلب جام جم از مامي كرد
كو بتأييد نظر حل معما مي‏كرد مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
واندر آن آينه صدگونه تماشا مي‏كرد ديدمش خرم و خندان قدح باده به دست
گفت آن روز كه اين گنبد مينا مي‏كرد گفتم اين جام جهان بين به تو كي داد حكيم؟
او مي‏بايست نفس انساني را به جان جهان و خلاق جهاني والاتر از اين طبيعت معرفي مي‏كرد، ولي انصافا بسيار غزل زيبايي است بخصوص اين بيت كه مي‏گويد:
طلب از گمشدگان لب دريا مي‏كرد گوهري كزصدف كون و مكان بيرون بود
بسيار گويا و زنده و ارزنده است، زيرا تعجب مي‏كند از روح انسان كه دايره قدرت و توانايي او از كون و مكان بيرون است، ولي دست گدايي خود را به طرف ماديات دراز كرده و براي ارضاي شهوات و ماده پرستي دست به هر ظلم و تعدي و بي‏انصافي مي‏زند. چه بسا حقوق همنوع خود را براي يك خيال مربوط به جاه و مقام كه اكثرا با واقع تطبيق نمي‏كند زير پاي خود له مي‏كند و از گشمدگان عالم ماده و ماديات، آنان كه راه نوراني عالم ماوراء الطبيعه را با همه روشني و واضحي آن گم كرده‏اند، تملق مي‏گويد و در خانه آنان به گدايي ايستاده است.
اي انسان تو خود گوهري هستي كه از داير كون و مكان بيروني هر چه مي‏خواهي «به اذن خداي تعالي» از خودت بخواه كه درد از تو و دارو نيز در تو مي‏باشد:
ودائك منك و ماتبصر دوائك منك و ماتشعر
به فرموده قرآن كريم اين همه اسير شدن نزد هوا و هوس، و سرفرود آوردن پيش هر كس و تواضع براي هر چيز و ناچيزي، از فراموش كردن خدا و قطع رابطه با اوست: ولاتكونوا كالذين نسواالله فانساهم انفسهم (سوره حشر - آيه 19)
«مانند كساني نباشيد كه خدا را فراموش نمودند و نتيجه اين شد كه خود را فراموش كردند»
باقي شواهد تجرد نفس در شماره‏هاي بعد ان شاء الله تعالي19

پاورقيها:

19. ظاهرا اين سلسله مباحث ادامه پيدا نكرده است. پيام حوزه.

18. يونس (10): 35.

10. هود (1): 3.

11. طه (20): 50.

13. نور (24): 40.

15. آل عمران (3): 159.

12. شوري (42): 52.

14. مدثر (74): 31.

16. شعراء (26): 88.

1. بقره (2): 31.

17. انفطار (82): 19.

2. مزمل (73): 8.

3. اعلي (87): 1.

4. علق (96): 1.

5. اسراء (17): 110.

6. مدثر (74): 54.

7. بقره (2): 3.

8. نساء (4): 79.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 21:3  توسط زکریا  | 

1. تفسير القرآن الكريم

 

 

 

پس از عصر نزول و جمع آورى و وحدت بخشيدن به نسخه هاى قرآن تلاشهاى علمى فراوانى درباره قرآن معمول گشت و اين كتاب مقدس سير و مراحلى را طى كرد.
در آغاز مسأله قرائت و فهم كلمات غريب قرآن نقطه گذارى اعراب و شماره گذارى آيات آن مطرح بود ولى به تدريج مباحثى چون تفسير قرآن و سبكهاى مختلف آن از نقل اقوال (مأثور) تا بحثهاى اجتهادى و استنباطى قرآن مطرح گشت و روز به روز بر حجم اين موضوعات علوم قرآن افزوده گشت به گونه اى كه هر يك از مباحث علوم قرآنى و تفسيرى تبديل به رشته ها و سبكهاى گوناگونى شد.
يكى از سبكهاى مورد توجه در رشته هاى تفسيرى كه از آغاز مورد توجه قرار گرفت سبك كلامى و شيوه استفاده از آيات
براى دفاع از عقايد و يا دفع شبهات مخالفين بود. سبكى كه با استدلال از قرآن براى پوشيده كاريها و خرده گيريهاى مخالفان و يا توضيح نظرات اعتقادى به كار گرفته مى شد.
از طرف ديگر مفسر قرآن مجيد چون خود پيرو يكى از مذاهب اسلامى است و در زمينه اصول دينى و حتى فروع فقهى عقايدى دارد كه برايش از مسلّميات شمرده مى شود. از اين روى هر مفسرى به هنگام تفسير آنچنان تفسير مى كند و معنى و تأويلى را عرضه مى دارد كه با اصول و عقايد وى ناسازگار از كار در نيايد. در اين مورد تفاسير معتزله و اشاعره و سپس عرفاء و تأويلات ايشان از شواهد روشن اين سبك شمرده مى شوند.
از نگاه منطقى گرچه بحثهاى اعتقادى به دنبال برخورد مسلمانان با ملل يهود نصارا زردشتى مانوى و بودايى و عوامل سياسى و خارجى و حكومت عباسى و مسأله خلق قرآن شكل گرفت اما ويژگى خود قرآن در شكل بهره گيرى از استدلال و ارجاع دادن به اصول بديهى عقل و توجه دادن به حقايق و گاه ارجاع به دانشهاى طبيعى و حوادث تاريخى در شكل گرفتن اين سبك تفسير تأثير فراوان و سهم بسزايى داشته است.
از كسانى كه دانش كلام و سبك تفسير كلامى را فربه ساخت دانشمند فرزانه ومصلح بزرگ و پيشواى متكلمان محمد بن محمد بن نعمان معروف به شيخ مفيد است.
مرحوم شيخ مفيد(ره) گرچه تفسير مستقلى و با گرايش كلى تدوين نكرد اما مجموع كتابهاى اعتقادى تاريخى فقهى او گوياى روشنى از اين سبك تفسير است; زيرا مهمترين و بارزترين ويژگى شيخ مفيد(ره) عقلگرايى و تعقلى برخورد كردن وى با مسائل دينى است. عقلانيتى كه خواننده را به اعجاب مى آورد و انسان را نيازمند بهره گيرى از شيوه استدلال و دقتهاى وى مى كند. برخورد وى با نصوص و ظواهر متون دينى با چنين نگرشى است. متأسفانه كتابهاى مستقل علوم قرآنى اين شخصيت علمى تاكنون به دست نيامده است امّا عناوين آنها (كه در فهرستهاى كتابشناسى ثبت شده) گوياى اين گرايش و بهره جسته از اين سبك است. تنها عناوين كتابهاى: (النصرة فى فضائل القرآن) (البيان فى تأليف القرآن) (الكلام فى وجوه اعجاز القرآن) (جوابات ابى الحسن سبط المعالى بن زكريا فى اعجاز القرآن) بيانگر توجه شيخ مفيد(ره) به بهره گيرى از روش كلامى است.
ازاين كتابها كه بگذريم در جاى جاى ديگر كتابهاى موجود شيخ بحثهاى تفسيرى به شيوه
خويش است. روشى كه در هيچ يك از كتابهاى پيش از شيخ موجود نمى باشد و جاى آن در حوزه تفكر اسلامى خالى است.
در هر صورت ضرورت جمع آورى مباحث تفسيرى ايشان از مجموع كتابها و رساله ها امر روشنى است بويژه كه ما در آستانه هزارمين سال درگذشت آن دانشمند بزرگ و برگزارى كنگره اى به همين مناسبت هستيم و تدوين مباحث تفسيرى و نشان دادن سبك و روال شيخ مفيد در برداشت از قرآن تأثير چشمگيرى در مباحث قراآى و نشاط علمى حوزه هاى علميه و جهان اسلام خواهد داشت.
تفسير شيخ مفيد ويژگيهاى
همانطورى كه اشاره شد شيخ(ره) كتاب مستقلى در تفسير همه ٌ قرآن ننوشته است اما گستردگى استفاده از آيات در مباحث اعتقادى تاريخى و فقهى و پرداختن به مباحث تفسيرى قرآن نشانگر احاطه اين دانشمند به مباحث تفسيرى است. امّادر هر صورت ويژگيهاى تفسير از چند جهت جالب توجه مى باشد:
1 . ويژگى مهم اين تفسير بُعد كلامى آن است. شايد بتوان بدون مبالغه ادعا كرد كه ما تفسيرى كلامى به اين گونه در شيعه نداشته و نداريم و در ميان تفاسير موجود شيعه تاكنون به اين گستردگى در موضوعات كلامى در ذيل آيات قرآن بحث نشده و از آيات مباحث كلامى استخراج نگرديده است. در اهل سنّت نيز چنين است. فقط تفسير كبير فخر رازى از اين جهت به تفسير شيخ مفيد شباهت دارد كه البته پس از دو قرن از حيات شيخ مفيد نگاشته شده است.
به عبارت ديگر چون مرحوم شيخ(ره) در محيط پرجنجال و بحث انگيز بغداد در آن تاريخ مى زيسته است و شيعه سخت مورد هجوم مخالفان قرار گرفته است و فرصت پاسخگويى بيشتر در حكومت ديالمه به وجود آمده است به هر مناسبتى به دفاع از عقايد شيعه بر مى آيد و با دفع شبهات مخالفان با مباحث قرآنى و نگرش عقلى اين اشكالات را جواب مى دهد.
اكنون با كنار هم گذاشتن مجموع مباحث تفسيرى به ترتيب قرآن چنين نتيجه اى به دست آمده است كه كليه آياتى كه زمينه برداشتهاى كلامى و تفسيرى دارند در اين تفسير مشخص شده است.
كتابهاى الأفصاح اوائل المقالات تصحيح الاعتقاد العيون والمحاسن مسائل صاغانيه رساله حاجبيه الارشاد والمسائل السرويه
مباحث كلامى را طرح مى كند و كتابهاى المقنعه رسالة فى المهر المسح على رجلين حرمة ذبائح اهل الكتاب و برخى از رساله هاى ديگر مباحث فقهى را به طور مستقل عنوان مى كنند. اماعنوان فقهى اين مباحث اين معنيً نيست كه اين كتابها هم جهتگيرى كلامى نداشته باشند يا آن كتابها بحث فقهى نداشته باشند.
2 . با نگرشى به مباحث تنظيم شده اين تفسير نوع جهتگيريهاى شيخ مفيد در قرن چهارم و اندكى از قرن پنجم و نزاعهاى شيعه و سنى و حتى در ميان شيعه (مباحث طرح شده از سوى محدثينى مثل صدوق و پاسخ ايشان در تصحيح الاعتقاد) و در سطحى گسترده جهان اسلام به دست مى آيد.
بيشترين مباحث شبهاتى بوده است كه از سوى اهل سنّت نسبت به عقايد شيعه درباره افضليت على(ع) نسبت به خلفاى راشدين عصمت غيبت امام مهدى رجعت متعه نفاق بعضى از صحابه و مسائل فقهى مورد اختلاف مانند. تحريم ذبائح اهل كتاب بوده است.
همين مباحثى چون : فعل شرور خلق افعال عباد حدود اختيار و اراده انسان ومباحثى ديگر از اين نسخ با معتزله داشته است.
اما موضوعاتى كه با اهل حديث از شيعه طرح كرده است مثل: اراده الهى هدايت الهى منشأ عمل انسان مفهوم بداء عالم ذر ارزش عقل آفرينش روح و مانند اين موضوعات بوده است.
بخشى از مباحث تفسيرى كلامى شيخ مفيد (ره) تعارض وى با غلات است. مثلاً در باب اين كه پيامبران و ائمه(ع) همانند ديگر انسانها بر خوردار از لذت و الم هستند و رشد جسمانى و كهولت دارند با نظريه رايج غلات در آن زمان مبارزه مى كند و مى گويد:
(پيامبران و ائمه معصومان همانند ديگر انسانها هستند و اين غلات هستند كه برخلاف اجماع اين عقيده را قائل شده اند.)1
و شيوه كار گزارش
1 . گرچه تمام آثار شيخ در دسترس نمى باشد ولى همان اندازه از آثار شيخ كه چاپ شده و يا نسخه هاى خطى آن به دست آمده و هم اكنون در دست چاپ است2 مورد مطالعه و كاوش قرار گرفته و آنچه از اين كتابها بحث هاى تفسيرى داشته اند گزينش شده اند.
كتابهاى گزينش شده به شرح زير مى باشند:
1 . الارشاد.
2 . الافصاح.
3 . الاعلام فيما اتفقت عليه
الاماميه.
4 . اوائل المقالات.
5 . ايمان ابى طالب.
6 . تحريم ذبائح اهل الكتاب.
7 . تصحيح الاعتقاد.
8 . الثقلان.
9 . خمس رسائل فى اثبات الحجة.
10 . رسالة فى تفضيل اميرالمؤمنين على(ع).
11 . رسالة فى معنى المولى.
12 . رسالة فى تحقيق الخبر المنسوب الى النبى(ص) نحن معاشر الانبياء.
13 . رسالة فى النص على اميرالمؤمنين.
14 . رسالة فى المهر.
15 . رسالة فى عدم سهو النبى.
16 . العويص.
17 . الفصول العشرة فى الغيبة.
18 . الفصول المختاره من العيون والمحاسن.
19 . فى المنام (شرح المنام).
20 . المسائل الصاغانية فى الرّد على ابى حنيفه.
21 . المسائل الجارودية.
22 . المسائل السروية.
23 . المسائل العكبرية (الحاجبية).
24 . المقنعة.
25 . النكت الاعتقاديه.
بنابر اين ازمجموع كتابهاى شيخ مفيد تنها اين كتابها و رساله ها گزينش شده اند و بقيه آثار موجود به گونه اى نبوده اند كه براى استخراج مباحث تفسيرى كاربرد داشته باشند.
2 . مباحث گزينش شده در ذيل آياتى استخراج شده است كه به گونه اى در تفسير و توضيح آيات قرآن تلقى شده اند و در مواردى كه ذكر آيه از باب انطباق وجرى بر موضوع و استشهاد بوده و به آن گونه اى نيست كه در تفسير و فهم قرآن دخيل باشد از گزينش آن خوددارى شده است. به همين دليل گاهى در يك رساله فقط يك فيش گزيده شده است.
3 . در قرن چهارم هجرى شهر بغداد مركز فرهنگى جهان اسلام بود و علما و دانشمندان مذاهب در اين شهر به سر مى برند و جلسات بحث و مناظره در باره عقايد گوناگون گرم و پررونق بود. شيخ مفيد (ره) از چنين موقعيتى سود مى جويد و براى دفاع از اسلام و مكتب تشيع كه مورد هجوم افكار مخالفان قرار گرفته است تلاش وصف ناپذير و سترگى را مى نمايد. مباحث تفسيرى گردآورى شده گوياى اين حركت وتلاش است و چون اين مجموعه مباحث به صورت موضوعى يا به شكل پرسش و پاسخ طرح شده است صبغه كلامى دارد. از اين روى طبيعى است كه به اختلافات مذهبى آن عصر و نزاعهاى آن دوران بپردازد و در اين كتاب شكل نمايانى به خود بگيرد. بويژه كه شيخ در تمام اين بحثهاى كلامى عنايت وافرى
نسبت به استفاده از قرآن داشته است.
از طرف ديگر نمى توان از اين مجموعه مباحث كه به ترتيب قرآن تنظيم شده است توقعى همچون ديگر كتابهاى تفسيرى داشت كه به مباحث ادبى و تاريخى و روايى بپردازد گرچه در مجموع اين برداشتها از شيوه بيانى ادبى روايى و تاريخى سود جسته است. همچنين اين مباحث شامل همه آيات قرآن و ناظر به همه قسمتهاى هر آيه نمى شود و تنها آن قسمت مورد نظر شيخ كه درباره آيه مى باشد گزينش شده است. و چون مباحث گزينش شده از كتابهاى مختلف و با سياقهاى گوناگونى است نبايد توقع يكدستى و انسجام در ورود و خروج مطالب در يك كتاب را داشت.
اما با همه اينها تأكيد مى گردد با اندك ملاحظه اى از مباحث كتاب برترى مباحث تفسيرى اين كتاب در مقايسه با ديگر تفاسير كلامى كاملاً مشهود است.
4 . شيخ مفيد(ره) گاه براى اثبات موضوع يا رد شبهه اى چند آيه را مورد بحث قرار مى دهد يا به چند آيه استشهاد مى كند كه تفكيك اين مباحث چندان مفيد نيست.
بدين جهت در ذيل نخستين آيه مورد بحث تمام آن مطالب آورده شده است و در ذيل آيات ديگر از روش ارجاع استفاده شده است تا از تكرار مباحث پرهيز شود.
5 . كليه توضيحات و ارجاعات و ذكر نام اشخاص كه دخيل در فهم كلام بود و از اضافات گردآورنده مى باشد در داخل كروشه قرار گرفته است تا با مطالب اصلى كتاب اشتباه نگردد.همچنين در مواردى از روش تقطيع استفاده شده است به اين گونه كه مباحث خارج از موضوع حذف شده است و كسانى كه بخواهند به مجموعه مباحث تفسيرى و غير تفسيرى شيخ مفيد(ره) مراجعه كنند مى توانند با مراجعه به منبع اصلى كه در هر آيه ذكر شده است مقصود خود را عملى سازند.
6 . فهرستى از تمام آيات به كار رفته اعم از آيات گزينش شده و يا آياتى كه در اين كتاب آورده نشده ولى شيخ مفيد(ره) به هر صورت آنها را ذكر كرده است در پايان كتاب جزء فهارس تفسير آمده است.
از فهارس كتاب فهرست موضوعى مطالب و فهرست نمايه هاى بحثهاى تفسير و فهرست آيات كتاب مى باشد.

 



+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 20:57  توسط زکریا  | 

طعم ایرانی در معماری مدرن

به معماران آن دوره در دسته بندی گرایش های معماری مدرن در ایران که همزمان با روی کار آمدن رضا شاه به وجود آمد و بعد از سال ١٣٢٠ تغییر چهره داد می توانیم به این خطوط اصلی اشاره کنیم:

گرایش اول که در برنامه قبل راجع به آن صحبت کرده بودیم، گرایشی بود که عناصری از معماری ایران باستان را عینن و بدون هیچ تغییری با معماری کارکردگرا و مدرن ادغام می کرد. از نمونه های برجسته آن می توان به کاخ شهربانی و بانک ملی در تهران اشاره کرد که سرستون ها، حجاری ها و پلکان های هخامنشی بدون هیچ تغییر در کالبد معماری جدید به کار گرفته شدند. معماری آن دوران سعی در بازسازی "شکوه از دست رفته" با اقتباس از معماری باستان داشت.

ظهور سبک بین المللی

در گفتار گذشته به بررسی چند اثر شاخص معماری در سال های ابتدای قرن حاضر خورشیدی پرداختیم و به طور مختصر به معماران آن دوره اشاره کردیم.

در دسته بندی گرایش های معماری مدرن در ایران که همزمان با روی کار آمدن رضا شاه به وجود آمد و بعد از سال ١٣٢٠ تغییر چهره داد می توانیم به این خطوط اصلی اشاره کنیم:

گرایش اول که در برنامه قبل راجع به آن صحبت کرده بودیم، گرایشی بود که عناصری از معماری ایران باستان را عینن و بدون هیچ تغییری با معماری کارکردگرا و مدرن ادغام می کرد. از نمونه های برجسته آن می توان به کاخ شهربانی و بانک ملی در تهران اشاره کرد که سرستون ها، حجاری ها و پلکان های هخامنشی بدون هیچ تغییر در کالبد معماری جدید به کار گرفته شدند. معماری آن دوران سعی در بازسازی "شکوه از دست رفته" با اقتباس از معماری باستان داشت.

ظهور سبک بین المللی
اما با گذشت زمان گرایشات دیگری در معماری ایرانی به وجود آمد که باز هم بیشترین تاثیرات آن را در تهران مشاهده می کنیم. گرچه به دلیل رشد اقتصادی کشور، پروژه های ملی دیگر فقط به پایتخت محدود نمی ماندند.

این گرایشات جدید دو راه متفاوت در پیش گرفتند. بخش اول آن را که می توان سبک بین المللی یا جهانی نام نهاد، شامل ساختمان ها و مجموعه هایی هستند که در وهله اول کارکردگرایی را مورد توجه قرار داده اند و همانند جریان اصلی معماری مدرن در اروپا و آمریکا ضد تاریخ عمل کرده و نیازی به تکرار و یا استفاده از مفاهیم، عناصر و اشکال معماری گذشته نمی دیدند. در این دوران استفاده گسترده از مصالح ساختمانی جدید مانند، بتن مسلح، آهن و شیشه، به تغییر زبان معماری یاری رساند. این ساختمان ها هیچ ويژگی بومی، تاریخی یا فرهنگی محیط خود را منعکس نمی کردند بلکه با دور شدن از تزیینات اضافی سعی در کار آمد بودن داشتند. سبک بین المللی در دوران رواج خود در بسیاری شهرها و پایتخت های دنیا تکرار می شد و حاصل آن بناهایی بود با خصوصیات کمابیش یکسان اما در موقعیت های جغرافیایی و فرهنگی مختلف.


ساختمان سازمان میراث فرهنگی

از نمونه های این گونه آثار در تهران می شود به ساختمان شرکت ملی نفت ایران(١٣۴٠) و وزارت کشاورزی(١٣۴۵) هر دو اثر عبدالحسین فرنمانفرماییان و تالار رودکی اثر اوژن آفتاندلیانس(١٣۴۶) اشاره کرد. گرچه در داخل تالار رودکی یا وحدت امروزی از برخی موتیف های معماری گذشته نیز استفاده شده است.

نگاه دوباه به گذشته
اما گرایش دوم در بین معماران ایرانی، گرایشی بود که سعی در استفاده مجدد از مفاهیم، عناصر و اشکال معماری گذشته ایرانی داشت اما نه به صورت تکرار یا تقلید آن عناصر در ساختمان های جدید، بلکه بیشتر با جذب و درونی کردن آن.

شاید بتوان هوشنگ سیحون را یکی از سردمداران این گرایش دانست. سیحون که قطعن یکی از موثرترین معماران ایرانی و جزو اولین سری فارغ التحصیلان معماری از دانشگاه تهران است، تعدادی از مهمترین یادمان ها را طراحی کرده است. گرچه بسیاری از بناهای شاخص او مانند آرامگاه بوعلی، آرامگاه خیام و نادرشاه خارج از تهران هستند اما تفکرات او بر معماران دیگر تاثیر گذار بوده است. او در طراحی آرامگاه بوعلی در همدان، برج قابوس در گنبد کاووس را مد نظر داشته است.

سال های طلایی
این گرایش به تلفیق روح معماری گذشته در معماری جدید به حیات خود ادامه داد و در سال های اواخر دهه چهل و دهه پنجاه به تکامل بیشتری رسید.


میدان آزادی - عکس هوایی

بدون هیچ تردیدی برج شهیاد که بعد از انقلاب نام برج آزادی به خود گرفت، یکی از موفق ترین نمونه های برداشتی آزاد از معماری گذشته ایران در قالب معماری مدرن است. برج آزادی را "حسین امانت" در سن بيست و شش سالگی و در سال ١٣۴۵ خورشیدی طراحی کرد و در سال ١٣۵٠ عملیات ساخت آن به پایان رسید. در این برج چکیده معماری ایران از دوران باستان تا دوران اسلامی با بیانی خلاصه و انتزاعی تصویر شده بدون آن که استفاده از این الگوها به تقلید یا تکرار ناشیانه عناصر منجر شود. حرکت قوس ها در دهانه های برج از قوس های پیش از اسلام شروع شده و به قوس در ساختار معماری پس از اسلام منتهی می شود. همچنین فضاسازی اطراف این یادمان با الهام از پردیس های و باغ های ایرانی و تزیینات برج با الگوگرفتن از معماری ایرانی پس از اسلام است. اگر این بنا را با ساختمان موزه ایران باستان مقایسه کنید می بینید که در ساختمان موزه، طاق کسری بدون هیچ تغییری عینن تکرار و بازسازی شده در حالی که در بنای برج آزادی، قوس های معماری ایرانی در ترکیبی نو و خلاقانه به کار گرفته شده اند.

در کنار حسین امانت و برج آزادی باید از کامران دیبا و موزه هنرهای معاصر او نیز یاد کنیم. در این پروژه که به سفارش دفتر مخصوص فرح طراحی و اجرا شد، معمار با درونی کردن شکل ها و فرم های معماری کویری ایران و استفاده از فضاسازهایی با اسلوب ایرانی توانسته مجموعه ای خلق کند که جوابگوی نیازهای مدرن است.

این بخش را با ذکر نمونه های برجسته ی دیگری در تهران به پایان می بریم: باغ و فرهنگسرای نیاوران و همچنین فرهنگسرای شفق یوسف آباد اثر کامران دیبا، ساختمان سازمان میراث فرهنگی در خیابان آزادی طراحی حسین امانت و تئاتر شهر اثر سردار افخمی.

پربار بودن معماری پیشامدرن ایران و جذابیت عناصر و موتیف های آن، همواره بسیاری از معماران را در به کارگیری و اداغام آنها با معماری جدید وسوسه کرده است.


اما با گذشت زمان گرایشات دیگری در معماری ایرانی به وجود آمد که باز هم بیشترین تاثیرات آن را در تهران مشاهده می کنیم. گرچه به دلیل رشد اقتصادی کشور، پروژه های ملی دیگر فقط به پایتخت محدود نمی ماندند.

این گرایشات جدید دو راه متفاوت در پیش گرفتند. بخش اول آن را که می توان سبک بین المللی یا جهانی نام نهاد، شامل ساختمان ها و مجموعه هایی هستند که در وهله اول کارکردگرایی را مورد توجه قرار داده اند و همانند جریان اصلی معماری مدرن در اروپا و آمریکا ضد تاریخ عمل کرده و نیازی به تکرار و یا استفاده از مفاهیم، عناصر و اشکال معماری گذشته نمی دیدند. در این دوران استفاده گسترده از مصالح ساختمانی جدید مانند، بتن مسلح، آهن و شیشه، به تغییر زبان معماری یاری رساند. این ساختمان ها هیچ ويژگی بومی، تاریخی یا فرهنگی محیط خود را منعکس نمی کردند بلکه با دور شدن از تزیینات اضافی سعی در کار آمد بودن داشتند. سبک بین المللی در دوران رواج خود در بسیاری شهرها و پایتخت های دنیا تکرار می شد و حاصل آن بناهایی بود با خصوصیات کمابیش یکسان اما در موقعیت های جغرافیایی و فرهنگی مختلف.


ساختمان سازمان میراث فرهنگی

از نمونه های این گونه آثار در تهران می شود به ساختمان شرکت ملی نفت ایران(١٣۴٠) و وزارت کشاورزی(١٣۴۵) هر دو اثر عبدالحسین فرنمانفرماییان و تالار رودکی اثر اوژن آفتاندلیانس(١٣۴۶) اشاره کرد. گرچه در داخل تالار رودکی یا وحدت امروزی از برخی موتیف های معماری گذشته نیز استفاده شده است.

نگاه دوباه به گذشته
اما گرایش دوم در بین معماران ایرانی، گرایشی بود که سعی در استفاده مجدد از مفاهیم، عناصر و اشکال معماری گذشته ایرانی داشت اما نه به صورت تکرار یا تقلید آن عناصر در ساختمان های جدید، بلکه بیشتر با جذب و درونی کردن آن.

شاید بتوان هوشنگ سیحون را یکی از سردمداران این گرایش دانست. سیحون که قطعن یکی از موثرترین معماران ایرانی و جزو اولین سری فارغ التحصیلان معماری از دانشگاه تهران است، تعدادی از مهمترین یادمان ها را طراحی کرده است. گرچه بسیاری از بناهای شاخص او مانند آرامگاه بوعلی، آرامگاه خیام و نادرشاه خارج از تهران هستند اما تفکرات او بر معماران دیگر تاثیر گذار بوده است. او در طراحی آرامگاه بوعلی در همدان، برج قابوس در گنبد کاووس را مد نظر داشته است.

سال های طلایی
این گرایش به تلفیق روح معماری گذشته در معماری جدید به حیات خود ادامه داد و در سال های اواخر دهه چهل و دهه پنجاه به تکامل بیشتری رسید.


میدان آزادی - عکس هوایی

بدون هیچ تردیدی برج شهیاد که بعد از انقلاب نام برج آزادی به خود گرفت، یکی از موفق ترین نمونه های برداشتی آزاد از معماری گذشته ایران در قالب معماری مدرن است. برج آزادی را "حسین امانت" در سن بيست و شش سالگی و در سال ١٣۴۵ خورشیدی طراحی کرد و در سال ١٣۵٠ عملیات ساخت آن به پایان رسید. در این برج چکیده معماری ایران از دوران باستان تا دوران اسلامی با بیانی خلاصه و انتزاعی تصویر شده بدون آن که استفاده از این الگوها به تقلید یا تکرار ناشیانه عناصر منجر شود. حرکت قوس ها در دهانه های برج از قوس های پیش از اسلام شروع شده و به قوس در ساختار معماری پس از اسلام منتهی می شود. همچنین فضاسازی اطراف این یادمان با الهام از پردیس های و باغ های ایرانی و تزیینات برج با الگوگرفتن از معماری ایرانی پس از اسلام است. اگر این بنا را با ساختمان موزه ایران باستان مقایسه کنید می بینید که در ساختمان موزه، طاق کسری بدون هیچ تغییری عینن تکرار و بازسازی شده در حالی که در بنای برج آزادی، قوس های معماری ایرانی در ترکیبی نو و خلاقانه به کار گرفته شده اند.

در کنار حسین امانت و برج آزادی باید از کامران دیبا و موزه هنرهای معاصر او نیز یاد کنیم. در این پروژه که به سفارش دفتر مخصوص فرح طراحی و اجرا شد، معمار با درونی کردن شکل ها و فرم های معماری کویری ایران و استفاده از فضاسازهایی با اسلوب ایرانی توانسته مجموعه ای خلق کند که جوابگوی نیازهای مدرن است.

این بخش را با ذکر نمونه های برجسته ی دیگری در تهران به پایان می بریم: باغ و فرهنگسرای نیاوران و همچنین فرهنگسرای شفق یوسف آباد اثر کامران دیبا، ساختمان سازمان میراث فرهنگی در خیابان آزادی طراحی حسین امانت و تئاتر شهر اثر سردار افخمی.

پربار بودن معماری پیشامدرن ایران و جذابیت عناصر و موتیف های آن، همواره بسیاری از معماران را در به کارگیری و اداغام آنها با معماری جدید وسوسه کرده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 20:50  توسط زکریا  | 

تاریخچه شهرنشینی و شهرسازی

 

1- كوچ نشيني بر مبناي صيد و شكار

2- كوچ نشيني بر مبناي زندگي شباني

3- كوچ نشيني بر مبناي ييلاق و قشلاق

4- كوچ نشيني بر مبناي كشاورزي ابتدائي

5- يكجانشيني بر مبناي كشاورزي و به گزيني مواد كشاورزي

شهر چيست ؟

شهر مجموعه‌اي از تركيب عوامل طبيعي، اجتماعي و محيط هاي ساخته شده توسط انسان است كه در آن جمعيت ساكن متمركز شده است. جمعيت در اين مجموعه به طور منظمي درآمده و آداب و رسومي را براي خود ابداع كرده است.

تعاريف مختلف شهري :1- تعريف عددي2- تعريف تاريخي3- تعريف حقوقي

1- تعريف عددي :

مركزي از اجتماع نفوس كه در نقطه‌اي گرد آمده و تراكم و انبوهي جمعيت در آن از حد معيني پايين تر نباشد. بر اين اساس در بيشتر ممالك حد جمعيت شهر 2500 نفر است.

2- تعريف تاريخي :

برخي از علما معتقدند ، كه مراكزي كه از قديم نام شهر به آن اطلاق شده است، به عنوان شهر شناخته مي شوند.

3- تعريف حقوق :

در دوره‌هاي گذشته، شهرها داراي امتيازاتي بودند، كه در روستاها نبود. مانند حق داشتن بازار و خدمات نظامي .

عوامل پيدايش شهرها

1- مازاد توليد محصولات كشاورزي

2- توسعه شبكه راهها و تمايل بشر به ايجاد يك زندگي دسته جمعي

3- توسعه مبادلات كالا و پيشرفت هاي تاريخي

4- عوامل طبيعي مانند وجود آب، مساعدت زمين و خاك

عوامل گسترش شهرها :

1- تحول در حمل و نقل و سرعت مبادلات .

2- پيدايش تخصص و تقسيم كار

3- ازدياد جمعيت

4- توسعه مهاجرت ها

5- تمركز صنعت و مهاجرت

6- توسعه مراودات اقصادي

7- بالا رفتن سطح درآمد

8- تنوع در مشاغل

9- پيدايش و گسترش وسايل ارتباط جمعي

شهرسازي چيست ؟

مجموعه روشها و تدابيري كه متخصصين امور شهري بوسيله آن شهرها را بهتر مي سازند به شهرسازي يا علم تنيسق شهرها شهرت دارد.

از ديدگاه ديگر ، شهرسازي عبارتست از مطالعه، طرح ريزي و توسعه شهرها با در نظر گرفتن احتياجات اجتماعي و اقتصادي .

تاريخچه و خاستگاه شهرسازي :

1- لوكوربوزيه معتقد است : « آغاز شهرسازي معاصر به پايان قرن هفدهم، زيالي لوئي چهاردهم است و او را نخستين شهرساز دنياي غرب بعد از تمدن روم مي داند »

2- زيگفريد معتقد است : «آغاز شهرسازي معاصر به سالهاي آخرين قرن شانزدهم بر مي‌گردد. يعني دوره پاپي سيكستوس پنجم كه وي را اولين شهرساز مدرن مي داند.

3- زيرلو معتقد است : «نظام جديد خانه‌سازي در حومه‌ها كه امكان جرايي يك نفر از همسايه‌اش را ميسر مي سازد، ترجمان تجملي خانه‌هاي بشر اوليه است.

در ادامه ی همین تحقیق در قسمت «تحولات شهرسازی» به صورت مفصل وجامع تری به این موضوع خواهیم پرداخت .

وظايف شهرسازي :

1- طرح و تنظيم نقشه‌هاي جديد

2- توزيع صحيح تأسيسات شهري و برنامه‌ريزي جهت حمل و نقل شهري

3- بسط روابط اجتماعي و اقتصادي

4- ايجاد محيط‌هاي راحت و سالم

5- كاستن از اثرات سوء زندگي شهري

 

شهر ساز كيست ؟

در حقيقت شهرسازي يا طرح و برنامه‌ريزي شهري عبارت از دو پديده محيط و انسان هستند، كه در كنار هم جوامع زيستي را به وجود آورده اند.

شهرساز به ايجاد رابطه‌اي منطقي بين انسان و محيط زيست مبادرت مي كند.

امروزه متخصصين شهرسازي در زمينه مسائل شهرسازي، در دو رشته اصلي برنامه‌ريزي شهري (Urban planning) و طرح ريزي شهر (Urban Design) ايفاي نقش مي‌پردازند.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:54  توسط زکریا  | 

شهر چیست؟ انواع شهرها و ویژگیهای آنها کدامند؟

در تعریف شهر اتفاق نظری وجود ندارد و در تعاریف بیان شده بر مواردی نظیر تعداد جمعیت، نوع فعالیت های اقتصادی، حوزه اداری و موارد دیگری اشاره شده است لیکن در بعد جهانی برای شناخت شهر از روستا بیشتر بر تعداد جمعیت تاکید شده است..

با توجه به کم وکاستیهای مربوط به تعاریف شهر، تاکید بر نقش شهر (نوع کارکرد) بهتر ما را در شناخت شهر و تمایز قائل شدن بین آن و روستا هدایت می کند. بدین معنی که در شهر ها نقشهایی وجود دارد که روستاها فاقد آن هستند. بنابراین در شناخت شهر به دو کارکرد بیشتر توجه می شود؛ یکی اینکه شهرها کارکرد غیر کشاورزی دارند و دوم اینکه اغلب شهر ها به تولید کالا و بیش از آن به مبادله کالا می پردازند؛ یعنی اینکه فعالیت های غیر کشاورزی بر اقتصاد شهر غلبه دارد..

با توجه به موارد ذکر شده، در برخی کشورها در شناخت شهر از روستا کارکردهای اقتصادی به همراه میزان جمعیت اساس کار قرار می گیرد. بنابراین تاکید بر یک عامل در شناخت شهر کفایت نمیکند..

در طول تاریخ شناخت شهر از طریق کارکرد آن از اعتبار سیاسی و حکومتی برخوردار بوده است بویژه که از ابتدای پیدایش شهرها، شهر با نقشهای اداری-سیاسی و مذهبی شناخته می شد بنابراین اولین شهرها دارای نقش اداری-سیاسی بوده اند. لیکن امروز، شهرها دارای کارکردهای متنوعی بویژه کارکردهای اقتصادی-صنعتی و خدماتی-خدمات رسانی می باشند..

با توجه به توضیحات بالا، آیا می توان گفت که خوب شهرها می توانند در اندازه های گوناگون شکل بگیرند؛ کوچک، متوسط، بزرگ و بسیار بزرگ؟ بله این درست است لیکن بطور علمی ما چه انواعی از شهرها را داریم؟ شهر، شهرک، متروپلیس یا مادر شهر، مگالاپلیس یا کلان شهرها کدامند و دارای چه ویژگیهایی هستند؟

از دو جنبه می توان به انواع شهر ها پرداخت. یکی از بعد کارکردی (فعالیت و نقش) و دیگر از بعد اندازه ( کوچک و بزرگ بودن)، از نظر اولبا توجه به نوع فعالیت شهرها، به دسته بندی کلی شهر ها می پردازیم و از نظر دوم تقسیم بندی معمولا با توجه به جمعیت شهر انجام می شود. البته جمعیت شهر خود تا حدودی بیانگر تنوع و تعداد فعالیت های حاکم بر شهر و همچنین حیطه نفوذ و وسعت شهر خواهد بود.

الف- کارکرد و نقش؛ تقسیم بندی شهرها با توجه به محیط بوجود آمده بر اساس فعالیتی که سایر فعالیت های شهر را تحت شعاع خود قرار داده و شهر بر اساس آن نوع فعالیت خاص شناخته می شود: مانند شهرهای فستیوال و کنگره ای، شهرهای فرهنگی، شهرهای مذهبی و زیارتگاهی، شهرهای درمانی و آسایشگاهی، برف شهرها، شهرهای بازنشستگان، شهرهای صنعتی، شهرهای تجاری، شهرهای اداری-سیاسی، شهرهای صنعتی-خدماتی و ... .

بنابراین در این دیدگاه شهر ها بر نوع فعالیت غالب طبقه بندی می شوند که هر شهر با توجه به فعالیت و کشش جمعیتی خود، اندازه و وسعت خاص خود را خواهد داشت.

ب- اندازه و وسعت: در این دیدگاه عامل جمعیت در تقسیم بندی شهر ها نقش مهمی را بازی می کند چرا که در این دیدگاه شهر ها از کوچکترین به بزرگترین تقسیم بندی می شوند و شهر کوچک یا بزرگ در وهله اول بیانگر جمعیت کم یا زیاد خود می باشد. که البته این جمعیت خود بیانگر سطح فعالیتها، حیطه نفوذ شهر و ... می باشد. البته در تعریف سطح جمعیتی و مرز تعریف شده بین انواع شهرها توافق کلی وجود ندارد. بطور مثال حداقل جمعیت برای شهر محسوب شدن در ژاپن ۳۰۰۰۰ نفر، در نروژ، ایسلند، و سوئد ۲۰۰۰ نفر، در نیجریه ۲۰۰۰۰ نفر و در ایران در حال حاضر ۱۰۰۰۰ نفر می باشد.

خوب در اینجا با توجه به شرایط کشورمان انواع شهر ها را با توجه با اندازه آن بیان می کنیم.

1(بازار شهر)؛ ۱۰-۵ هزار نفر جمعیت. ( عملکرد: دهستانی))

2( روستا-شهر)؛ ۲۵-۱۰ هزار نفر جمعیت. ( عملکرد: بخش)

3(شهر کوچک)؛ ۵۰-۲۵ هزار نفر جمعیت. ( عملکرد: شهرستان))

4(شهر متوسط کوچک)؛ ۱۰۰-۵۰ هزار نفر جمعیت. ( عملکرد: شهرستان))

5( شهر متوسط)؛ ۲۵۰-۱۰۰ هزار نفر جمعیت. ( عملکرد: ناحیه ای)

6(شهر بزرگ میانی)؛ ۵۰۰-۲۵۰ هزار نفر جمعیت. ( عملکرد: استانی))

7( شهر بزرگ)؛ ۱۰۰۰-۵۰۰ ؛ هزار نفر جمعیت. ( عملکرد: منطقه ای)

8(کلان شهر) (متروپل)؛ ۵/۲-۱ میلیون نفر جمعیت. ( عملکرد: کلان منطقه ای))

9( کلان شهر) (متروپل ملی)؛ ۵/۲ میلیون نفر جمعیت و بیشتر.( عملکرد: ملی)

 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:42  توسط زکریا  | 

رفع مشکلات روسازی معابر

 

امروزه مشخص شده كه يكي از منابع اصلي آلودگي صوتي در معابر شهري آسفالت و برخورد تاير ماشين با آن است؛ يعني 40 الي 50درصد.
 

در گذشته از ديواره در بزرگراه‌ها براي كاهش صدا استفاده مي‌شد اما در دانمارك از آسفالت جديدي به نام (متخلخل) استفاده مي‌كنند.

قطعا معابر تهران كه از 120 ميليون متر مربع طول برخوردار است بايد از سيستم مديريت نگهداري منسجمي برخوردار باشد، از سوي ديگر هر ساله هزينه‌هاي زيادي در اين زمينه در نظر گرفته مي‌شود كه مي‌توان با  تربيت پيمانكاران متخصص  در اجراي آسفالت بزرگراه‌ها و معابر درون‌شهري   در هزينه‌هاي اين موضوع صرفه‌جويي كرد.

بررسی راهکارهای رفع مشکلات روسازی معابر شهر تهران با تأكيد بر عدم پيمانكار حرفه‌اي و سيستم مديريت نگهداري معابر موضوعي بود كه در چهاردهمين نشست تخصصي مديريت دانش شهري توسط سه تن از اساتيد دانشگاه بررسي شد.

نبود نيروي پيمانكار متخصص آسفالت، معابر شهري و بزرگراه‌ها كه توسط آسفالت‌كاران پشت‌بامي انجام مي‌شود  مشكلات ديگري را به دنبال دارد كه در اين نشست بررسي شد.


مهندس اصغر نادري رئيس موسسه قير و آسفالت مي‌گويد: در ايران تكنولوژي را به (فناوري) ترجمه كرده‌اند، بهره جستن از علوم و فنون در طول يك پروسه معين براي رسيدن به يك سري اهداف و توليد محصولاتي بر يك مبناي مشخص منحي فناوري. در حال حاضر در ايران سه گونه فناوري پيشرفته، بهينه و سنتي مطرح كرده است، انتخاب نوع فناوري يكي از مهمترين مسايل انجام هر پروژه‌اي است، من هم با فناوري پيشرفته و قابليت‌هاي آن چون سرعت بالا و دقت موافقم اما ما بايد توجه كنيم كه آيا مشكل ما در انجام پروژه تنها فناوري است، فناوري پيشرفته هميشه نيازمند نيروي متخصص است.


او ادامه مي‌دهد: مثلا نمي‌توان انتظار داشت كه كارخانه‌اي با 5/1ميليارد تومان قيمت، اپراتوري 400 هزار توماني داشته باشد، اساسا چنين فناوري از قدرت او خارج است، فناوري سنتي هم كه ديگر جوابگو نيست پس بهترين انتخاب فناوري بهينه است كه حتي با شرايط و موقعيت جغرافيايي و آب و هوايي مي‌تواند متغير باشد، در قبال انجام هر پروژه‌اي بايد پكيج كامل آن را داشته باشيم.


نادري در ادامه به بررسي دو منبع توليد آسفالت تهران در شرق و غرب اشاره مي‌كند: «آسفالتي كه در شرق تهران توليد مي‌شود داراي كارايي، مقاومت و كيفيت بهتري است ، همين آسفالت كه درغرب تهران نيز  توسط گروهي متخصص استفاده شده 13 سال عمر كرده و حتي مي‌توان آن را به 15 سال رساند اما سئوال اينجاست كه چرا عمر آسفالت‌هاي ما 2 الي 3 سال است؟ كه دلايل متعددي دارد اما مهمترين دليل آن نبود نيروي متخصص آسفالت معابر شهري است».


نيروي انساني متخصص يكي از مهمترين مشكلات مديريت شهري در اين زمينه است و متاسفانه بايد بگوييم كه حتي آسفالت‌هاي بزرگراه‌ها، توسط پيمانكاران آسفالت‌هاي پشت‌بامي انجام مي‌شود كه دليل اصلي آن اين است كه تا به حال هيچ نيروي متخصصي در اين حوزه تربيت نشده‌است.


در بحث مرمت  كه يكي از مهمترين بخش‌هاي آسفالت است حتي پيمانكار و نيروي مشخصي نيست كه به اين كار معروف و مشغول باشند، از اين‌رو شهرداري تهران مي‌تواند در يكي از گام‌هاي مهم خود به تربيت اين دو نيرو اقدام كند.


رئيس موسسه قير و آسفالت؛ در خصوص حمل آسفالت گفت: بسياري بر اين اعتقادند كه مبدأ توليد آسفالت تا مقصد نبايد بيشتر از 50 كيلومتر باشد اما مشكل اصلي ما در نبود سيستم ويژه حمل آسفالت است، چون در كشورهاي ديگر به دليل وجود اين سيستم حمل تا 90 كيلومتر هم بدون مشكل انجام مي‌شود.


 برخي از پيمانكاران مصالح آسفالت را به دليل سرد شدن در مسافت دورتر جدا مي‌كنند و در مقصد مخلوط مي‌كنند كه يكي از مشكلات مهم در پائين آوردن عمر مفيد و بهينه آسفالت است.


امروزه مشخص شده كه يكي از منابع اصلي آلودگي صوتي در معابر شهري آسفالت و برخورد تاير ماشين با آن است يعني 40 الي 50درصد، در گذشته از ديواره در بزرگراه‌ها براي كاهش صدا استفاده مي‌شد اما در دانمارك از آسفالت جديدي به نام (متخلخل) استفاده مي‌كنند كه كاهش خوب صدا را به همراه داشته، اما چنين سيستمي در ايران نمي‌تواند اجرا شود، دليل آن هم نگهداري، محافظت دقيق و  پاكسازي منفذهاي آن در فاصله‌هاي زماني كوتاه‌مدت است؛ كاري كه در ايران نيازمند پروسه طولاني‌مدت فرهنگسازي آن هستيم.


از سوي ديگر اگر به نگهداري معابر اهميتي ندهيم، تهران سالانه نيازمند 4 ميليون آسفالت است .


‌ دكتر محمودرضا كي‌منش معاون پژوهشكده حمل و نقل با اشاره به مساحت بزرگراه‌هاي تهران در اين زمينه گفت: مساحت معابر تهران 120ميليون مترمربع است. اگر هر 5 سال يكبار معابر را ترميم و دوباره آسفالت كنيم نيازمند 4ميليون تن آسفالت خواهيم بود، در سال گذشته با وجود سيستم مديريتي جديد شهرداري تهران كه تمام امكانات را فراهم كردند ما توانستيم 2 ميليون تن آسفالت در تهران توليد كنيم و از اين بيشتر هم توان توليد نداريم.


 پس با اين توليد هر خيابان 10سال يكبار دو باره نوبت آسفالتش مي‌شود، اين به معناي محدود بودن منابع و بودجه‌ها است، در حالي كه اگر ما بتوانيم عمر آسفالت را به 15 سال(عمر مفيد آسفالت) برسانيم و سيستم امروزي و مدرن نگهداري معابر شهري را به خوبي و با دقت اجرا كنيم حتي نيازمند توليدي كمتر از 2 تن خواهيم شد.


اين استاد دانشگاه به اهميت سيستم نگهداري معابر شهري تاكيد كرده و ادامه مي‌دهد: جلوگيري از اتلاف سرمايه، مواد خام اوليه در طبيعت، كمتر شدن مزاحمت‌هاي شهري براي شهروندان و... از مهمترين نكات برجسته سيستم مديريت نگهداري است.


خوشبختانه مديريت جديد شهرداري تهران در يك سال گذشته توجه خوبي به اين مسئله كرده و توانستيم  برنامه‌ريزي اوليه و تعريف ساختار چنين مديريتي را عملي كنيم.


 به گفته كي‌منش در حال حاضر در حال تهيه مشخصات اصلي معابر تهران هستيم كه با تكيه بر اين داده‌ها و تحليل آماري كار درستي را انجام دهيم، بعد از اين مرحله به اولويت‌بندي مسايل حفاظتي خواهيم پرداخت و راهكار مناسب براي معابر شهر تهران از دل چنين داده‌هايي بيرون خواهد آمد.


او مشكل پيچيده تعدد متوليان معابر شهري در تهران و ايران را يكي از موانع كار اصولي در مورد آسفالت مي‌داند و مي‌گويد: متاسفانه يكي از مهمترين مشكلات اصلي در مديريت نگهداري معابر تهران، وجود متوليان زياد معابر شهري است در حقيقت شهرداري براي اجراي پروژه‌اي جداي از مجاب كردن مديران شهرداري ناچار است مديران بيروني را نيز توجيه كند.


البته نبايد اين موضوع را نيز فراموش كرد كه يكي از دلايل اينكه مردم نمي‌توانند متولي خرابي‌هاي معابر را پيدا كنند همين تنوع مسئوليت‌هاست، كه از نظر كي‌منش براي معابر شهري نيز نيازمند برنامه‌ريزي جامع از سوي يك نهاد هستيم تا مانند ديگر شهرهاي مدرن دنيا شهرداري متولي و جوابگوي معابر شهري باشد. 


 با تمام اين موانع و مشكلات نمي‌توان مصايب ناشي از آسفالت نامناسب را ناديده گرفت، اين موضوع تا حدودي مربوط به تهران است، به‌طوري كه در بسياري از نقاط كشور شاهد هستيم آسفالت‌هاي 30 سال پيش هنوز مستحكم هستند، آسفالت‌هايي كه با تكنولوژي 30 سال پيش انجام شدند، پس مشكل ما در كوتاه بودن عمر آسفالت معابر ،مديريتي است.


دكتر فريدون مقدس‌نژاد، استاد دانشگاه صنعتي اميركبير با بيان اين مطلب گفت: چرا آسفالتي كه 30 سال پيش انجام شده هنوز مستحكم است اما شاهد هستيم كه آسفالت‌هاي تازه، تنها سه‌چهار سال عمر مي‌كنند؟


 از نظر اين استاد دانشگاه مشكلات در اين حوزه بسيار زياد است، در اين مورد تكنولوژي روز از اهميت كمتري برخوردار است، به تمامي اين مشكلات اگر به دقت نگاه كنيم، به مشكل مديريت و پيمانكار كه انتخاب مي‌شوند باز مي‌گردد، براي مثال به راحتي مي‌توان فهميد كه قبل از پهن كردن آسفالت هيچ تستي روي آن انجام نمي‌شود، چون بي‌شك در همان تست اوليه مي‌توان تخمين زد كه عمر آن چقدر خواهد بود.


اين استاد دانشگاه مي‌گويد: زيرسازي از ديگر مشكلات اصلي آسفالت در تهران است، متاسفانه عدم انجام زيرسازي قوي و مستحكم به مديريت چندگانه بر‌مي‌گردد. اين نكته كه براي مديران اين بخش روسازي و ظاهر معابر از اهميت بيشتري برخوردار است، غير قابل انكار است.


دكتر مقدس‌نژاد توجه نكردن به ضريب تخريبي نفوذ آب در آسفالت را يكي ديگر از مشكلات اصلي آسفالت دانست و گفت: «در همه جاي دنيا آب، برف و يخ‌زدن سطح معابر يكي از مشكلات اساسي است كه توجه ويژه‌اي را مي‌طلبد.


 برف‌روبي در زمستان با ماشين‌آلات بسيار سنگين، صدمه‌هاي زيادي را به آسفالت وارد مي‌كند، در حقيقت ضريب تخريبي آسفالت به دليل حركت بار اضافي روي آن چهار برابر مي‌شود.


مشكلات در حوزه معابر شهري بسيار زياد است و معابر تهران گوياي همه اين نواقص است كه نيازمند توجه و بررسي علمي و كارشناسي‌ است كه از نظر كارشناسان و استادان دانشگاه ايجاد پايگاه مديريت شهري و تداوم آن براي بررسي مشكلات شهري با چنين تركيبي از كارشناسان، يكي از كارهاي خوب شهرداري تهران است.

تاریخ ورود خبر: 7 بهمن 1385 ساعت 09:33
تاریخ تایید: 7 بهمن 1385 ساعت 09:45
تاریخ به روز رسانی: 7 بهمن 1385 ساعت 09:39
لینک خبر: http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=14969

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:32  توسط زکریا  | 

نخبگان ایران وجهان-معرفی استاد حامی


این مملکت عاشق می‌خواهد، هیچ وقت نگویید نمی‌شود؛ بگویید چگونه می‌شود؟(زنده‌یاد استاد احمد حامی)

استاد احمد حامی، در سال 1286 هجری شمسی در یکی از محلات قدیمی تهران متولد شد و پس از طی تحصیلات ابتدایی در مدارس توفیق و حسینیه، تحصیلات متوسطه خود را در دبیرستان دارالفنون به پایان رساند و با موفقیت در آزمون اعزام به خارج، جزو نخستین گروه از دانشجویان ایرانی در سال 1308 راهی برلین شد.

وی حدود یک سال بعد، بنا به‌دلایلی، به تهران بازگشت و سپس عازم سوییس شد و توانست مهندسی راه و ساختمان را از پلی تکنیک زوریخ، دریافت کند. در واقع، استاد حامی، نخستین ایرانی بود که موفق شد بین دانشجویان سایر کشورها، رشته راه و ساختمان را با درجه ممتاز به پایان رساند و به دریافت جایزه ویژه‌ این دانشگاه، نایل شود.

عشق بی پایان استاد به ایران و آگاهی ایشان از نیاز کشور به افراد تحصیل کرده، موجب شد که در سال 1315، به ایران باز گردد و همزمان با خدمت نظام وظیفه، به ‌عنوان رییس راه استان در وزارت راه شروع به کار کند.

مهندس حامی، در آن زمان همچنین به تدریس در دانشکده فنی دانشگاه تهران که به‌ عنوان نخستین دانشکده مهندسی ایران، در طبقه فوقانی درالفنون مستقر بود نیز می‌پرداخت و از جمله بانیان احداث دانشکده در محل کنونی بود.

استاد حامی، در کنار 46 سال تدریس مداوم در دانشکده فنی دانشگاه تهران، در سایر دانشگاه‌ها از جمله دانشگاه امیرکبیر، دانشکده فنی دانشگاه تبریز و دانشگاه فارابی اصفهان نیز به تربیت دانشجویان و مهندسان کشور همت گماردشخصیت چند بعدی استاد، این امکان را به ایشان می‌داد که علاوه بر امور دانشگاهی، به امور اجرایی نیز بپردازد. از این رو، مسؤولیت‌هایی نظیر مدیریت اداره ارتباطات در سازمان برنامه، مدیریت کل راه‌ها در وزارت راه و معاونت فنی وزارت، مشارکت در بسیاری از طرح‌های عمرانی از جمله راه آهن میانه و شاهرود ـ که از شاهکارهای مهندسی ایران می‌باشد ـ را برعهده گرفته و در کنار آن، همکاری نزدیکی با مرکز مطالعات سیاسی وزارت امور خارجه و سازمان برنامه و بودجه ـ در تدوین مقررات و مشخصات فنی ـ داشت و ایجاد مرکز تحقیقات ساختمان و مسکن مشارکت فعالی را اعمال کرد.

سمت وی در مرکز تحقیقات ساختمان و مسکن، مشاور عالی ساختمان و مصالح ساختمانی بوده و در بنیانگذاری سازمان برنامه و بودجه سابق (سازمان مدیریت و برنامه ریزی فعلی) نیز همکاری تاثیرگذاری داشته است.

همکاری و مشارکت استاد حامی در ساخت و راه اندازی بسیاری از راه ها، پل ها، راه‌های آهن، فرودگاه ها و بنادر کشور و تسلط وی به راه‌های کشور به حدی بود که ایشان را «پدر راههای ایران» نامیده‌اند.

استاد، علاوه بر این، بارها پیشنهاد پست وزارت راه را به علت علاقه وافر به تدریس، رد کرد. مجموعه ویژگی‌های منحصر به ‌فرد استاد احمد حامی، او را به ‌عنوان یکی از ارکان تاریخ مهندسی کشور مطرح می‌کند و همچنین اطلاعات بسیار دقیق استاد از خصوصیات زمین‌شناختی و جغرافیای مناطق مختلف ایران، این امکان را به ایشان داد که بسیاری از معادن کشور از جمله معادن سیمان در جاجرود و آبگرم، معدن ماسه‌ سیلیسی در فیروز کوه، معدن قیر معدنی در بهبهان و کانولن در جاجرود و میانه را کشف کند.

زنده‌یاد مهندس حامی، علاوه بر تحقیق و بررسی پیرامون وضعیت خاک و معادن کشور، مطالعات گسترده‌ای در زمینه‌ تاریخ تمدن و فرهنگ ایران انجام داد. مطالعاتی که به ارایه نظریاتی در مورد خط فارسی، ریشه تاریخی نام مناطق ایران، رد صحت حمله اسکندر مقدونی به ایران و نیز چگونگی انقراض سلسله‌ ساسانی انجامیده است.

مجموعه‌ی آثار مکتوب استاد، دامنه وسیعی از موضوعات را فرا می‌گیرد که از آن جمله، می‌توان به کتاب‌های «مصالح ساختمانی»، «سیمان‌های طبیعی»، «نسوز»، «آسفالت گوگردی»، «راههای ایران در گذشته و آینده»، «روسازی آسفالتی خیابان‌های تهران»، «ماشین‌های متراکم‌کننده زمین‌های خرده سنگی»، «برآورد ساختمان‌ها»، «آب‌یابی، آب‌رسانی، آب‌یاری، آب‌سنجی در ایران باستان»، «سفر جنگی اسکندر مقدونی به درون ایران و هندوستان بزرگترین دروغ تاریخ است» و «هلنیسم دروغی بزرگ درباره فرهنگ ملتی کوچک» اشاره کرد.

از استاد حامی علاوه بر آثار علمی تخصصی، تحقیقات و کتاب‌هایی نیز در زمینه‌های فرهنگی، ادبی و تاریخی به جای مانده که از جمله آنها می‌توان به کتاب‌های «خط فارسی»، «کیش مهر یا بغ مهر» و بسیاری دیگر اشاره کرد که تاکنون در مجموع، در شمارگانی بیش از 50 هزار نسخه به چاپ رسیده‌اند.

مهندس احمد حامی در کنار تالیفات و مقالات چاپ شده خود، تعداد قابل توجهی گزارش و مقاله منتشر نشده دارد که در بسیاری از آنها طرح‌‌های پیشنهادی مفیدی در زمینه مهندسی راه و ساختمان ارایه شده که کوتاه کردن راه شمال، نامناسب بودن راه هراز، آباد کردن خوزستان و ... از آن جمله‌اند.

استاد حامی، سرانجام پس از عمری تدریس و تلاش پیگیر در راه اعتلای ایران عزیز و خدمت به مردم در دهم بهمن‌ماه1379 در گذشت و در بهشت سکیه کرج به خاک سپرده شد.

گفتنی است؛ استاد حامی، حقوق مربوط به تمامی آثار خود را به دانشگاه تهران اهدا کرده است.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:22  توسط زکریا  | 

آقای حسين امانت

  

ايران – معماري- مدرنيته- سنت- معمار – آسمان-ستاره

تصور من اين است: معماري مدرن ايران  كه در دوره اواسط  قاجار و پهلوي اول سر برآورد از دل سنت آمده بود ودر  آسمان معماري مدرن ايران آن زمان ستاره هايي چون .وارطان- گابريل گوركانيان –سيحون –فرمانفرمائيان- فروغي –و امانت و... را در خود جاي داده بود  در ميان تمامي اين ستاره ها و انبوه ستاره هايي كه ذهن نگارنده د رحال حاضر خالي از اين نامي هاست يكي را مي توان يافت  كه در عنفوان جواني به ستاره اي درخشان در معماري مدرن  ايران بدل شد . او كسي نيست جز حسين امانت با هوش . در ميان همه اين نامها فقط امانت بود كه وقتي  از ايران رفت  توانست در خارج از ايران در ايالات متحده از جنوب تا شمال –خاورميانه– خاور دور – اروپا  از خود معمارانهايي را به جاي بگذارد .

 

تمامي اين موفقيتها را امانت مديون هوش بي شاعبه خود است هوشي و دركي بالا از موقعيت و منطقه و زمان در حال زندگي خود. از جمله دلايلي هستند كه مي توان براي موفقيت شركت آرك ديزاين جناب مهندس امانت بر شمرد.

مهندس حسين امانت، آرچيتكت و هنرمند مقيم ونكوور كه  از سوي كميته برگزاركننده جشن بزرگ دانشنامه ايرانيكا جايزه يك عمر فعاليت و خدمت به هنر معماري معاصر ايران را از آن خود كرده است، مي گويد: طراحان شهري و برنامه ريزي معماري در ايران بايد با بهره گيري از معماري سنتي و اصيل ايراني و الهام گرفتن از تكنولوژي مدرن غرب، سياست هاي شهرسازي خود را بازبيني نمايند. حسين امانت معتقد است: معماري مانند تبلور فرهنگ يك كشور است و همه همكاران من در ايران بايد در اين راستا حركت كنند، زيرا بخشي از معماري روحي است و اين راز معماري بزرگ ايران است. آقاي امانت مي گويد: در ايران به قدر كافي ارزش هاي سنتي را در كارهاي جديدي كه خيلي متاثر از معماري غرب است ادغام نمي كنند، زيرا پيشرفت فرهنگي و تكنيكي غرب آنقدر قوي است كه ما را از ديدن زيبايي هاي فرهنگ خودمان غافل كرد.

 .  مهندس حسين امانت شهروند كانادايي ايراني الاصل  متولد سال ۱۳۲۱ شمسى  (۱۹۴۲ م) در تهران  است در مدرسه عالي معماري سابق و مدرسه- دانشكده- معماري هنرهاي زيبا ي امروز  معماري خوانده در سن 24 سالگي از مدرسه معماري هنرهاي زيباي تهران فارغ التحصيل مي شود و در همان سال بود كه مسابقه طراحي ياد بود آزادي  شهياد-shahyad freedem monument  - در تهران در مقياس ملي برگزار شد ستاره خوش اقبال اين مسابقه كسي نبود جز حسين امانت جوان . آري او براسيتي يك شبه ره چند ساله را پيمود. و سر انجام اين بناي ياد بود در سال 1350شمسي رسما  در مراسمي با شكوه افتتاح شد .اما به راستي طراح اين بناي به ياد ماندني در آن سالها مي توانست  متصور شود كه بعد ها كه او در ايران نيست چقدر مردم ايران از اين بناي او  خاطره بر ذهن خود دارند .آن روزها را چه كسي مي تواند از ياد برد؟

 . بناى مزبور در واقع از چهارستون عظيم تشكيل شده كه در بالا به هم متصل مى شوند و چهار طاق را تشكيل مى دهند. در قسمت پايه آن يك تالار وجود دارد و دو تالار ديگر هم در طبقات بالاتر هست. طاق هاى اين بنا به سبك معمارى دوره اسلامى ساخته شده اند. اما بناي ميدان آزادي نماد تهران قدرتمند است نشانه اي فضايي است كه اين شهر را تداعي ميكند ليكن از هيچ مفهوم ديگري برخوردار نيست .

آرشيتكت جوان بعد از اين بود كه طراحي پروژه هاي مهمي را به دست گرفت  تا اينجا فراموش نكنيد مهندس جوان فقط در ايران توانسته بود براي خود نام و آوازه اي دست و پا كند و نام او از مرزهاي ايران بيرون نرفته بود . كه از جمله آنها مى توان به پروژه دانشگاه آريا مهر سابق- صنعتى شريف امروز- آري دانشگاه صنعتي شريف امروز را كسي جز آرشيتكت  با هوش طراحي نكرد دانشگاهي با آجر نماي قرمز كه هنوز  به لحاظ كاركردي و سيستم به خوبي كار ميكند  ولي متاسفانه بخش هايي از نماي اصلي دانشگاه امروز ديگر وجهه سابق خود را ندارند  اما هنوز در اين دانشگاه مغزهاي ايراني همانند سابق در حال پرورش يافتن هستند و هنگام درو محصول اين ستارگان جوان ايراني ديگر در ايران نيستند و ديگراني از محصولات ذهني و استعدادي آنها استفاده ميكنند . نگارنده  توصيه مي كند حتما سري به دانشگاه شريف بزنيد تا مفهوم نظام -  سيستم -عملكرد را در يابيد نگاهي به درهاي اصلي و فرعي دانشگاه آريا مهر سابق بيندازيد .  اما بازهم جوان با ذوق ايراني هنر نمايي خود را در دل هنر معمار فرانسوي  طراح دانشگاه تهران مي برد و آنجا هنر خود را در ساختمان دانشكده مديريت دانشگاه تهران اين وصله چهل تكه  به رخ ميكشد . از ديگر پروژه هاي تحصيلي-educational -او مي توان به ساختمان دبيرستان البرز  تهران  اشاره كرد  دبيرستاني كه گويي تمامي بزرگان يا  اشراف زادگان  اين سرزمين در آن درس خوانده اند و درس ميخوانند گويي سر نوشت پروژه هاي تحصيلي اين معمار با هوش با هم سنخواني از خود او گره خورده است . از جمله ساختمانهاي دولتي  كه او  مي توان ،ساختمان سازمان ميراث فرهنگى ، ساختمان موزه پاسارگاد (شيراز) .

آرشيتكت جوان به شهرت جهاني مي رسد .

نسل اول طراحي سفارتخانها ي ايران در كشورهاي ميزبان در سراسر جهان در دوره پهلوي و معدودي در  اواخر قاجار  شروع شد و نسل دوم آن در دوره رياست جمهوري سيد محمد خاتمي در جمهوري اسلامي  آغاز شد  و سوال  اين است كه نسل سوم طراحي اين سفارتخانه ها را كي و از همه مهمتر چه كساني به عهده خواهند گرفت ؟. بايد باور كرد هم در دور اول و هم در دور دوم تمامي كساني كه  بعنوان طراحان اين ساختمانها مطرح شدند تمامي بدون هيچ پيش داوري ستارگان بي بديل معماري ايران هستند  . عده اي معتقدند اين ساختمانها ساختمانهايي بي هويت هستند ولي نگارنده از همه اين ساختمانها دفاع مي كند و بي هويتي را قبول ندارد ما به تمامي آنها به عنوان جستار و دستاوردي براي هويتي پايدار كه نسل سوم  مي بايست به آن برسد  و به نمايش بگذارد نگاه مي كنيم و از همه آنها درسهاي كرانمايه و پر ارزشي را ياد مي گيريم   .

امانت وجهه بين المللى خود را اول بار بابت طراحى و اجراى ساختمان سفارت ايران در بيجنيگ چين) به دست آورد كه در سال 1983 كامل شد. اين بنا در حال حاضر يكى از متفاوت ترين و در عين حال زيباترين سفارتخانه هاى كشور چين است. او در اين ساختمان توانست سنت معمارى ايرانى را به شكل قابل قبولى پياده و اجرا كند. امانت در اين پروژه خود يك حياط بيرونى براى مراجعه كنندگان و يك حياط اندرونى براى اقامت اختصاصى سفير و نيز يك حوض و يك دفترخانه طراحى كرده است .

نگاهي به پروژهاي جناب مهندس امانت در سطح بين المللي          

             Central Library Communication Univeristy of China   Beijing, China                          

. اين بنا به شكل يك عمارت كلاه فرنگى شيشه اى طراحى شده كه مجاور درياچه اى قرار دارد و فرم هاى ارگانيك در آن پياده و اجرا شده اند. استفاده از سنگ سراميك و به كار بردن شيشه هاى مشجر از مشخصه هاى اين بنا است.. وقتي مي گويم اين جناب مهندس بسيار با هوش  است درست مي گويم او طراحي  مركز قضايى حيفا و كمى بعد با عهده دار شدن طراحى مجموعه اى از ساختمان ها در مونت كارمل اسرائيل،  او با درك درست موقعيت و زمان براي پيشرفت خود از سبك معماري مدرن خود در ايران و بعد ها در ايالات متحده فاصله گرفت و به سمت سبك معماري يونان رفت  كه مشخصه عمده آنها، هماهنگى و هارمونى شان با ساختمان ها و باغ هاى اطراف بود.
او خود درباره بناهايى كه به سبك معمارى كلاسيك يونان طراحى كرده گفته است: «من ديدم چطور سبك كلاسيك مى تواند با باغ هاى اطراف اين جا (منطقه حيفا) تناسب و هماهنگى داشته باشد. منطق من اين است: ما در زندگى مدرن در شتاب و تحرك به سر مى بريم و زمانى براى دقت كردن به جزئيات يك ساختمان كلاسيك نداريم. اما سبك كلاسيك براى جامعه اى كه در آسودگى و رفاه به سر مى برد، معنا مى دهد، جامعه اى كه زمان كافى براى مراقبه و نيايش دارد. ساختمان هاى مدرن بعد از انقلاب صنعتى، رشد و گسترش پيدا كردند، دوره اى كه زندگى مادى بر معنويت غلبه پيدا كرد اما من فكر مى كنم زيبايى فاكتور مهمى در طراحى است، چون زيبايى براى روح انسان خيلى سودمند و مفيد است.»
اما پول سرشار يهودي ها در پروژه هايشان  و وضعت بد اقتصادي شركت مهندس با هوش را در چنين اظهار نظري را از ياد نبريد . از ديگر كارهاي او مي توان به: طراحى و ساخت عبادتگاهى در ساموآى غربى، طراحى چند كارخانه در داليان چين و ساخت چندين مجتمع آپارتمانى در سانتامونيكاى كاليفرنيا و بلوك شهرى با دو برج مسكونى در سن ديه گوى كاليفرنيا. امانت در تمام اين پروژه ها، مهارت ويژه اى در به كار بردن و تركيب درون مايه هاى فرهنگ هاى مختلف از خود نشان داده است.

اما تلاش مهندس حسين امانت در به كار گيري پيش از پيش اصول معمارى ايرانى را در بناهاى مدرن خود  قابل تقدير است .

اينم كارنامه جناب مهندس حسين امانت  به روايت سايت رسمي ايشون

                                                    

Iranian Embassy
Beijing, China

Aryamehr Univeristy
Tehran, Iran

Faculty of Business Management
Tehran University
Tehran, Iran

Persian Cultural Heritage Centre
Tehran, Iran

RESIDENTIAL 

Kettner & Ash
San Diego, California

Legacy Towers
Burnaby, British Columbia

220 Royal
New Westminster, British Columbia

Bayside Tower
San Diego, California

Horizon Towers
San Diego, California

14th Street
Santa Monica, California

Various Projects
Santa Monica, California

 

INSTITUTIONAL 

Eastside Baha'i Center
Bellevue, Washington

Central Library
Communication Univeristy of China
Beijing, China

Central Library
Sichuan University
Sichuan, China

Northern Virginia Baha'i Center
Loudon, Virginia

Baha'i Regional Center
Plano, Texas

Centre for the International Counsellors
Baha'i World Centre
Haifa, Israel

Centre for the Study of the Sacred Texts
Baha'i World Centre
Haifa, Israel

Baha'i House of Worship
Apia, Western Samoa

Seat of the Universal House of Justice
Baha'i World Centre
Haifa, Israel

Shahyad Monument
Tehran, Iran

 

 

 

 

 

 

 نوشته شده توسط محمد حامد در روز جمعه ۰۵ خرداد ۱۳۸۵ ساعت 20:09  |  موضوع مطلب :‌ معماران ايراني
  لينك ثابت |   نظرات (9) |
AddThis Social Bookmark Button

مطالب پيشين

» آقاي محسن فروغي» مجموعه وکيلی راور کرمان» Today's News - May 23, 2006

 

 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:21  توسط زکریا  | 

آسفالت

 

تازه کردن چاپ
علوم طبیعت > زمین شناسی > زمین شناسی مهندسی
(cached)

آسفالت بطور کلی مخلوطی است از مصالح سنگی با دانه بندی پیوسته و یک ماده چسباننده که معمولا قیر است. آسفالت با توجه به کاربرد آن به صورتهای گوناکون ساخته می شود. آشناترین نوع آسفالت همان آسفالت گرم یا بتن آسفالتی گرم است. مصالح سنگی معمولا بیش از 90 درصد مخلوط آسفالت را تشکیل می‌دهند. از اینرو مصالح سنگی تاثیر بسزایی در کیفیت آسفالت حاصله دارد.

بتن آسفالتی

بتن آسفالتی ، پوسته متراکم و سیاهرنگی است که قسمت عمده و بطور کلی استخوان بندی آن را مصالح سنگی دارای دانه بندی پیوسته (با کمترین فضای خالی) تشکیل می‌دهد و ذرات آن به توسط قیر به هم چسبیده‌اند. بتن آسفالتی جسم همگن و توپری است که خود بار می‌برد، مقاومت برشی نسبتا زیاد دارد، در برابر عوامل جوی و چرخ وسایل نقلیه پایداری می‌کند و نیاز به تعمیر همیشگی ندارد.

به عبارت دیگر بتنی است که در آن ، به جای دوغاب سیمان ، قیر بکار رفته است و برای پر کردن هر چه بیشتر فضاهای خالی آن از گرد سنگ استفاده شده است. بتن آسفالتی را به روش گرم و معمولا در ماشینهای خودکار ساخته و مخلوط می‌کنند و سپس در سطح راه پخش نموده و می‌کوبند. آسفالت را تا 4 یا 5 سانتیمتر در یک قشر و کلفت تر از آن را در بیش از یک قشر می‌سازند.

ویژگیهای آسفالت در قسمتهای مختلف راه

معمولا قشرها از رویه و آستر تشکیل می‌شود. لایه رویی که تحت تاثیر عوامل جوی و چرخ وسایل نقلیه است، باید از جنس ممتاز ساخته شود. یکی از وظایف اصلی لایه زیرین که در روی پی (زیرسازی) راه قرار می‌گیرد و ممکن است خود از یک یا چند لایه درست شده باشد، انتقال بار از رویه به زیرسازی راه است. قشر آستر معمولا با دانه بندی درشت تر و قیر کمتر و قشر رویه با دانه بندی ریزتر و قیر بیشتر ساخته می‌شود.

در زمان تهیه آسفالت ، علاوه بر نوع مصرفی که خواهد داشت به حمل مصرف آن توجه می‌شود. از آن جمله است: آفتابی یا سایه بودن محل ، روباز بودن یا قرار گرفتن درون تونل ، خشکی و نمناکی محل کار ، تغییرات دمایی که باید تحمل کند، فصل ساختن راه و مانند آن.

انواع مصالح سنگی آسفالت

مصالح سنگی درشت

شامل ذرات درشت تر از الک شماره 8 (یا 10) است. این مصالح که معمولا از شن طبیعی و سنگ یا قلوه سنگ شکسته است، باید عاری از مواد پوشاننده سطح دانه‌ها (مانند لای یا رس) یا هر نوع ماده مضر دیگر که مانع چسبیدن قیر به ذرات می‌شود ذرات سست و کلوخه‌های گلی و سنگهای تجزیه شده باشد. ساییدگی این مصالح در 500 دور چرخش ماشین لوس آنجلس نباید از 40 برای آستر و از 30 برای رویه تجاوز کند. همچنین باید لااقل 60 درصد وزنی دانه‌های درشت ، حداقل در دو چشمه شکسته باشند. مقاومت اینگونه مصالح در مقابل عوامل جوی پس از 5 چرخه آزمایش با سولفات سدیم نباید از 8 درصد بیشتر باشد.

مصالح سنگی ریز

به مصالحی اطلاق می‌گردد که از الک شماره 8 می‌گذرند، ولی روی الک شماره 200 باقی می‌مانند. این مصالح از شکستن سنگ یا شن یا از ماسه طبیعی یا مخلوطی از آنها بدست می‌آیند. مصالح سنگی ریز ، باید تمیز و سخت و بادوام و تا حد امکان گوشه‌دار و عاری از پوشش رسی ، لای یا هرگونه مواد مضر دیگر ، که مانع چسبیدن قیر به ذرات می‌گردد، باشند. علاوه بر آن باید عاری از کلوخه‌های رسی و دانه‌های سست سنگهای تجزیه شده باشند. مقاومت این مصالح در مقابل عوامل جوی پس از 5 چرخه آزمایش با سولفات سدیم باید کمتر از 8 درصد باشد (افت وزنی کمتر از 8 درصد).

مصالح سنگی فیلر (پرکننده)

فیلر به دانه‌های ریزی از مصالح سنگی اطلاق می‌شود که از الک شماره 200 می‌گذرند. این ذرات باید عاری از مواد آلی و رس باشند. فیلر را می‌توان از شکستن و خرد کردن سنگهای مناسب بدست آورد. هرگاه فیلر موجود (حاصل از شکستن سنگ یا قلوه سنگ و شن) کافی یا مرغوب نباشد، می‌توان از گرد سنگهای آهکی ، آهک شکفته ، سیمان پرتلند یا سایر موارد معدنی مشابه که خمیرسان نباشند و با استاندارد کار وفق دهند، استفاده کرد.

فیلر مصرفی در آسفالت ، چه به صورت فیلر موجود در مصالح سنگی درشت و ریز و چه به صورت فیلری که احیانا جداگانه تهیه و به مخلوط اضافه می‌شود، باید به اندازه‌ای باشد که دانه بندی مصالح سنگی و فیلر به روی هم در حدود فرمول کارگاهی شود.

ویژگیهای مصالح سنگی بتن آسفالتی

مصالح سنگی بتن آسفالتی باید دارای دانه بندی پیوسته باشد. به نحوی که ذرات ریز فضاهای بین ذرات درشت تر را پر نماید. دانه بندی مصالح سنگی و فضای خالی آن فوق العاده در کیفیت آسفالت حاصله تاثیر دارد. مصالح سنگی پس از آن که بر طبق فرمول کارگاهی مخلوط شدند، باید آزمون ارزش ماسه‌ای بر روی آنها انجام شود. نتیجه این آزمون باید لااقل 50 باشد. قیر مصنوعی در آسفالت گرم معمولا 70/60 است. البته ممکن است، با توجه به وضع آب و هوا و نوع ترافیک ، از انواع دیگر قیر نیز استفاده شود. مقدار قیر مصرفی در مخلوط آسفالت بیشتر به صورت درصد قیر نسبت به مخلوط آسفالت نشان داده می‌شود.

کمیت و کیفیت مصالح سنگی و قیر و نحوه اختلاط آنها معمولا بر طبق بررسیهایی که در مورد همان کار مخصوص انجام گرفته و به طرح آسفالت موسوم است، انجام می‌شود. آسفالتها انواع دیگری نیز دارند که از آن میان می‌توان از آسفالت نفوذناپذیر نام برد که برای جلوگیری از نفوذ آب به داخل جسم راه اجرا می‌شود یا آسفالت سرد که در آن به عنوان ماده چسبنده از مخلوط قیر و قطران ، که در سرما نیز مایع است، استفاده می‌شود. آسفالت سرد را بیشتر بطور برجا می‌سازند.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:13  توسط زکریا  | 

تکنولوژی جديد در عايقکاری رطوبتی ساختمان

 
يکی از مشکلات اساسی که در اکثر سازه ها به چشم می خورد مشکل نم و رطوبت می باشد که در بعضی مواقع خسارات جبران ناپذيری را به ساز ها و ساختمان وارد می نمايد و يکی از راهکارهای مقابله با
آن عايقکاری رطوبتی می باشد . در ايران با توجه به اقليم و آب و هوا و نيز وجود منابع عظيم نفتی متداولترين عايق رطوبتی قير و گونی می باشد که با پيشرفت تکنولوژی اين روش جای خود را به عايقهای پيش ساخته ( ايزو گام) داده است . اما با پيشرفت علوم ونيز گرانی مواد نفتی و قير در بعضی مواقع عايقهای پيش ساخته نيز مقرون به صرفه نبوده و مهندسان را به آن داشت تا از مواد شيميايی جهت عايق بندی سازه استفاده کنند که هم از نظر اقتصادی و هم از نظر کيفيت و کارايی بتواند با ساير عايقها رقابت کند . بعد از تحقيقات متعدد مهندسان موفق شدند که با استفاده از رزينهای اکريلاتی و استايرنی که با آب حل می شود ، عايق رطوبتی جديدی بسازند که صورت يک لايه mm 1 روی سطوح مورد نياز اجرا میشود و انعطاف پذير نيز می باشد . اين مقاله به بررسی و مطالعه عايق جديد و مقايسه آن با ساير عايقهای رطوبتی می پردازد .

مقدمه
عايق رطوبتی با قابليت انعطاف زمينه جديدی برای مصرف امولسيونی پليمر پايه آب امروزه مانند قرنها پيش ساخته شده از قير همچنان بعنوان رايج ترين روش پوشش کف مورد استفاده قرار می گيرد کاربرد قير و يا آسفالت دشوار و مستلزم صرف وقت زياد می باشد حتی امولسيونهای ساخته شده از قير نيز تغيير اندکی را در دشواری اين کاربرد ايجاد نموده اند. همانطور که می دانيد بايد قيروگونی را تا ميزان 150 تا 200 درجه سانتيگراد حرارت داد ، ريختن و تسطيح ترکيبی با اين درجه حرارت بسيار دشوار می باشد . بنابراين امولسيونهای ساخته شده از قير با قابليت کاربرد درجه حرارت نرمال مورد استفاده قرار می گيرد . اينگونه امولسيونهای نفتی در آب حدوداً دارای 50% قير می باشد . با سفت شدن اين امولسيون آب آن تبخير و قير بصورت بيندر باقی می ماند . ترکيبات کف سازی بام ، بر پايه امولسيون پليمرهای جديد عملکرد کاملا‏ً متفاوتی دارند ، شايد مهمترين ويژگی آنها ايجاد يک لايه نازک ( فيلم )با قابليت انعطاف بعد از خشک شدن باشد.

از جمله مزايای اين عايق جديد به شرح زير است :

1 – فاقد آلودگی و آسيب های فيزولوژی می باشد. 2 – کاربرد آنها ساده است . 3 – رنگ پذيرند . 4 – خطر آتش سوزی ندارند . 5 – چسبندگی خوبی نسبت به سطوح مختلف دارند .


در اين مقاله به معرفی عايقهای قيروگونی و عايقهای پيش ساخته ، سپس به معرفی يک نوع عايق جدی که از رزينهای اکريلاتی و استايرنی محلول در آب ساخته شده می پردازد.

عايق رطوبتی قيروگونی:

اين عايق يکی از متداولترين عايق مصرفی در ايران می باشد به اين علت که در اکثر شهرهای کشور مواد اوليه اين عايقکاری به وفور يافت می شود . مواد مورد نياز در اين عايق گونی و قير می باشد ، که گونی مورد نياز از کشورهای خارجی وارد می شود و در سه اندازه مختلف به نامهای ، گونی درجه يک ، درجه دو ، درجه سه در بازار يافت می شود . طبق آئين نامه مقررات ملی ايران ( مبحث 5 ) مشخصات گونی ايده آل عبارتند از : گونی بايد نو ، ريز بافت ، کاملاً سالم وبدون آلودگی و چروک باشد و وزن آن در هر مترمربع حدود 380 گرم باشد. قير ماده ايست سياه رنگ مرکب از هيدروکربنهای آلی با ترکيبات پيچيده که از تقطير نفت خام بدست می آيد.

انواع قير که در کشور می باشد دو دسته هستند :

الف –1 ) قيرهای جامد که علامت اختصاری آنها A.C است و مستقيماً از تقطير نفت خام بدست می آيد و بر حسب درجه نفوذپذيريشان نامگذاری می شوند و انواع اينگونه قيرها در ايران به شرح زير می باشد :
قيرهای : 70-60 ، 100-85 ، 150-130 ، 200-180 ، 250 –220 ، 320 –280

الف – 2 ) قيرهای که با هوادادن به يکی از قيرهای نرم فوق تهيه می شوند و عبارتند از : قيرهای : 20 –10 ، 30 –20 ، 50 –40 و در بعضی موارد70 - 60

ب ) قير جامد اکسيد شده که با علامت اختصاری R که معرف انعطاف پذيری قير است نمايش داده می شود ، اين قير از دميدن هوا در مخلوطی از قيرهای نرم و مواد روغنی سنگين بدست می آيد و بر حسب نقطه نرمی و درجه نفوذپذيری بصورت زير نامگذاری کرده اند : 25 –85 R ، 15 90 R

ويژگيهای عمومی قيرها:

1- غير قابل نفوذپذير در مقابل آب و رطوبت ، 2- مقاومت در برابر اسيدها، بازها و نمکها و 3- چسبندگی

معايب قير :

قير در وضعيتهای زير برخی از خواص خود را از دست می دهد ، به طوريکه نمی توان از آن به خوبی اسفاده کرد : الف ) تجزيه شدن در دمای زياد و تبديل آن به ذغال ، توأم با اشتعال ب ) تغيير شکل در مقال فشار و حلالها
مزاياي قيرها:

1- صرفه اقتصادی نسبت به بعضی عايقهای رطوبتی و2- اطمينان از نظر کاراييی با توجه به پيشينه مصرف

معايب عايق قيروگونی:

1- پوسيدگی اين عايق به مرور زمان ، 2 - پارگی بر اثر نشتهای احتمالی ساختمان ، 3- عمر مفيد عايق به طور متوسط کمتر از 10 سال بوده و ترميم متناوب آن با مشکلات اجرايي زياد و هزينه های قابل توجه همراه است و 4- آلودگی محيط زيست را به دنبال دارد.

عايقهای پيش ساخته ( ايزوگام )

اين عايقها معمولاً از مواد اوليه زير تشکيل می شوند :

1- قيرصنعتی 70-60 ، 2- مواد پليمری به نام اتکتيک پلی پروپيلن ( APP ) ، 3- يک لايه تيشوی نخدار ( پشم شيشه ) ، 4- يک لايه پلی استر سوزنی ، 5- پودرتالک و در بعضی از اين عايقها پودر مس 600 نيز بکار می رود ، 6- فيلم پلی اتيلن و 7- باند و چسب


طبق استاندارد ايران اين عايقها به دو دسته تقسيم می شوند :


1- عايقهای رطوبتی پيش ساخته مخصوص پی ساختمان ( عايق پی ) و 2- عايقهای رطوبتی پيش ساخته مخصوص سطوح خارجی ، بدنه استخر و تونلها ( عايق بام )

استاندارد ايران برای هر يک از اين عايقها مواردی را معرفی می کند که در اين قسمت آمده است :
اجزای تشکيل دهنده عايق پی :

1- لايي : انواع لايي های زير می توان در اين عايق مورد استفاده قرار گيرد :

الف –1 ) فلت الياف شيشه ( تی ) مطابق مشخصات استاندارد 3891

ب – 1 ) فلت الياف پلی استر مطابق مشخصات استاندارد 3880

ج – 1 ) منسوج نبافته پلی استر مطابق با استاندارد 3889 همراه فلت الياف شيشه مطابق مشخصات استاندارد 3891

2- ماده آغشته کننده لايي :

ماده اغشته کننده هر يک ازلايي ها می تواند قيرو يا مخلوطی از قيروافزودنيهای اصلاح کننده باشد.
سطح رويين عايق بايد به منظور جلوگيری از چشبندگی داخل رول از مواد ريزدانه معدنی مثل پودر تالک و يا ميکا پوشيده شود . سطح رويين بايد يکواخت و عاری از هر گونه خوردگی و چين وچروک باشد
سطح زيرين عايق رطوبتی بايد با فيلم پلاستيکی و يا مواد ريزدانه معدنی مثل پودر تالک پوشيده شود .

اجزای تشکيل دهنده عايق بام :

متشکل از دو لايه نمدی است که لايه زيرين از فلت الياف شيشه و لايه رويين از جنس منسوجات پلی استر می باشد ، اين دو لايه بوسيله مذاب قير اصلاح شده با مواد پليمری اشباع می گردد ، به هنگام بسته بندی برای جلوگيری از چسبندگی هر طرف عايق با مواد ريزدانه و يافيلم پلاستيکی روکش می گردد .

در اينجا لازم است که مشخصات استاندارد بعضی از مواد اوليه عايقهای مذکور را بيان کنيم . منسوج پلی استر که بعنوان لايه اشباع شونده از مذاب قيری در عايقهای رطوبتی پيش ساخته بکار می رود.

ويژگيهای پلی استر نبافته :

  1. منسوج بايد 100 % از پلی استر توليد شده باشد.
  2. سطح منسوج بايد يکنواخت و نسبتاً صاف و هموار باشد .
  3. منسوج در هنگام تا کردن ، تکه تکه و پاره کردن بايد نسبتاً عاری از ذرات و مواد خارجی قابل مشاهده باشد.
  4. منسوج بايد که در هنگام رول در دمای 10 تا 60 درجه سانتی گراد چسبندگی نداشته باشد .
  5. وزن هر رول نبايد از 40 کيلوگرم تجاوز کند .
  6. جذب شيره پلی استر بايد يکنواخت ويکدست باشد .
  7. رول ها بايد به نحوی بسته بندی شوند که هنگام جابجايی اولاً باز نشوند ، ثانياً بسته بندی بايد منظم و عاری از وجود هر گونه فرورفتگی يا برآمدگی در مقطع بيرونی باشد .
  8. رول ها بايد در يک لفاف کاغذی يا پلاستيکی بسته بندی شوند


ويژگيهای فيزيکی پلی استر نبافته :

1. حداقل جرم واحد سطح 105 گرم بر متر مربع ، 2. حداقل مقاومت کششی طولی 200 نيوتن بر 50 ميليمتر،
3. حداقل مقاومت کششی عرضی 150 نيوتن بر 50 ميليمتر ، 4. حداقل افزايش نسبی طولی 50 درصد و 5. حداقل افزايش نسبی عرضی 60 درصد و6 . حداکثر کاهش وزن در دمای 105 درجه به مدت 5 ساعت 2 درصدد

ويژگيهای فلت الياف شيشه ( تيشو ) :

1. فلت الياف شيشه می بايستی دارای سطحی يکنواخت باشد.

2. فلت الياف شيشه بايد با رزين آغشته و پس از مراحل حرارت دهی کل از نظر شکل ظاهری و رنگ يکنواخت باشد.

3. فلت الياف شيشه بايد دارای نخ های تقويت از جنس شيشه باشد که فواصل معين و يکنواخت بطور پيوسته در تمامی طول فلت ادامه يابد .

4. روی سطح فلت بايد هيچگونه خرده شيشه مشاهده نگردد.

5. فلت الياف شيشه بايد عاری از رطوبت بوده ، هنگام باز نمودن رول چسبنده نباشد .

6. فلت نبايد براحتی دو پوسته شود و بايد لبه های آن صاف و بدون چروک باشد .

ويژگيهای فلت الياف شيشه

شـــــــرح مــــــيــــــزان واحــــــــد

عرض 55 گرم بر متر مربع

جرم واحد سطح 20 گرم بر متر مربع

حداکثر فاصله نخ های تقويت کننده 20 ميليمتر

حداقل مقاومت کششی طولی 15 کيلوگرم بر 50 ميليمتر

حداقل مقاومت کششی عرضی 2 کيلوگرم بر 50 ميليمتر

حداقل افزايش نسبی طولی 5/1 درصد

حداقل افزايش نسبی عرضی 2/1 درصد

اکثر عايقهای رطوبتی پيش ساخته دارای مشخصات استاندارد زير می باشند که عبارتند از :

1- وزن يک رول در حدود 43 کيلوگرم و در ابعاد 1 × 10 متر

2- ضخامت از 2 ميليمتر تا 6 ميليمتر که حد استاندارد 4 ميليمتر

3- مقاومت کششی طولی 60-50 و مقاومت کششی عرضی 35-30 کيلوگرم بر 50 سانتی متر

4- افزايش نسبی طولی 16-14 وافزايش نسبی عرضی 10 –8 %

5- مقاومت پارگی طولی 10-9 و مقاومت پارگی عرضی 5-4 کيلوگرم نيرو

6- تاب کششی اتصالات انتهايی 100

7- جذب آب 1 % و کاهش وزن 1 %

8- وزن واحد سطح 2/4 کيلوگرم بر سانتيمتر مربع

9- انعطاف پذيری در سرما 10- درجه

10- پايداری ابعاد در برابر حرارت 1 متر

11- ميزان نفوذناپذيری آب

12- فرسودگی حرارتی در هوا حداکثر افت در دمای انعطاف پذيری 10 درجه

13- مقاومت در برابر اشعه فرابنفش حداکثر افت در دمای انعطاف پذيری 10 درجه

حال در اين قسمت لازم است مزايا و معايب اين نوع عايقها را نيز ذکر کنيم .

مزايای عايقهای رطوبتی پيش ساخته:

1- سبک بودن به مقدار حدود 4 کيلوگرم بر متر مربع ،2- مقاوم در گرمای 130+ درجه و سرمای 40- درجه
3- دچار پوسيدگی و شکنندگی نمی شوند، 4- دارای قابليت انعطاف کامل می باشند و 5- بعلت دارا بودن لايه پلی استر در مقابل فشارهای احتمالی از انبساط و انقباض ساختمان مقاوم می باشد.

معايب عايقهاي رطوبتي پيش ساخته :

1- فاسد شدن عايق بعد از 6 ماه ( از زمان توليد ) بعلت عدم نگهداری مطلوب ( بايد بصورت عمودی در دمای 5 تا 35 درجه نگهداری شود ) ، 2- کم بودن طول عمرمفيد(طول عمر در حدود 15 سال )3 - گران بودن اين عايقها ( عايقهايی که دارای مواد اوليه خارجی می باشند ) ، 4- در موقع ترميم محل آسيب ديده از ساير جاها بالا می زند و 5- تجزيه شدن بر اثر اشعه ماورابنفش.

در اين نوع عايقها (قيروگونی و پيش ساخته ) بايد سطح کار عاری از گرد و خاک و رطوبت باشد و اگر سطح آسفالت باشد برای عايقکاری با ايزوگام بايد به ازاء هر متر مربع سطح حداقل 300 گرم مشتق قيری رقيق شده در آب يا بنزين روی سطح پخش گردد و اگر سطح سيمانی بود بايد به ازاء هر متر مربع سطح حداقل 280 گرم مشتق قيری رقيق شده در آب يا بنزين روی سطح پخش گردد . بعضی از کارخانه های توليد کننده عايقهای پيش ساخته عايق با روکش آلومينيوم نيز توليد می کنند که حدود 85 % از نور و حرارت را منعکس می کند .

بعد از معرفی عايقهای رطوبتی مذکور به معرفی عايق رطوبتی جديد می پردازيم . همانطور که در مقدمه طرح شد گران بودن قير در سالهای اخير شرکتهای توليد کننده مواد شيميايی يک عايق رطوبتی با کارايی وکيفيت بهتر نسبت به ساير عايقها توليد کننده که اين تلاشها به ثمر نشست و اين عايق در حال حاضر در بازار موجود و از آن استفاده می شود.

مشخصات ساختاری:

اندود عايق SH-765M ماستيکی است بر پايه رزينهای اکريلاتی و استايرنی محلول در آب به همراه افزودنی های لازم جهت پايداری در شرايط جوی متفاوت روی سطوح ساختمانی که بر پايه رزين Mowilith شرکت هوخست آلمان ساخته شده است .

کاربردهای پیشنهادی :

1- پوشش يا اندود انعطاف پذير عايق در آب و رطوبت ،

2- جايگزين مناسب و اقتصادی به جای قيروگونی ، آسفالت و ساير ايزولاسيون های ساختمانی پايدار،

3- باز دارنده ترکهای سطحی در پوشش نما

4- تقويت روکش های نما.

مشخصات فيزيکی :

مشخصات اندود عايق واحد مقدار

درصد جامد درصد 1- 73

گرانروی با دستگاه بروکفيلد با سوزن 7 دور 20 دمای 23 درجه Pas 372 PH - 9-8

شکل ظاهری : تقريباً سفيد

حداقل دمای تشکيل فيلم سانتی گراد صفر

مقاومت کششی :N/mm 2

مشخصات فنی رزين ـ توليد عايق :

پايه رزينی : پليمری است امولسيونی متشکل از اسيد اکريليک ، متاکريليک و استايرن ساخت هوخست

با انعطاف پذيری فوق العاده بالا.

مشخصات فنی رزين :

مشخصات فنی رزين هوخست HOECHST واحد مقدار

درصد مواد جامد ( DIN 53189 ) درصد 1+50

گرانروی ( 23 C ISO 2555 ) با دستگاه Brook field محور 5 سرعت 20 دور Mpa . s 3500- 9-8 PH

حداقل دمای تشکيل فيلم MFT C صفر

وزن مخصوص ( ISO 8962 Gr / cm 01/1

مقاومت کششی ( DIN 53455 N/mm 5/2

حداکثر کشش ( DIN 53455 ) درصد 800

دمای شيشه ای Tg C 6-

سنجش مشخصات فيلم رزين طبق آئين نامه DIN- EN23270 در دمای 23 درجه سانتی گراد و رطوبت

نسبی 50 % انجام شده است .

مواد تشکيل دهنده عايق :

1- رزين مخصوص توليد شرکت هوخست بر پايه اکريليک – استايرن

2- مواد تکميلی عايق : شامل مواد ديسپرس کننده – امولسی فاير- مواد تنظيم کننده غلظت – مواد نگهدارنده – مواد تنظيم کننده PH - مواد پوشش دهنده فيلم عايق .

3- کمک کننده های مکانيکی

پودرهای معدنی جهت بالابردن مقاومت مکانيکی نفوذ پذيری فيلم حاصل از اندود عايق

الف – کربنات کلسيم ب - پودر تالک ج – پودر کائولن

مشخصات فنی اندود عايق SH 765M :

مشخصات فنی اندود عايق SH 765M واحد مقدار

درصد مواد جامد اندود عايق درصد 72-70

گرانروی pa . s 500-300

حداقل دمای تشکيل فيلم درجه صفر

مقاومت کششی N / mm 2

مقدار پوشش کيلو متر مربع

ضخامت فيلم حاصل Mm 1 PH - 9-8

اندود عايق SH 765M قليايی است و مقاومت قليايی بسيار بالايی دارد و لذا در مقابل مواد آهکی از خود مقاومت کافی نشان می دهد . اين عايق در مکانهايی که در معرض رطوت می باشد اجرا می شود ولی بدون ترديد ثبات سطح زيرين در پايداری محصول تأثير مستقيم دارد . در مورد ترکيبات پوشش بام ، حداقل آب به اندازه قابليت انعطاف لايه های نازک امولسيون دارای اهميت می باشد که اين مزايا بخوبی در امولسيون پوليمرموويليت وي پی 765 تقريباً 50 % وجود دارد .ميزان جذب آب يک لايه از اين امولسيون به ضخامت خدود 1 ميليمتر ، 10 روز بعد از خشک شدن که به مدت 24 ساعت در آب غوطه ور باشد 5 تا 7 درصد می باشد.

کاربرد‌:
ترکيب پوشش کف بام بر پايه موويليت وی پی 765 می توان بصورت خميری باشد و کاربری آن با غلظت و يا قلم مو و يا دستگاه اسپری بسيار آسان است . بطوريکه يک فرد غير حرفه ای نيز می تواند آن را مصرف نمايد . ليکن استفاده از دستگاههای اسپری با فشار زياد نيازمند تخصص می باشد .تجربيات عملی ما نشان داده است که اين امولسيون به سطوح تازه ساخته شده از بتن ، چوب ، موزائيک و آزبست چسبندگی خوبی دارد . قبل از کاربرد اين ترکيب سطوح مورد نظر بايد تميز و خشک باشند . سطوح ناصاف و شيبدار بايد آماده سازی شوند . برای اين منظور می توان امولسين را با آب رقيق و استفاده نمود ، قبل از کاربرد ترکيب بر روی سطوح فلزی بايد از مواد ضد خورندگی روی سطوح آهن استفاده نمود برای گرفتن درزه و پر کردن سوراخها ، مخلوط امولسيون پوشش کف با خاک سنگ به نسبت 3 : 1 مورد استفاه قرار می گيرد. ابتدا بايد سطح کاملاً تميز شود ، سپس
SH 700P پرايمر را بوسيله قلم مو و يا پيستوله در سطح ساختمانی اجراء می نمائيم ، پس از گذشت يک ساعت اندود SH 765M را به کمک ماله يا کاردک بصورت يکنواخت روی سطح اجراء می کنيم ، ضخامت نهايی عايق بايد حدود 1 ميليمتر باشد. برای روان کردن ماستيک می توان از مقدار اندکی آب و يا نفت استفاده کرد .

خشک شدن :

زمان خشک شدن بستگی به ماده ، درجه حرارت هوا ، حرارت سطح مورد نظر ، رطوبت و ضخامت پوشش دارد . به عنوان مثال در هوای با درجه حرارت 25 درجه سانتی گراد و رطوبت 65 % زمان مورد نياز برای خشک شدن لايه حدود 3 ساعت خواهد بود.

قابليت انعطاف :

پوشش های کف بام به دليل تغييرات حرارت هوا در معرض فشار می باشد.بنابراين بايد از قابليت انبساط بالايی برخوردار باشند . پوشش کف بر پايه موويليت وی پی 765 به ضخامت 5/1 ميليمتر در درجه حرارت 10- در جه سانتی گراد 2 % قابليت انبساط می باشد.

قابليت پوشش :

برای پوشش معادل يک متر مربع از لايه به ضخامت 1 تا 5/1 ميليمتر حدوديک کيلوگرم از ترکيب فوق مورد نياز می باشد .بديهی است برای لايه بعدی به تعداد کمتری از اين ترکيب نياز خواهد بود . هزينه مواد مصرفی برای اين پوشش بيش از ترکيبات قيری می باشد ولی سرعت در کاربرد آن هزينه اضافی را خنثی می کند .

تغييرات شديد هوا :

اگر چه تاکنون تجربيات در زمينه کاربرد اين روش پوشش کف در دراز مدت بدست نيامده است ( سطوح خارجی ) آزمايشات متعدد کوتاه مدت در شرايط مختلف آب و هوايی بعمل آمده است .

نمونه ها در معرض شرايط زير قرار کرفته اند :

1- حدوداً بمدت 20 دقيقه در هوای با دمای 40 درجه سانتی گراد و رطوبت 65 %

2- حدوداً بمدت 30 دقيقه در اشعه مادون قرمز 150 وات حرارت سطح نمونه حدود 65 درجه

3- حدوداً بمدت 5 دقيقه در هوايی با دمای 40 درجه سانتی گراد و رطوبت 65 %

4- حدوداً بمدت 30 دقيقه در آب با دمای 40 درجه سانتی گراد

5- حدوداً بمدت 65 دقيقه دراتاقک سرما با برودت10- درجه سانتی گراد

با بررسی ظاهری پس از 500 ساعت ( 162 نوبت ) آزمايش کوتاه مدت هيچگونه آسيبی در نمونه های بکاررفته در سطوح آزبست ، آلومينيم مشاهده نگرديده است .

پس از 200 ساعت ( 648 نوبت ) آزمايش کوتاه مدت ، قابليت انبساط و کشيدگی مورد اندازه گيری قرار گرفت ، بطوري که در جدول زير مشاهده می گردد ، قابليت کشيدگی ترکيب بعد از اين مدت اندکی کاهش

يافته ليکن قابليت انبساط آن اندکی افزايش يافته است .

دمای محيط هنگام اجراء بايد بيش از 5 درجه سانتی گراد باشد .

پس از اجراء تا 72 ساعت از راه رفتن روی عايق اجتناب کنيد .

سطح اندود شده را هرگز با اجسام کوبنده و يا نوک تيز ضربه نزنيد ، در صورت زخمی شدن سطح آن را بايد ترميم کرد.

روش ترميم :

در صورت نياز به ترميم بخش آسيب ديده می توانيد سطح قبلی را نخست با استفاده از پرايمر پوشش داده و سپس مطابق دستوالعمل فوق با استفاده از ماستيک روی محل مورد نظر اجراء نموده و پوشش داد .

شرايط نگهداری :

اندود عايق و پرايمر را می توان به مدت 6 ماه در دمای بين 5 الی 25 درجه در انبار نگهداری کرد.

مزايای اين عايق :

1- اجراء سريع و آسان

2- امکان تعويض رنگ آن ،

3- عمر زياد آن ( در حدود 40- 30 سال ) ،

4- عدم تأثير گذاری اسيدها ، بازها و ساير مواد شيميايی بر اين نوع عايق ،

5- قيمت مناسب ( هر متر مربع حدوداً 10000 ريال می باشد ) ،

6- انعطاف پذيری فوق العاده بالا

7- عدم آلودگی زيست محيطی

نتايج :

روشهای پوشش کف با قابليت انعطاف ، زمينه های جديد استفاده از امولسيون پليمر می باشد . انجام آزمايشاتی در ارتباط با طول عمر واقعی اين پوشش کف ، قبل از هر گونه ازريابی ضروری است . ليکن مزايای کاربرد در مقايسه با ترکيبات ساخته شده از قير کاملاً روشن است . تجربيات و نتايج حاصل از آزمايشات نويد آن است که موويليت وی پی 765 ترکيب بسيار مناسبی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 11:50  توسط زکریا  | 

انواع شهرهاي جديد از نظر نوع عملکرد و ساختار

 

شهرهاي عمده و مراکز تصميم گيري سياسي: برازيليا،شانديگار ،اسلام آباد، بلگراد جديد ،تيتوگراد

شهرهاي صنعتي: نووا-هوتا در لهستان ؛دونوجواروس در مجارستان؛براتسک در سيبري

شهرهاي اراضي جمعيت پذير : زويدرزي در هلند

شهرهاي دانشگاهي يا پژوهشگران :تسکوبا در ژاپن ،آمادمگورو دوک نزديک نووسي بيرسک

شهرهاي اقماري: اين شهرها در درون حوزه کلانشهرها شکل گرفته ،با شهر مرکزي پيوند هاي عملکردي محکمي دارند. بنابراين زمان جابجايي نبايد از 30 تا 45 دقيقه تجاوز کند .اين شهرها از نظر کل تراکم و شيوه زندگي اصولا تداوم الگوي سکونتي حومه نشين به شمار مي روند.تراکم خالص اين سکونتگاه ها بين 12 تا 37 نفر در هکتار است و وسعت آنها معمولا بين 400 تا 6هزار هکتار و گاه بيشتر است . هارلو در اطراف لندن ،رستون نزديک واشنگتون ؛

 شهرهاي در حال استعمار: هيزپانو –امريکن ،شهرهاي اروپايي شمال آفريقا در جهت بهره برداري از منابع يا صنايع ...

شهرهاي جديد پيوسته :اين اصطلاح را هاروي پارلوف براي توصيف شهرهايي که در محدوده شهرهاي موجود احداث مي شوند به کار مي برد .در واقع ،اين الگو در جوار ما در شهر و مجتمعهاي بزرگ براي رفع مشکل انباشتگي مسکوني آن ها ايجاد مي شوند.

شهرهاي جديد موازي: به علت وجود موانع جغرافيايي و طبيعي دو شهر در مجاور هم شکل گرفته ،گسترش مي يابند يا ممکن است در ابتدا يک شهر قديمي شکل بگيرد و بعد به دليل وجود موانع ياد شده ،شهر جديدي رونق يابد .اسلام آباد و راولپندي در پاکستان نمونه اين شهرها هستند .

شهرهاي جديد مهاجرنشين :هدف از ايجاد شهرهاي جديد مهاجر نشين ،تخليه شهرها با عمل مهاجرت ،حفظ تعادل ميان جمعيت در محيط در کل شهرهاي و بهره مندي از نيروي انساني و منابع طبيعي يک ناحيه است .شهرهاي جديد مهاجر نشين را مي توان براساس منشا عملکرد آنها به 5 طبقه ي  شهرهاي کشاورزي ،،نظامي ،تجاري ،مراکز ناحيه اي ،معدني ،بازيابي زميني از دريا تقسيم کرد .

 شهرهاي جديد سرريزپذير :اين شهرها براي خنثي کردن و کنترل رشد شتابان شهرهاي بزرگ و نيز جذب و انتقال بخشي از جمعيت آن ها احداث مي شوند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 11:34  توسط زکریا  | 

مدرنیزم در شهر سازی

مدرنیزم در شهر سازی | چاپ |  ارسال برای دوستان
 
 
maryam_yedoone110@yahoo.com This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it

مدرنیزم جنبش هنری و فرهنگی زمانی است که  هنر آفرینان بر عیله سنن تاریخی و اکادمیک قرن نوزده شورش کردند و عموما هنر، معماری، موسیقی و ادبیات مطرح قبل از 1914  در بر می گیرد.

عده ای قرن بیستم را به دوره های مدرن و پست مدرن تقسیم میکنند در حالیکه عده ای هر دو مدرنیسم و پست مدرنیسم را  بخش دوره عظیم تری میدانند.

این مطلب به جنبشی که در اواخر قرن نوزده و شروع قرن بیست رشد کرد تمرکز کرده است

فهرست:

§         1- زمینه تاریخی:

§         1.1- پیشتازان مدرنیزم

§         1.2-  آغاز مدرنیزم 1890-1910

§         1.3-فرافگنی مدرنیزم 1910-1930

§         1.4- نسل دوم مدرنیزم 1930-1945

§         1.5- مدرنیزم پس از جنگ جهانی دوم

§         2- اهداف مدرنیزم

§         3- جدال و پذیرش مدرنیزم

§         4 – منابع

§         5- مراجع

زمینه تاریخی:

جنبش مدرنیست در اوسط قرن نوزده در پاریس پدیدار گشت. این جنبش ادعا کرد که قالب سنتی هنر، ادبیات، نظم اجتماعی، و زندگی روزانه از کار افتاده است و باید آنرا کنار گذاشت و فرهنگ را دوباره ایجاد کرد.

مدرنیسم نظریه از نو آزمودن هر نمود هستی از تجارت گرفته تا فلسفه را با هدف  تغییر آوردن در آنچه کهنه است تشویق کرد. در اسانس جنبش معاصر استدلال کرد که واقعیات تازه قرن بیست پایدار و جبری اند و مردم باید جهان بینی خود را با آنچه نو است وفق دهند. چون پدیده های نو خوب و زیبا هستند.  

پیشتازان  مدرنیزم:

در نیمه اول قرن نوزده اروپا عرصه یک سلسله انقلاب ها و جنگ های متلاطم قرار گرفت که رفته رفته  نظریه رمانتیسم از آن پدید آمد. رمانتیسم به تجربیات درونی فرد، برتری طبیعت به عنوان یک موضوع معین در هنر، رشد انقلابی و رادیکال صراحت و آزادی فردی تمرکز میکرد.  نظریه رمانتیسم بر این استنتاج استوار گردید و عملی شد که فقط پدیده های ماندگار واقعیت دارند و این نظریه رنسانس فلسه سیاست واقعگرایی اوتوان بسمارک که نظریه اثبات گرایی و هنجار های فرهنگی را در بر میگرفت نشان داده شد.

بنیاد این استنتاج ها در اهمیت نهادها، پنداشت های عام و منطق مراجع بود که آنها حمایت خود را از اصول دینی در مسیحیت، و اصول علمی در نظریات فیلسوفان کلاسیک جستجو میکردند و این دوره با وجود اینکه جامع نبود  به وسیله مورخان و منتقدان اجتماعی ثبت میگردید.

جنبش های اثبات  گرا و عقلگراها ها اصل برتری استدلال و سیستم در فلسفه را تاسیس کردندمسلما نظریات مخالف وجود داشت که از مکاتب فکری مختلف سرچشمه می گرفت و از آن جمله برجسته ترین آنها مکتب رمانتیسم و جنبش های طرفداران اصلاحات ارضی و طرفداران تجدید حیات بودند.

عقلگرا ها هم و اکنش های از مخالفین شان دریافت کردند و از آن جمله میتوان به طور مشخص از واکنش فریدریک نیچه و سورن کیرکگارد اگزیستنیالیست های عمده در مقابل نظریه دیالکتیک هگل در مورد تمدن و تاریخ نام برد.

از 1870 به بعد نظریه رشد ذاتی تمدن و فرهنگ سخت مورد سوال قرار گرفت. نویسندگانی چون واگنر و ابسن به خاطر انتقاد خودشان از تمدن آن زمان بدنام شدند و هشدار داده شدند که: "پیشرفت فزاینده به جدا سازی و خلق افراد جدا از اصول اجتماعی و همنوعانشان منتهی میگردد. تفاوت ارزش های هنرمندان و مردمان عادی جامعه و اینکه  جامعه در ذات خود دارای نقایض است و در قالبی که دارد به پیش رانده نمیشود" مورد بحث قرار گرفتبرعلاوه نظریات جدید فلسفی که خوش باوری قبلی را مورد سوال قرار میدادند به میان آمدند آثار شوپن هاور برچسپ بدبینانه بودن خوردند و نظریاتش از جانب متفکرین اخیر چون نیچه رد شدند

دو تن از در هم گسیخته ترین متفکرین آن دوره چارلز داروین در زیست شناسی و کارل مارکس در علوم سیاسی بودند. تیوری حرکت تکاملی  داروین به وسیله گزینش طبیعی به تحلیل برده شده یقین مذهبی عام، حس یکتایی و خرد آدمی، اندیشه عقب راندن آدمی به یک " جانور پست" و آشتی دادن آن با ظهور و تجلی روحانیت در انسان دشوار به نظر میرسید. مارکس در تفسیر سیاسی خود عین مشکل را ارایه میکرد: "مشکل با نظام اقتصاد مشکل روبنایی نیست. وضعیت های آنی و عملکرد های عاملین مشخص نتیجه تناقض بنیادی در درون نظام کاپیتالیسم است". هر دو متفکر مدافعین سرسخت  مکاتب فکری بنیانگذاران مدرنیسم را به وجود آوردند و پرورش دادند و اساسات محکمی را برای مدافعین فراهم آوردند

مکتب های امپریسیونیزم و سیمبولیزم که هردو از فرانسه آغاز شدند تاثیرات جداگانه ای در هنر و ادبیات داشتند. امپریسیونیزم مکتب نقاشی بود که اساسا به آثار خلق شده تمرکز داد و استدلال کرد که انسانها به انعکاس نور در اثر هنری بیشتر از موضوع اثر توجه دارند. این مکتب هواداران خود را گرد هم آورد و با وجود آنکه در میان رهبرانشان تفرقه داخلی عمیقی وجود داشت، تاثیر گذاری روز افزون یا فزاینده بجا گذاشت. آثار هنری مکتب از نمایش سالون پاریس  که بوسیله دولت حمایه میشد رد شد اما در سالون دی رفیوس  نمایشی دیگری  به کمک امپراطور ناپلیون سوم براه انداخته شد . بسیاری از آثار اگرچه آثار هنرمندان درجه دوم بودند اما دارای سبک استاندارد بودند. آثار مانت در این نمایشگاه توجه شگرفی را بخود جلب کرد و راه های تجاری  جنبش شدن را باز کرد.

مکتب دوم سیمبولیزم بود این مکتب به سمبولیک بودن زبان در ذات خود و اینکه فن شاعری و نویسندگی باید از رابطه های صدا و بافت کلمات پیروی کنند معتقد بود. استیفن مالارمی در آنچه بعد ها در این مکتب رشد کرد نقش عمده ای داشت.

در عین زمان نیروهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی هم عملکرد هایی داشتند که سر انجام به عنوان اساس برای بحث نوع رادیکال هنر و اندیشه استفاده شد.

در میان اینها عمده ترین نیرو، صنعتی سازی بود که عماراتی چون برج ایفل را بنا نهاد و محیط متفاوت رادیکال شهری را پیشنهاد کرد.  

آغاز مدرنیزم 1890_1910

کلمینت گرینبرگ نوشت: "چی چیز را میتوان به سادگی مدرنیسم خواند؟ آنچه که در اواسط قرن گذشته در فرانسه بوسیله باودیلیر در ادبیات، مانت در نقاشی، و شاید فلاوبرت در پروس فکشن آغاز شد". مدرنیسم در ابتدا (آوانت گراد) یا (پیشرو و موجد) خوانده میشد و این اصطلاح همچنان برای تعریف جنبش هایی که برای سرنگونی بعضی نمودهای رایج وضعیت موجود تلاش میکردند باقی ماند

در سال 1890 مسیر فکری تازه ای شروع به اثبات کردن این واقعیت کرد که: "مهم است هنجار های پیشین را کنار بگذاریم و در عوض  با اصلاح معرفت پیشین با استفاده از روش های معاصر باید تغییرات سر تاسری به میان بیاوریم". جنبش های هنری انکشافات در عرصه های دیگرمانند تیوری نسبیت در فزیک، یکپارچگی فزاینده اشتعال درونی و صنعتی با عروج علوم اجتماعی در پالیسی عام را متوازی کردو در پانزده سال اول قرن بیست عده ای از نویسندگان، متفکرین و هنر آفرینان تلاش کردند مفهوم سنتی ادبیات، نقاشی و موسیقی را دگرگون کنند. بحث اینکه اگر ذات هستی خودش زیر سوال است و محدودیت های انسان در اطراف خودش ایجاد شده پس هنر هم باید تغییر رادیکال یابد به میان آمد

هنگامیکه سیگموند فروید دیدگاهش در مورد حالات درونی انسان و این را که ذهن ناخود آگاه انسان پر از انگیزه ها و محدویت های اولیه است بیان کرد کارل یو نگ این نظر را با این اندیشه که " در سرشت هستی تصریح ناخود آگاهی پر از تایپالوجی ابتدایی ذهن آگاه را وادار به پذیرش و یا برخاستن علیه آن میکند" ترکیب کرداین ایده با اندیشه انگیزه مردم برای شکستاندن هنجار های اجتماعی که حاصل نادانی و سطحی بودن خودشان است و این سطحی بودن بر اساس قضاوت داروین در ذات حیوانی انسان طبیعیست،  به مخالفت برخاست

در عین زمان و مکان فریوید و فریدریک نیچه از یک فرایند فلسفی که ادعا میکرد "اراده معطوف به قدرت" مهمتر از واقعیات است پشتیبانی کردند. همچنین نوشته های هنری برگسون بشکل فزاینده ای تاثیر گذار بودند و برگسون نیز اساس "نیروی حیاتی" ( نشاط حیاتی)یکی از مفاهیم ایستا حمایت کرد. آنچه که تمام این نویسندگان را متحد ساخت بی اعتمادی واهی مثبت گرایی ویکتورین به یقین بود. فریوید تلاش کرد فرایند تفکر غیر عقلانی را بواسطه عدسی عقلانیت و توهم گرایی روشن کند. همه اینها بسته به کاوش جامع به اوج رساندن یک قرن تمایل به نظریات توهم گرایانه بود

در عین زمان که برخورد ایدیال های رمانتیسم وجود داشت و اینکه کدام یک تا هنوز ناشناخته باقی مانده معلوم نبود موجود تازه ای از آثار بیرون آمدند. نویسندگان گسترش گرایش موجود به هنر را ملاحظه کردند و قرار داد ضمنی را که هنرمندان مفسرین و نمایندگان عقاید و فرهنگ طبقه متوسط جامعه را شکستاندند. اتفاقات برجسته خاتمه دادن آرنولد شوونبرگ به کوارتت تار دوم در 1906، نقاشی های آبستراکت واسیلی کاندینسکی در 1903، به اوج رسیدن آن با بنیان گذاری گروه بلو ریدر در مونیخ و به طلوع کوبیسم در آثار پیکاسو و جورجیا براکو در 1908 بودند.

تاثیر گذاران نیرومند این موج مدرنیته تیوری های فرویود بود که ادعا میکرد "مغز ساختار بنیادی و اساسی دارد، تجربیات ذهنی مبنی بر فعل و انفعالات قسمت های از مغز است".

بر اساس عقیده فریوید تمام واقعیات ذهنی مبنی بر تحرکات و غرایز اساسیست که جهان بیرون به واسطه آن مشاهده شده.  عقیده وقفه بین آنزمان و گذشته که معتقد بود ظواهر و واقعیات مطلق مثل اصل تابلا راسا (مرحله فرضی فکری خالی از افکار و تخیلات) جان لاک میتوانند در فرد ظهور کنند.

جنبش معاصرین نه تنها بوسیله پیشروان خودش بلکه بواسطه گرایشات اصلاح گرا در داخل نورم های هنری پیشین نیز تعریف شد که ادعا میکردند برای حفظ استاندارد های بلند فضایل پیشین نیاز است شیوه ها و تیوری ها را مترقی کرد.

جستجوی ساده گرایی را میتوان در آثار ژوسف کونارد پیدا کرد. فشار ارتباطات، حمل و نقل و انکشاف سریع علمی باعث بوجود آمدن سبک های کم زینت و کم خرچ در معماری شد.

بوجود آمدن سینما و تصویر متحرک در دهه اول قرن بیست قالب هنری جدیدی را به جنبش های هنری معاصر ارایه کرد که منحصر به خودشان بود. و رابطه مستقیم بین نیاز رو به ازیاد سنت ترقی خواه قرن نوزده را به میان آورد

این موج جنبش معاصرین از دهه اول قرن بیست جدا شد و تلاش کرد قالب های هنری مختلف را با روش رادیکال دوباره تعریف کند. رهبران جناح ادبی جنبش گیولام آپولینایر، پاول والری، دی.اچ لاورنس، ویرجینیا ولف، جیمس جایس،ویلیام فالکنر، تی.اس ایلیوت، ایزرا پوند، والاس ستیفنس، ماکس ژاکوب، پاول ریویردی، ژوسف کونارد، مارسل پروست، لویس آراگون، تریستان تزارا، ژین کوکتیو، پاول الوارد، گرترد استین، ویندام لویس، اچ.دی، ماری آن مور، ویلیام کارلوس ویلیامز، رابرت والسر، گابرییل دی انانزیو، فردریکو گارسیا لورکا، رافاییل آلبرتی و فرانز کافکا بودند، کمپوزر هایی مانند شوونبرگ، ستراوینسکی و پاولنک مدرنیزم در موسیقی را نمایندگی کردند،  نقاشانی چون گستاو کلیمت، پیکاسو، متیسی، ماندرین و سورریالیست ها مدرنیزم در نقاشی را ارایه کردند و معماران و طراحانی چون لی کوربسیر، والتر گروپیس، و میس وان در روهی نظریات مدرنیست را به زندگی روزمره شهری آوردند.

چندین تن بیرون از جنبش هنری مدرنیسم تحت تاثیر نظریات هنری این جنبش بودند بطور مثال مینارد کینیس دوست ولف و نویسندگان دیگر در گروه بلومزبری.  

فرا فگنی مدرنیسم 1910-1930

در آغاز جنگ جهانی اول کشش ناسازگار  با نظم اجتماعی پدیدار شد. پیشرفت غیر منتظره آنرا میتوان در انقلاب 1905 روسیه که شاهد آشفتگی فزاینده حزب های رادیکال و افزایش آثار ساده شده رادیکال یا مردود پیشین بود دید. در 1913 آهنگ ساز نامدار روسی ایگور ستراوفسکی با همکاری سری دیاغلف و بالتس روسس آهنگ "ریت آف سپرینگ" را ساخت که نشان دهنده قربانی های انسان بود. نقاشان جوان چون پابلو پیکاسو و هنری متیس به رد کردن منظر سنتی هنر پرداختند و این اولین گام در این جهت بود که هیچ یک از امپرسیونیست ها حتی سیزانی برنداشته بود

توسعه های تازه به آنچه مدرنیسم خوانده میشد مفهوم تازه ای داد که خواهان ریالیسم ساده در ادبیات وهنر بود. در قرن نوزده هنرمندان به اصل "پیشرفت" معتقد شدند. اما کلمه پیشرفت چه چیز مفید دراماتیک در خود داشت؟ هنرمندان مدرنیست چقدر قاطعانه و مثبت گرایانه  به ارزش های جامعه کمک کردند؟

نویسندگانی چون دیکینز و تولستوی، نقاشانی همچون ترنر و موسیقی دانانی چون براهمس رادیکال نبودند ولی در عوض اعضای ارزشمند جامعه حساب میشدند. آثار شان اگر هم انتقادی میبود و جنبه های مطلوب کم میداشت ، قبول شده بودند.

مدرنیسم درحال پیشرفت شاهد مراحل عقب گرد از طرف نظامات اجتماعی بود و هنرمندان مدرنیست هم در قالب انقلابیون و ویرانگران شناخته شدند نه روشنگران

مثالی از این گرایشات ضد مدرنیسم را میتوان در فوتوریسم پیدا کرد. در سال 1909 اولین مانیفیست اف.تی مارینتی در نشریه لی فیگارو به نشر رسید و پس از یک مدت خیلی کوتاه گروهی از نقاشان (گیاکومو بالا، امبرتو بوکیانو، کارلو کارا، لیوگی روسولو و گینو سویرینی) مانیفیست نقاشی فوتوریست را امضا کردند. چنین مانیفیست ها در " مانیفیست کمونیست" قرن پیشین اندازه میشدند و هدف شان تحریک و جمع آوردن پیروانی بود که مبادی واصول و نظریات پیشنهاد میکردند . هر چند نظریه فوتوریزم عمیقا تحت تاثیر برگسون و نیچه بود و باید به عنوان یک جزء گرایش عام مدرنیست عقلانی دیده میشد ولی فلسفه مدرنیست و هنر تا آنزمان یک بخش و تنها یک بخش جنبش اجتماعی بزرگتر بحساب می آمد

هنرمندانی چون کلیمت، پاول سیزانی، ماهلر و ریچارد ستراوس "مدرنیست های وحشتناک" بودند. بحث و جدال در طرفداری از نقاشی آبستراکت و زمین محوری وسیعا در نشریات محدود معدود شده بود و انتشار میافت. بدویت و پیسمیسم مدرنیست مورد بحث بود ولی از مسیر ادواردین نمایندگی نمیکرد بیشتر به طرف عقیده آپتیمیست و لیبرال ویکتورین متمایل بود.  

در ابتدا شکست وضعیت موجود به نسلی که میلیون ها کشته داده بود آشکار به نظر میرسید. قبل از جنگ استدلال شده بود که هیچ کسی با آنهمه مصارف بالا نخواهد جنگید، در مرحله دوم معرفی عصر میکانیکی در زندگی مشهود بود. جنگ ماشینی همچون سنگ محکی بر روی واقعیت واقع شد. در اخیر طبیعت تراو ماتیک تجربه لایه های ذهنی و انتقادی پنداشت های اساسی جنبش مدرن را ساخت. واقع گرایی با رویارویی ورطه  جنگاوری ورشکست شد. بر علاوه این نظریه که انسان در حال رشد معنوی تدریجی و ثابت است با روبرو شدن با کشتار بی معنی جنگ عظیم مضحک به نظر میرسید. جنگ جهانی اول یکباره عقلانیت میکانیکی، هندسی خشن تکنالوژی را با اسطوره غیر عقلانی کابوس مانند ترکیب کرد

پس از آن در 1920 مدرنیسم که قبل از جنگ نظریه یک اقلیت بود به مرحله تعریف عصر رسید. تغییر جهت مهم و عظیمی نسبت به مرحله قبلی که عهده دار آن موسسین و پیشتازان جنبش مدرنیسم بود هر چند بعد تر وضعیت به تعویض سلسله مراتب کهنه به اندیشه ها، نورم ها و شیوه های تازه آغاز کرد. مدرنیسم در اروپا به نام یک جنبش انتقادی چون دادا، سورریالیسم و گروپ بلومزبری دیده میشد. هر یک از جنبش های مدرنیست به روش های تازه که به میان آورنده نتایج تازه بودند تاکید داشتند. باز هم امپریسیونیست پیشتاز بودهنر آفرینان و نویسندگان با شکستاندن اندیشه های مکاتب ملی نظریات جنبش های بین المللی را پذیرفتند. سورریالیسم،کوبیسم، باهاوس و لینینیسم نمونه های جنبش های  اند که دورتر از اساس جغرافیایی شان وسیعا طرفدار پیدا کردند

نمایشگاه ها، تیاتر، سینما ها، کتاب ها و بنا ها برای ظهور تغییر قوه درک در جهان به کار برده شدند ولی این ظهور به یک پایداری متخاصم پیوست. نقاشی ها به سیخ کشیده شدند، نمایشگاه و مراسم با آشوبگری های مخالفین ویران شدند وحتی گروه های سیاسی مدرنیسم را به اتهام پیوسته بودن به فساد تقبیح کردند. در عین زمان  سالهای 1920 "عصر جاز" یا "جاز ایج نامگذاری شد. پذیرش عمومی میکانیزه شدن با استفاده مردم از موتر،سفر های هوایی و تیلیفون به میان آمد. مدرنیست ها تاکید داشتند که پذیرش همه این پیشرفت ها نیاز به تغییر انسان دارد و آن تغییر تنها تغییر عادات انسان ها نیست بلکه تغییر حس بنیادی زیبایی شناسی در آنهاست

در 1930 مدرنیسم برنده رتبه ای در نهادهایی  شد که اساس گذاری سیاسی و هنری را شامل میشد. اما زمانیکه مدرنیزم پذیرفته شد در اندیشه های آن تغییر پدید آمده  بود.

در 1920 عکس العمل عمومی بر علیه مدرنیسم قبل از 1918 به میان آمد که به پیوستگی مدرنیزم به گذشته تاکید داشت چیزیکه در اول بر علیه آن میجنگیداین تغییر در مدرنیزم به شکل سخت افراطی؛ تصنعی، غیر عقلانی و احساسی به نظر میرسید. دوره قبل از جنگ جهانی دوم در ابتدا بسوی طبقه بندی و نهیلیسم منحرف می شد که جنبش پارادیگماتیک داد را در خود داشت

از آنجاییکه که عقلانیت و اندیشه غیر عقلانی هر دو برای تغییر دادن رتبه در جنبش های بزرگ وجود دارند بعضی نویسنده ها به دیوانگی مدرنیسم جدید حمله ور شدند و در عین حال دیگران آنرا بی روح و میکانیکی خواندند. مدرنیست ها به دیوانگی پرتاب میلیون ها جوان به دوزخ جنگ و به کاذب بودن نورم های هنری که نمیتوانستند واقعیت های احساسی زندگی قرن بیست را مجسم کنند تاختند

سمت عقلانی مدرنیسم یک قدم به عقب به طرف کنترل، خود داری، و اصرار به متعهد شدن به جامعه رفتبعضی تاثیران از تصوری ساختن و اندیشه عصر میکانیکی تکنالوژی وارد شد. نمونه های این مشی شامل سبک نیوکلاسیک کمپوزیشن ستراویسکی، "سبک بین المللی" باهاوس، ناموزونی شوونبرگ و مادیت تازه در هنر نقاشی آلمان بودند. در عین زمان در آغاز اقتصاد سنجی و صعود جوامع به بازساخت ملیت با مسیر های اجتماعی و علمی میل به برگرداندن دیدگاه انتقادی به جامعه به سفارش تشویقی بروز یافت. پیروزی انقلاب روسیه در 1917 با اهمیتش در دو عبارت: "زندگی انسانی و طرح ریزی معقول" به عنوان یک قاعده کلی مورد پذیرش عده ای زیادی قرار گرفت

باید به یاد داشت که این مفاهیم و جنبش ها همواره در رقابت و حتی برخورد مستقیم با یکدیگر بودند. در درون مدرنیته مشاجره در باره اهمیت عام، رابطه هنر با مخاطبش و نقش هنر در اجتماع وجود داشت.

در آخر علم و خردگرایی علمی که از روشنگر قرن 18 نمونه میگرفت یک منبع منطق و ثبات دانسته شد در حالیکه تحریک ناخود آگاه جنسی و فعالیت عصر جدید میکانیکی هر دو به عنوان ماده احساسی ابتدایی شناخته شدند. مدرنیست با استفاده از هر دو قطب یک دیدگاه جهانی را که تمام جنبه های زندگی را احاطه میکرد شکل داد

نسل دوم مدرنیسم (1930-1945) 

در سال 1930 مدرنیسم وارد فرهنگ عامه پسند (ده جاز باند) شد. با رشد شهرسازی نفوس، مدرنیزم به رقابت های سیستماتیک هنر و اندیشه پیشین آغاز کرد و به عنوان منبع اندیشه ها برای رقابت های مشخص تاریخی زمان دیده شد. در این زمان مدرنیسم به شکل فزاینده ای در اکادمیا نمایان شد  و به عنوان یک تیوری خود آگاه از اهمیت خود انکشاف کرد. در 1930 مدرنیزم به واقعیت های تمدن توده پسند که ناشی از فرهنگ فروتر بود مشخصا به تولید انبود  تمرکز کرد. اندیشه های مدرن هم شدیدا در لوگو ها و اعلانات تجاری استفاده شدند. لوگوی زیر زمینی مشهور لندن یکی از سمبول های واضع، به یاد ماندنی و قابل تشخیص است.

 

یکی از تاثیرگذاران نیرومند دیگر آنزمان مارکسیسم بود. پس از سیمای بدوی و غیر عقلانی جنگ جهانی اول، مدرنیسم که مانع هرگونه نزدیکی مدرنیست به راه حل های سیاسی شده بود، نیوکلاسیزم سالهای 1920 که بوسیله تی اس ایلیوت و ایگور ستراوستکی نمایانده شد و راه حل های عامه پسند به مسایل مدرن را رد کرد، ظهور فاشیزم، تنزل عظیم (گریت دیپریشن) و راهپیمایی جنگ همه با رادیکال کردن یک نسل کمک کردند. انقلاب روسیه کتلیست آمیزش رادیکالیزم سیاسی و  تخیل گرایی با وضعیت سیاسی صریح بود. برتولت برشت، و فیلسوفانی چون گرامسی و والتر بینجامین مشهورترین نمونه های مدرنیزم مارکسیست اند. اما این حرکت به طرف رادیکال چپ نه تنها جامع نه بلکه قابل تعریف نیز نبود. دلیل مشخصی برای پیوست بنیادی مدرنیزم با "چپ گرایی" وجود ندارد در حقیقت بسیاری از مدرنیست ها صریحا "راست گرا" بودند. بطور مثال: وایندام لویس، دبلیو. بی ایتس، آرنولد شوونبرگ، تی اس ایلیوت، ایزرا پوند، مینور تر براک نویسنده هالند و عده ای زیاد دیگر نیز از جمله مدرنیست های "راست گرا" استند.

 

یکی از روشن ترین تغییرات این دوره اختیار پذیری اشیا و تولیدات مدرن چون برق، تیلیفون و موتر در زندگی روزانه، نیاز استفاده از آنها، یکجا شدن و زندگی با آنها قالب شیوه های جدید زندگی اجتماعی را خلق کرد.

مدرنیسم که پیشتاز سازمان اجتماعی بود پرسشها را تا  سطح رابطه با سکس و پیوند ابتدایی هسته ای خانواده فرود آورد و نظریه فروید را در مورد برخورد با تمایلات جنسی دوره کودکی تشدید کرد چون خانواده ها کوچک بودند و مساله رابطه با هر طفل در میان بود، این تیوری کاربردی و حتی عامه پسند شد

مدرنیسم پس از جنگ جهانی دوم (-1945) 

مردم اکثر آنچه را که فکر میکنند دیگران باید از تجربه بیاموزند در تاریخ تمثیل می کنند. تجربه مدرنیست قبل از جنگ جهانی ازاین امر مستثنی نیست. فروپاشی اروپا شیوه ها  و قالب های سنتی را که بر علیه اقتصاد کنترول شده  میکانیزه میجنگید از میان برداشتهمه چیز در این نیاز وسیع به دوباره سازی احساس میشد.

این دوره بنام دوره "مدرنیسم بلند" شناخته شد که باعث سوق دادن هنرمندان به کشف وسیعترین و مفرط ترین پیامد های اندیشه های مدرنیست بطور مثال سریالیزم، اکسپرسیونیزم آبستراکت، طرح مدرنیسم در کالاهای مصرفی، معماری، لباس و تزیینات گروید. کلاه های مردانه، لباس ها و وسایل تزیینی یک عصر دیگر دور انداخته شدند یا هم به جای لباس های محلی استفاده شدند. توسعه قطار و شبکه های جاده ها، بیرون شدن عمله از دهات به شهر ها، برنامه های وسیع معماری که به اثر نیاز حکومت و کنترل اقتصاد جدید لازمی شده بود نشان دادند که جوامع اروپایی، امریکا و جاپان به دنیای مدرن و مدرنیست پرتاب شده اند.

تصادم حساسیت عام با اندیشه های منبسط یکی از وسیعترین و ستیزه جوترین مباحث در مدرنیزم شد. برخورد بطور پوشیده حاد شده و نیاز به نخبگان متخصص و دانش تخصصی به طرف قالب مدرنیسم "خالص" جلو رانده شده بود. در عین زمان تولیدات ماشینی ، انتشارات و سازمان به ایجاد فرهنگ عام که به شیوه های زندگی خیالی ویکتورین رجوع میکرد رو آورد.

مدرنیسم با یک سلسله بحران ها مانند پندار جزمی که " انکشاف هنری و فلسفی بازتاب و مترادف با انکشاف فنی است" روبرو شد که برای هنرمندان زیادی مشکل آفرین بود. یک نمونه آن  در موسیقی سریالیست پیر بولز که حس می کرد کرد پارامتری خالص برای تولید صدا های متنوع کافی نیست دیده میشود حریف پیر بولز، جان کاگ استدلال کرد که اگر مردم موسیقی سریالیستیک خالص را تصادفی میخوانند پس چرا نباید روند تصادفی را برای خلق موسیقی استفاده کرد؟ مثال دیگری را میتوان در نقاشی  امپرسیونیزم آبسراکت و مینیمالیزم دید.

برای بعضی هنرمندان این رقابت ها بهترین تقاطع، احیاگری، تجدد و وسعت بخشیدن قواعد مدرنیسم به عنوان انقلابی جاری که " ایجادگر فضا برای آزادی های بیشتر و ایجاد کننده ظرفیت های بیشتر برای آزمایشات هنری و شیوه های خلاقیت " بود.

مثالی از آن را در آثار ویلم دی کونینگ نقاش که مفاهیم اکسپرسیونیستیک نحوه بیان را جستجود میکرد میتوان دیدعده ای این را روال  "فشار" که ظاهرا مدرنیسم بر آن اعمال نفوذ میکرد میپنداشتند به طور مثال تغییر شیوه کار لوکاس فاس آهنگ سازبرای عده ای دیگر از هنرمندان تضادی در میان نبود ولی ندرتا مجبور میشدند آنطور که برای بیان حس درونی شان مساعد بود عمل کنند به عنوان نمونه ای از این هنرمندان میشود اندی وارهل را نام برد.

دیدگاه ها در مورد محتوی این جریانات وسیعا متفاوت بوده برای یکعده سست سازی پایه های پیشرفت و  خردگرایی و خیانتی به دیگران محسوب شد و برای مدرن ها و معاصرین مدرنیسم توام با مفاهیم دیگر بود. این دسته بندی میان مدرن به معنی "روش مشخص به برخورد با حالات و آنانیکه فکر میکنند مدرنیسم تنها "متعلق به حال" است" در مباحثات مختلف دیده شده  است

اهداف مدرنیسم 

بسیاری از مدرنیست ها معتقد بودند که با رد کردن سنت ها میتوان روش های رادیکال جدید هنر آفرینی را کشف کرد. آرنول شوونبرگ با چشم پوشی از هارمونی سنتی تونیک (نظم سلسله مراتبی سازماندهی آثار موسیقی که یک و نیم قرن یا بیشتر موسیقی را رهبری کرد) روش کاملا جدید آهنگ سازی بر اساس ردیف دوازده نت را کشف کرد. که این روش بعد ها به نام موسیقی سریال پس از دوره جنگ شناخته شد. نقاشان آبستراکت به طور مثال امپرسیونیست ها و همچنان پاول سیزانی و ادوارد منچ از این پندار آغاز کردند که " رنگ و شکل از ضرورت های نهادین هنر استند نه تجسم دنیای طبیعی" . هنرمندانی چون واسیلی کاندینسکی، پیت ماندراین و کازیمیر مالیویچ معتقد به تعریف هنر به عنوان نظم رنگ خالص بودند. استفاده از عکاسی که قسمت عظیم عملکرد نمایشی هنرهای بصری را ارایه کرده بود این نمود مشخص مدرنیزم را شدیدا تحت تاثیر قرار داد. اگر چه این هنرمندان همچنان عقیده داشتند که رد کردن تجسم موضوعات مادی به تحرک هنر از مرحله انکشاف ماده گرایانه  به مرحله روحانیت کمک میکند.

مدرنیست های دیگر مخصوصا آنهایی که با طراحی درگیر بودند دیدگاه های واقعبینانه داشتند. معماران و طراحان مدرنیست فکر میکردند که تکنالوژی معاصر ارایه کننده شیوه های معماری قدیم است. لی کاربیو سایر فکر میکرد "بنا ها در مقایسه با موتر ها که ماشین های اند که برای سفر استفاده میشوند باید به عنوان ماشین های برای زندگی استفاده شوند، مثلیکه موتر ها جاگزین اسپ ها شده اند طراحی مدرنیست باید ساختار ها و شیوه های به ارث برده شده از یونان قدیم یا قرون وسطی را رد کند". به ادامه زیبایی شناسی ماشینی طراحان مدرنیست مشخصا موفت های تزینی در دیزاین را رد کردند و اشیای دارای قالب جیومتریک را ترجیح دادند. بنا های آسمان خراش همچون بنای لودیگ میس وان دیر روهیس سیگرام در نیویارک (1956-1958) نمونه اولیه معماری مدرنیست است. دیزاین مدرنیستی خانه ها و مبلمان به سادگی و وضوح قالب تاکید میکرد. مدرنیسم روابط عام و مشخص قرن نوزده را بازگرداند.

در قرن نوزده تعمیر های عمومی بنا بر دلایل فنی گرانبها تر و تعمیر های شخصی عمودی بودند. ولی در قرن بیست تعمیر های عمومی بیشتر عمودی و جهت دار بنا شدند و بنا های شخصی افقی بودند. بسیاری نمود های طراحی مدرنیست تا هنوز به مسیر معماری معاصر امروزین اصرار میکنند.

در هنر های دیگر اینچنین ملاحظات پراگماتیک کم اهمیت تر بودند. در ادبیات و بعضی هنر های بصری مدرنیست ها تلاش کردند توقعات برای حیات بخش تر ساختن هنرشان را تحریک و یا هم مخاطبین شان را وادار به زیر سوال بردن تصدیق بلاتصورشان کنند. این نمود مدرنیسم اغلب به عنوان یک عکس العمل در مقابل تمدن مصرفی که در اواخر قرن نوزده در اروپا وامریکایی شمالی رشد کرد دیده شده. از آنجاییکه تعداد زیاد تولید کننده گان تلاش میکردند محصولاتشان پرفروش،جذاب، برتر و فرمایش پذیر باشند مدرنیست های بلند این گرایش به تمدن مصرفی برای به تحلیل بردن تفکر مرسوم را رد کردند. کلیمینت گرینبرگ منتقد تیوری را در مقاله اش "آوانت گرید اند کتیسچ" تفسیر کرد به فرهنگ مصرفی برچسپ ظاهری بودن ا زد. بنابر این مدرنیسم گرینبرگ شکل دهنده یک اپوزیسیون در مقابل انکشاف فرهنگ مصرفی مدرن مانند آگهی های موسیقی عامه پسند، هالیوود و آگهی ها بود. گرینبرگ آن وضعیت را با عدم پذیرش انقلابی کاپیتالیسم پیوند داد.

مدرنیست ها خود را بخشی از یک تمدن انقلابی که شامل انقلاب سیاسی نیز میشد میدانستند. اگرچه تعداد زیادی  هردو سیاست  قراردادی و هنر سنتی را رد کردند و معتقد بودند که انقلاب فکری اهمیت والاتر به نسبت تغییر در ساختار های سیاسی دارد عده ای دیگر از مدرنیست ها خود را شخصیت های غیر سیاسی میدیدند. مدرنیست هایی چون تی.اس ایلیوت فرهنگ عامه پسند توده ای را از موقعیت محافظه کارانه ای رد کرد.

بجاست اگر کسی استدلال کند که مدرنیسم تلاش کرد فرهنگ نخبه گان را که اکثریت نفوس جزء آن در نظر گرفته نمی شدند، در هنر و ادبیات حفظ کند.

ستیزه جوترین سیمای جنبش مدرن رد کردن سنت ها در هردو اشکال و تجارل آنی کارها بود ودوام می یافت. گرایش به کنار گذاشتن سنت ها در مدرنیسم همچنان عدم پذیرش توقعات عرفی را در بر میگرفتاز اینرو مدرنیسم اغلب به آزادی بیان، تجربه، رادیکالیسم و توحش تاکید داشت. این عدم پذیرش در بسا قالب های هنری به معنی تکان دادن و بیگانه کردن مخاطب اثر هنری با تاثیرات عجیب و غریب و غیر قابل پیش بینی بود. مانند ترکیب عجیب و آشفته در سوریالیسم و یا استفاده ناهنجاری مطلق در موسیقی مدرنیست. در ادبیات این ناهنجاری ها در پذیرش موضوع مشخص و یا شخصیت سازی در رمان ها تحریک تفسیر های مبهم در شعر دیده میشد.

عده ای زیادی از مدرنیست ها به خاطر تاکید شان به آزادی فردی، فرد و آزادی بیان با موج دولت های توتالیتر که سنت گرایی در هنر را پایه برای قدرت سیاسی خود میدانستند در گیر شدند. دولت کمونیست شوروی مدرنیسم را برای ادعای نخبه گرایی رد کرد و دولت نازی های جرمنی مدرنیست ها و همچنان یهودیانن وسیاه پوستان را نارسیست و مزخرف خواند. نازی ها نقاشی های مدرنیست ها را در کنار آثار هنری دیوانگان در نمایشگاهی بنام "هنر منحط" به نمایش گذاشتند. (لویس ای. ساس (2004) دیوانگی، مشخصا سیکزوفرینا (جنون جوانی) و مدرنیسم را مقایسه میکند) اتهام  شکل گرایی میتوانست منجر به خاتمه دادن یک دوره و یا حتی تاثیرات بدتر گردد. مدرنیس های بعد از جنگ حس میکردند مهمترین سد در مقابل توتالیترینیسم "قناری در معدن ذغال سنگ" اند که بوسیله دولت ها و یا گروه های با صلاحیت دیگر سرکوب میشوند و این سرکوبی هشداریست برای تهدید آزادی های فردی.

با وجود اینکه طرفداران مدرنیسم مصرفی بودن را رد میکردند مدرنیسم در جوامع مصرفی/ کاپیتلیست رشد کرد. پس از جنگ جهانی دوم مخصوصا در جریان سالهای 1960 مدرنیسم با فرهنگ مصرفی یکی شد. در بریتانیا یکی از جنبش های محلی جوانان خود را "مدرن" خواند و به ادامه اش بعضی گروه های موسیقی چون"دهود اند د کینگز" در موسیقی محلی و باب دیلان که موسیقی سنتی توده یا عامه مردم را با نظم های مدرنیست و با استفاده از شیوه ها ادبی استنتاج یافته از ایلیو و دیگران یکجا می کردند، سیماهایی از مدرنیسم را در آثار خود نشان دادند. همچنان گروه "بیتل ها" با به وجود آوردن سبک "آتونال" و تاثیر پذیری های دیگر از موسیقی مدرنیست در البم هایشان رشد نمودند. موسیقیدانانی چون فرانک زاپا و کپتیان بیف هرت شیوه های بیشتر تجربی مدرنیست را که بعد های در سینماها و موسیقی تصویری نیز ظاهر شد به میان آوردند.

یکی از اساسات عمیق مدرنیسم بیگانگی بوده است. بیگانی فرد از خودش، فرد از جامعه و فرد از اساسات ذاتی هستی. به همین دلیل جنبش های "ضد مدرن" همواره وجود داشتند و به جستجوی هولیسم، روابط ومعنویت که فکر میکردند پازهری برای مدرنیسم خواهد شد تاکید داشتند. این جنبش ها مدرنیسم را فرو کاهنده و مواجه به شکست میدیدند. بسیاری از مدرنیست ها نیز به همین دیدگاه رسیدند بطور مثال گرایش پاول هیندیمیت به تصوف. نویسندگانی چون پاولی ری و شیرلی روت در “Culture Creatives”  فریدریک ترنر در “ A Culture of Hope”  و لیستر براون در “Plan B”  نقدی از دیدگاه اساسی مدرنیسم را بیان کردند: مفهوم "فرد آفریننده" باید با واقعیات تکنالوژی همنوایی داشته باشد  خلاقیت فرد باید قادر باشد زندگی روزانه را از لحاظ عاطفی قابل قبول سازد.

 در بعضی عرصه ها مدرنیسم محکمتر و پایدار تر باقی ماند. هنر های بصری پس از مدرنیسم کاملا از هنر سنتی جدا شدند. بسا شهر های بزرگ موزیم های را به هنر معاصر کاملا متفاوت از دوره قبل از رنیسانس (1900-1400) اختصاص داده اند. بطور مثال موزیم هنر معاصر در نیویارک، تیت گالری در لندن، سنتر پومپیدو در پاریس نمونه های از این گالری ها اند که هیچ تفاوتی میان مراحل مدرنیسم و پست مدرنیست ایجاد نمیکند وهر دوی اینها به شکل انکشافی در هنر معاصر دیده میشود.  

منابع

§         Sass, Louis A. (1992). Madness and Modernism: Insanity in the Light of Modern Art, Literature, and Thought. New York: Basic Books. Cited in Bauer, Amy (2004). "Cognition, Constraints, and Conceptual Blends in Modernist Music", in The Pleasure of Modernist Music. ISBN 1580461433.

  

مراجع

§         Bradbury, Malcolm, & James McFarlane (eds.), Modernism: A Guide to European Literature 1890–1930 (Penguin "Penguin Literary Criticism" series, 1978, ISBN 0140138323).

§         by * Hughes, Robert, The Shock of the New: Art and the Century of Change (Gardners Books, 1991, ISBN 0500275823).

§         Levenson, Michael (ed.), The Cambridge Companion to Modernism (Cambridge University Press, "Cambridge Companions to Literature" series, 1999, ISBN 052149866X).

§         Pevsner, Nikolaus, Pioneers of Modern Design: From William Morris to Walter Gropius (Yale University Press, 2005, ISBN 0300105711).

§         —, The Sources of Modern Architecture and Design (Thames & Hudson, "World of Art" series, 1985, ISBN 0500200726).

§         Weston, Robert, Modernism (Phaidon Press, 2001, ISBN 0714840998).

§         Kolocotroni, Vassiliki et al, ed.,Modernism: An Anthology of Sources and Documents (Edinburgh: Edinburgh University Press, 1998).

§         Nicholls, Peter, Modernisms: A Literary Guide (Hampshire and London: Macmillan, 1995).

لغات

1-     ریشنلزم- خردگرایی – عقل گرایی

2-      اگراریان- طرفداران اصلاحات ارضی

3-     ریویویلست – طرفداران تجدید حیات

4-     ویل تو پاور- اراده معطوف به قدرت

5-     هالیزم- توهم گرایی

6-     زیست نیرو- نیروی حیاتی- نشاط حیاتی

7-     تایپولوجیگونه شناسی

 
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 11:30  توسط زکریا  | 

مشخصات بعضی از سد های ایران

سدهای ايران

رودخانه كرخه

خاكي با هسته رسي

كرخه

بر روي رودخانه كارون واقع در بيست و شش كيلومتري پايين دست سد كارون يك -شهيد عباسپور

بتني

مسجد سليمان

نوزده كيلومتري شمال شرقي بهبهان واقع در استان خوزستان بر روي 

سنگريزه اي با هسته رسي

مارون

بيست و هشت كيلومتري شرق شهر ايذه در استان خوزستان بر روي رودخانه كارون

بتني دو قوسي

کارون 3

پنجاه و پنج كيلومتري شمال شرقي  مسجد سليمان در استان خوزستان بر روي رودخانه كارون 

بتني دو قوسي

شهيد عباسپور - كارون 1

بيست و پنج كيلومتري شمال دزفول در استان خوزستان بر روي رودخانه دز

بتني دو قوسي

دز

 جنوب دزفول بر روی رودخانه شاوور

 انحرافی - بتنی

 انحرافی دز

 شمال بهبهان بر روی رودخانه مارون

 انحرافی - بتنی

 انحرافی شهدا

 بر روی رودخانه قره اغاج واقع در روستای کدنگ

 بتنی - وزنی

 انحرافی کدنگ

 شمال حمیدیه - بر روی رودخانه کرخه

 انحرافی

 انحرافی کرخه

 شمال شوشتر- 4 کیلومتری شمال گتوند بر روی رودخانه کارون

 انحرافی - بتنی

 انحرافی گتوند

 نزدیک شوشتر بر روی رودخانه کارون

 سنگ و ساروج

 بند شاهپور

 شوشتر

 مصالح بنایی

 بند گرگر- آسیابهای شوشتر

 شوشتر بر روی رودخانه کارون

 سنگ و ساروج

 بند میزان

 20 کیلومتری شمال شرقی رامهرمز بر روی رودخانه رود زرد

 خاکی با هسته رسی

 جره

 90 کیلومتری شمال اهواز بر روی رودخانه شاوور

 انحرافی - بتنی

 خیرآباد

65 کیلومتری شمال اهواز بر روی رودخانه شاوور

انحرافی - بتنی

 شاوور

 30 كيلومتري جنوب شرقي شوش

 كانال روباز مخزن حوضچه

 معبد چغاز نبیل

 

 

 کارون 2

 14/5 کیلومتری شمال بهبهان بر روی رودخانه مارون

 بتنی دریچه دار

 تنظیمی مارون

 بر روی رودخانه کارون واقع در تنگ بلوط

 بتنی کوبیده

 گدار لندر

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 9:39  توسط زکریا  | 

ولايت در انديشه فقهي سياسي نائيني

سيد جواد ورعي

يكي ديگر از پژوهشهايي كه در مركز تحقيقات علمي دبيرخانه مجلس خبرگان رهبري به پايان رسيده و مراحله بررسي نهايي را مي‏گذراند، تحقيق در انديشه سياسي آيت‏الله ميرزا محمدحسين غروي معروف به نائيني است. محقق محترم، حجت‏الاسلام آقاي سيد جواد ورعي كه پيشتر تحقيق در موضوع حقوق و وظايف حاكم و شهروندان را براي اين مركز، به پايان برده است و اينك در دست نشر مي‏باشد، در اين تحقيق كه عمدتاً بر محور كتاب معروف «تنبيه‏الامه و تنزيه‏المله» نائيني شكل گرفته، طي يك مقدمه و نه فصل به مباحثي چون حكومت آرماني، حاكميت ملي، قانون اساسي، مجلس شوراي ملي، آزادي، مساوات و نظام سياسي مشروطه درنگاه نائيني مي‏پردازد. آنچه پيش‏روي داريد، دومين فصل اين پژوهش است كه به موضوع ولايت در انديشه فقهي سياسي نائيني اختصاص يافته است.
محقق محترم كه همزمان، متن تحقيق شده «تنبيه‏الامه» را نيز به دست نشر سپرده است، در اين فصل نخست به اختصار به موضوع ولايت معصومان(ع) در نگاه نائيني مي‏پردازد و سپس به تفصيل انديشه نائيني در موضوع «ولايت‏فقيه» را بررسي و بازگو مي‏كند.
اميد مي‏رود، اين تحقيق مانند ديگر پژوهشهاي مركز، به زودي در قالب يك كتاب در اختيار علاقه‏مندان قرار گيرد.
«ولايت» در انديشه فقهي سياسي نائيني
در اين فصل ديدگاه علامه نائيني را درباره ولايت پيشوايان معصوم و ولايت‏فقيه مطرح مي‏كنيم، اما قبل از پرداختن به آن، ذكر يك مقدمه ضروري به‏نظر مي‏رسد.
بدون شك هر متفكري داراي يك‏سري اصول و مباني فكري است كه نظريات و ديدگاههاي او بر اساس آن اصول و مباني قابل تحليل و بررسي است. نائيني كه از فقها و دانشمندان شهير اسلامي است، از اين قاعده مستثنا نيست. اگر به اين نكته مهم توجه شود كه او قبل از آن‏كه يك رجل سياسي در عرصه اجتماع و سياست باشد، فقيهي برجسته و صاحب مبنا در فقه و اصول است، و اساساً به عنوان يك فقيه و دين‏شناس وارد عرصه سياست شده، آن‏گاه تجزيه و تحليل انديشه‏ها و آراي سياسي او بر اين محور انجام مي‏گيرد، از اين رو، نمي‏توان به او نسبتي داد كه با مباني فكري او در عرصه فقاهت ناسازگار باشد؛ به عبارت ديگر، برخي از افكار و انديشه‏هاي او در زمره محكمات انديشه او قرار دارد و برخي از نظريات در زمره متشابهات قرار دارد كه لزوماً بايد متشابهات به محكمات باز گردانده شود. با مشاهده مطلبي متشابه كه احتمالات مختلفي در آن داده مي‏شود، نمي‏توان احتمالي را مطرح كرد كه با مباني و محكمات انديشه او سازگار نباشد. ادب تحقيق اقتضا دارد كه در تحليل و بررسي افكار و انديشه افراد و شخصيت‏ها، اصول و مباني فكري آنان محور قرار گيرد تا در توضيح نظرات وي دچار خطا نشويم. اگر او در اثر معروف خود «تنبيه‏الامة و تنزيه‏المله» از مشورت، رأي اكثريت، حاكميت ملي و امثال آن سخن گفته، هيچ‏گاه نمي‏توان تفسيري از مقولات ارائه كرد كه با اصول و مباني فكري او در تضاد باشد، مگر آن‏كه واقعاً خود او به‏گونه‏اي با صراحت سخن گفته باشد كه قابل توجيه و تأويل نباشد و حقيقتاً تناقضي در گفتارش رخ داده و مرتكب خطا شده باشد. مبرّا بودن از خطا در اظهار نظر و عمل از اختصاصات معصوم است.
تأكيد ما بر اين نكته است كه به هر حال نائيني فقيهي صاحب‏مبنا و متعهد به مباني ديني و فقهي است. در مكتب ميرزاي شيرازي تربيت شده، ده‏ها نفر در محضر درس و بحث او به درجه اجتهاد نائل شده‏اند. او را مجدّد علم اصول و فقيهي برجسته و داراي مبنا شمرده‏اند. او به اجتهادي مبتني بر اصول و معيارهاي مورد اتفاق فقهاي شيعه معتقد بود و عدول از آن را مجاز نمي‏دانست. در اجازات اجتهادي كه به شاگردانش داده، بر اين نكته تأكيد ورزيده است. از اين تأكيد در اجازه اجتهاد به شاگردان بر مي‏آيد كه او از نوآوري‏هاي بي‏ضابطه و اظهار نظرهاي بي‏بنياد تحت پوشش اجتهاد، ناخشنود بوده، از غلتيدن دانش‏آموختگان مكتبش در اين وادي برحذر مي‏داشت. غرض اين است كه با چنين پيش‏فرضي بايد به سراغ افكار و انديشه‏ها و آثار او رفت.1
در فصل گذشته [تحقيق] «حكومت آرماني» در انديشه نائيني را نمايانديم. اين‏كه او حكومت را در درجه اول «منصبي الهي» مي‏داند كه به معصوم و در درجه دوم به فقيه عادل واگذار شده، و تنها در صورت عدم دسترسي به حاكم منصوب مي‏توان از نصب چشم پوشيد، از محكمات انديشه اوست. از نظر نائيني تا جايي كه فقيه در عصر غيبت بتواند در امر حكومت مداخله كند و محذوري در پيش‏رو نداشته باشد، نمي‏تواند از انجام تكليف الهي‏اش صرفنظر كند، چنان‏كه خود او چنين مي‏كرد.
در اين جهت، او با فقهاي ديگر حتي فقهاي مشروعه‏خواه اختلافي نداشت. همه فقيهان با اختلافي كه در حوزه اختيارات فقيه درعصر غيبت دارند، بر اصل ولايت‏فقيه، لااقل در اموري كه خداوند به تعطيل آنها راضي نيست و ترك و اهمال آن را نمي‏پسندد(امور حسبيه) اتفاق نظر دارند و البته از نظر نائيني «نظم و نظام در زندگي اجتماعي و تدبير و سياست امور امت» نيز از جمله آن امور است. نائيني هيچ‏گاه در فرض امكان حضور و دخالت فقها، حتي در حدّ «اذن و نظارت» بر رفتار دولتمردان به خلع يد از آنان و يا كناره‏گيري ايشان قائل نبود. او به شدّت طرفدار حضور فقها به مقدار امكان و مساعد بودن شرايط در عرصه سياست و اجتماع و اداي وظيفه در اين زمينه بود. نائيني نيابت فقها در عصر غيبت را در حوزه امور حسبيه از قطعيات مذهب مي‏داند و مي‏نويسد:
«از جمله قطعيات مذهب ما طائفه اماميه، اين است كه در اين عصر غيبت ـ علي مغيبه السلام ـ آنچه از ولايات نوعيه را كه عدم رضاي شارع مقدس به اهمال آن، حتي دراين زمينه هم معلوم باشد، وظايف حسبيه ناميده، نيابت فقهاي عصر غيبت را در آن قدر متيقن و ثابت دانستيم، حتي با عدم ثبوت نيابت عامه در جميع مناصب و چون عدم رضاي شارع مقدس به اختلال نظام و ذهاب بيضه اسلام و بلكه اهميت وظايف راجعه به حفظ و نظم ممالك اسلاميه از تمام امور حسبيه از اوضح قطعيات است، لهذا ثبوت نيابت فقها و نواب عامّ عصر غيبت او اقامه وظايف مذكوره از قطعيات مذهب خواهد بود».2
همان‏طور كه ملاحظه مي‏شود نائيني در اين بخش از سخنان خود، دو نكته را مورد توجه قرار داده، اول آن‏كه، نيابت فقها درعصر غيبت در اموري كه شارع به تعطيل آنها راضي نيست (امور حسبيّه)، از قطعيات مذهب است. دوم آن‏كه، وظايف راجع به حفظ و نظم مملكت اسلامي از مهمترين موارد امور حسبيه محسوب مي‏شود.
نائيني در تقريرات فقهي خود مطلب اول را تكرار مي‏كند و دلالت روايات را فراتر از نيابت فقها در حوزه امور حسبيه مي‏شمارد و قائل به ولايت عامه مي‏شود، اما نسبت به مطلب دوم اندك تفاوتي مشاهده مي‏شود؛ زيرا حوزه امور حسبيّه را تنگ‏تر از آنچه كه در تنبيه‏الامة آمده، مي‏شمارد و آن را به ميزاني مي‏داند كه در قوانين عرفي امروز از وظايف مدعي‏العموم شمرده مي‏شود.3
ولايت معصومين(ع)
علامه نائيني براي پيشوايان معصوم «ولايت مطلقه» قائل بود. او در پاسخ اين شبهه كه «رعيت را به مداخله در امر امامت و سلطنت ولي‏عصر ـ ارواحنا فداه ـ چه‏كار است؟» مي‏نويسد:
«از شدّت غرضانيت گمان كردند طهران ناحيه مقدّسه امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ است و يا كوفه مشرفه و زمانمان عصر خلافت شاه ولايت ـ عليه السلام ـ و مغتصبين مقام هم آن بزرگواران و منتخبين ملت به يكي از آن دو مركز براي مداخله در آن خلافت حقّه يا ولايت مطلقه مبعوثند.»4
از اين بيان به خوبي استفاده مي‏شود كه او براي امام معصوم، ولايت مطلقه قائل است. در مباحث فقهي خود كه توسط شاگردانش تقرير شده، با صراحت بيشتري از ولايت مطلقه سخن گفته است. در «منية‏الطالب» كه تقرير اولين دوره بحث فقهي اوست، ابتدا ولايت را به دو قسم تقسيم كرده: ولايت غيرقابل تفويض و ولايت قابل تفويض. در قسم دوم، بخشي را مربوط به امور سياسي و نظم بخشيدن به امور جامعه مي‏داند و بخشي را به افتا و قضاوت.5
در «المكاسب و البيع» كه تقرير دومين دوره بحث فقهي اوست، ولايت پيامبر و ائمه معصومين با شرح و بسط بيشتري مطرح شده است. ابتدا از ولايت تكويني، سپس از ولايت تشريعي سخن گفته و بالاترين مرتبه از ولايت را در امور ديني و دنيوي و نفوس و اموال مردم با استناد به ادلّه اربعه؛ كتاب، سنت، اجماع و عقل براي آنان قائل شده، مرتبه‏اي كه تنها از آن دارندگانِ ولايت تكويني است. بنابراين، نائيني نه تنها براي پيامبر و جانشينان معصوم ايشان ولايت مطلقه قائل است كه برترين مرتبه ولايت است، بلكه از نظر او ثبوت چنين مرتبه‏اي از ولايت براي آن بزرگواران بي‏اشكال و مورد اتفاق علماي اماميه است.6

ولايت مطلقه و مقيّده
براي روشن‏تر شدن زوايايي از ديدگاه نائيني، توضيحي پيرامون ولايت مقيّده و ولايت مطلقه لازم به‏نظر مي‏رسد. مراد از ولايت مطلقه، نفي يكي از دو معناي ذيل درباره ولايت مقيّده است:
1 ـ ولايت در محدوده بيان حكم شرعي و قضاوت
بعضي از فقها شأن فقيه را بيان حكم شرعي و قضاوت مي‏دانند، ولي نسبت به پيامبر و ائمه معصومين، ولايت مقيّده به اين معنا مطرح نيست. ولايت سياسي آنان مورد قبول و اتفاق همه علماست. گاه كه از ولايت عامه يا مطلقه سخن گفته مي‏شود، نفي ولايت مقيّده به اين معناست؛ يعني ولايت محدود به بيان حكم شرعي و قضاوت نيست، بلكه همه مناصب اجتماعي و سياسي را هم شامل مي‏شود. كساني كه از ولايت محدود به اين معنا براي پيشوايان معصوم سخن گفته‏اند، از سوي نائيني به شدت مورد ايراد قرار گرفته‏اند. او با بيان اين مطلب كه از نظر فقهاي اماميه شك و شبهه‏اي در ولايت سياسي پيامبر و اوصياي معصوم او وجود ندارد و مخالفت كساني كه ولايت تشريعي آنان را فقط به وجوب پيروي از آنان در احكام شرعيه اختصاص داده‏اند، و تنها پذيرش احكامي را كه از سوي خداوند ابلاغ مي‏كنند، واجب شمرده‏اند، غير قابل اعتنا دانسته و ادعاي «فقدان دليل فراتر از آن و وجوب اطاعت از ايشان در امور عادي مثل خوردن، خوابيدن، راه رفتن، ايستادن و نشستن» را كه نتيجه آن عدم لزوم امتثال اوامر آنان در امور متعارفه است، تخطئه مي‏كند و آن را با ادله چهارگانه مردود مي‏شمارد و آن را پيروي از مخالفان دانسته است.7
اين مسأله كه پيامبر و امامان معصوم داراي ولايت مطلقه فراتر از بيان احكام شرعي و قضاوت مي‏باشند، در كلمات فقيه نامور شيخ مرتضي انصاري و آخوند ملا محمد كاظم خراساني نيز به چشم مي‏خورد.
شيخ انصاري پس از بررسي ادله و اثبات ولايت‏مطلقه براي امام معصوم مي‏گويد:
«مقصود از اين بحث رفع توهم كساني است كه وجوب اطاعت از امام را مخصوص اوامر شرعي دانسته و وجوب اطاعت از او را در اوامر عرفي يا سلطنت او بر اموال و انفس فاقد دليل شمرده‏اند.»8
2 ـ ولايت در محدوده امور سياسي
برخي از فقها ولايت معصومين را هر چند فراتر از ابلاغ احكام و قضاوت و امرو سياسي و مملكت‏داري مي‏دانند، اما سرايت دادن آن را به امور عادي و شخصي افراد فاقد دليل مي‏دانند. آخوند خراساني استاد نائيني در اين باره مي‏گويد:
«بدون شك امام(ع) در امور سياسي كلي كه وظيفه رييس جامعه است، ولايت دارد، اما در امور جزئي كه جنبه شخصي دارد، مانند فروش خانه و امثال آن ثبوت ولايت مشكل است.»9
وي ولايت را كه در آيات و رواياتي براي امام ثابت شده، شامل اموري مانند ازدواج، ارث و امثال آن كه جنبه شخصي دارد، نمي‏داند. آنگاه لزوم پيروي از اوامر و نواهي آنان در امور عادي و غير سياسي را مشكل ارزيابي مي‏كند.10
كلمات نائيني همان‏طور كه دلالت بر ولايت مطلقه معصوم و نفي ولايت مقيده به معناي اول مي‏كرد، بر ولايت مطلقه در برابر قسم دوم از ولايت مقيّده نيز دلالت دارد. او علي‏رغم آن‏كه استادش آخوند خراساني با صراحت ولايت معصوم را در امور غير سياسي كه جنبه شخصي دارد، مشكل شمرده، با صراحت از نفوذ ولايت معصوم در امور عادي مردم مانند خوردن، خوابيدن و امثال آن سخن مي‏گويد.
بنابراين، روشن شد كه نائيني نه تنها ولايت معصومين را فراتر از «تبيين و تبليغِ احكام شرعي» و «قضاوت و فصل خصومت» دانسته و در حوزه امور سياسي ـ اجتماعي نيز براي آنان ولايت قائل است و آن را مورد اتفاق فقهاي اماميه مي‏شمارد، بلكه مانند شيخ انصاري دايره ولايت آنان را به عرصه امور شخصي مردم نيز وسعت مي‏بخشد. از اين رو، به هر دو معنا ولايت پيامبر و جانشينان معصوم آن حضرت را «مطلقه» مي‏داند.
«ولايت مطلقه» در فقه و «سلطنت مطلقه» در ادبيات سياسي
حال كه مبناي علامه نائيني در ولايت پيامبر و ائمه معصومين روشن شد، اما هنوز تذكر يك نكته باقي است و آن اين‏كه اصولاً نائيني حقيقت سلطنت را در اديان و نزد عقلا محدود مي‏داند و شواهد و قرايني از صدر اسلام نيز بر آن اقامه مي‏كند،11 اما چنين محدوديتي با مطلقه بودن ولايت منافاتي ندارد، زيرا اطلاق ولايت در كلمات فقها به معناي نامحدود بودن ولايت و اختيارات بي‏حد و حصر حاكم نيست به طوري كه او هر طور خواست و هرگونه اراده كرد، رفتار كند و هيچ معيار و مصلحتي در رفتار او نباشد. اساساً ولايت برمدار مصلحت مولّي‏عليهم است. حتي ولايت الهي نيز به يك معنا بر مصلحت واقعي بندگان استوار است و بدون چنين معياري ولايت شخص حكيم معنا و مفهوم صحيحي نخواهد داشت. آيا با وجود چنين معياري در ولايت الهي، مي‏توان براي پيامبر و امام، ولايتي مطلقه و رها از هر قيد و بندي قائل بود؟ اگر در ولايت آنان به چنين معياري تصريح هم نشود، در آن مستتر است، زيرا عصمتي كه موجب شده تا چنين ولايتي به آنان اعطا شود، جز اين معنا را اقتضا نمي‏كند. ولايت عادل نيز چنين است. اصولاً ولايت بر مدار مصلحت استوار است و اگر ولايت جنبه عمومي پيدا كرد، بر مصلحت عامه مردم متوقّف مي‏گردد. البته اين‏كه پيامبر و امام معصوم در امور شخصي افراد كه به مصالح عمومي ارتباط پيدا نمي‏كند، ولايت دارند يا نه؟12 در جاي خود مورد بحث قرار گرفته، ولي حتي بنابر ثبوت چنين ولايتي براي ايشان، باز هم اعمال ولايت آنان بدون وجود نوعي مصلحت نيست، هر چند مصلحت شخصي باشد نه مصلحت عمومي.
بنابراين، كساني كه «ولايت مطلقه» را كه گاه به «سلطنت مطلقه» در كلمات فقها تعبير شده، نوعي استبداد تفسير مي‏كنند، از معناي اصطلاحي آن غافل بوده و آن را با «سلطنت مطلقه» در ادبيات سياسي جهان خلط مي‏كنند. در رساله‏هاي دوران مشروطيت نيز معمولاً از حكومتهاي استبدادي كه تابع هيچ قاعده و قانوني نبوده و صرفاً تابع خواست و اراده شخص سلطان باشد، به سلطنت مطلقه تعبير مي‏شد.13 گاهي هم از ولايت مطلقه به سلطنت مطلقه تعبير مي‏شد.
يكي از فقهاي طرفدار مشروطه، شيخ محمد اسماعيل محلاتي است. او در يك تقسيم‏بندي، حكومت‏ها را به سه قسم تقسيم مي‏كند: سلطنت مطلقه استبداديه، سلطنت مطلقه و سلطنت مشروطه مقيّده، قسم دوم را در استيفاي حقوق مردم مثل قسم سوم دانسته ولي چون همه امور از جانب خدا به انبيا و اوليا واگذار شده، لذا از آن به مطلقه تعبير كرده است. از اين رو، تحليل او از مقوالاتي چون مشورت پيامبر و ائمه معصومين قابل توجه است كه در فصول آينده بدان خواهيم پرداخت.
در تفاوت دو قسم اول و دوم سلطنت در كلام محلاتي مي‏توان اين نكته را يادآور شد كه در سلطنت مطلقه استبدادي همه امور به خواست و اراده شخصي سلطان بستگي دارد ولي در سلطنت مطلقه اولياي الهي همه امور بر محور مصلحت عامّه استوار است. تنها به نقل عبارت يكي از فقهايي كه به ولايت مطلقه معتقد بوده، ولي آن را بر محور مصلحت استوار مي‏كند، بسنده مي‏كنيم. محقق ثاني در بحث جهاد كه سخن از برخورد با اسراي جنگي مطرح مي‏شود، در اين‏كه حاكم اسلامي چگونه با اسراي جنگي رفتار مي‏كند، مي‏گويد:
«اين‏كه امام مخيّر بين آزاد كردن و فديه گرفتن و استرقاق اسراي جنگي است، اجتهاد در مصلحت است نه تخيير بر اساس هواي نفس و شهوت، چنانچه مصنف (علامه حلّي) در تذكره و منتهي بدان تصريح كرده، زيرا او وليّ مسلمين و وكيل آنهاست، پس به‏ناچار بايد مصلحت آنان را مراعات كند.»14
با روشن شدن ديدگاه فقيه محقق، علامه نائيني در زمينه ولايت پيامبر و جانشينان معصوم او، كه از محكمات انديشه فقهي سياسي اوست، تفسير و ارزيابي ديدگاه او در زمينه‏هايي چون حق نظارت مردم، مشورت با مردم و امثال آن در اين چارچوب با سهولت بيشتري انجام مي‏گيرد.
ولايت‏فقيه
پس از روشن شدن ديدگاه نائيني درباره ولايت پيامبر و امام معصوم، اينك نوبت به بررسي ديدگاه او درباره ولايت‏فقيه عادل مي‏رسد. او در كتاب تنبيه الامه كه محور اين پژوهش است و در سال 1327ق. در سن 51 سالگي مؤلف به پايان رسيده، مستقلاً از ولايت‏فقيه سخن نگفته، بلكه خود تصريح مي‏كند:
«اولِ شروع در نوشتن اين رساله علاوه بر همين فصول خمسه، دو فصل ديگر هم در اثبات نيابت فقهاء عدول عصر غيبت در اقامه وظايف راجعه به سياست امور امت و فروع مترتبه بر وجوه و كيفيات آن مرتب و مجموع فصول رساله هفت فصل بود.»15
ولي از رؤيايي كه ديده، استنباط نموده كه دو فصل ياد شده مطبوع حضرت ولي‏عصر(عج) نيست و مباحث علمي كه در آن مطرح شده با اين رساله كه براي عموم نگاشته شده، مناسبت ندارد و لذا هر دو فصل را حذف كرده و به پنج فصل باقيمانده اكتفا كرده است.16
مروري بر تنبيه‏الامه نشان مي‏دهد كه نائيني گرچه مستقلاً بحث ولايت‏فقيه را مطرح نكرده، امّا مشروعيت نظام مشروطه را به ولايت‏فقيه مي‏داند و همواره تلاش مي‏كند تا اركان مشروطه را با مستند ساختن به حضور مجتهدان يا اذن ايشان مشروع سازد. در فصل «حكومت آرماني در انديشه سياسي نائيني» يادآور شديم كه او چون از حاكميت مستقيم فقها در عصر خويش مأيوس بود و حتي از نظارت مستقيم علما با تعيين «هيأت نظار» براي نظارت بر دولتمردان نيز نااميد بود و اقدام فقها به چنين كاري را به دليل بي‏نتيجه بودن آن موجب اهانت به ايشان مي‏شمرد، از اين رو، تن به نظام مشروطه و تشكيل مجلس شوراي ملي و انتخاب نمايندگاني از جانب مردم داد و براي آن‏كه دخالت منتخبين ملت در اموري كه دخالت در آنها از وظايف فقهاي جامع‏الشرايط است، مشروع باشد، حضور تني چند از آنان را در مجلس يا اذن دادن به آنان را از سوي فقيهي جامع‏الشرايط و تصحيح و تنفيذ آراي صادره در مجلس لازم شمرد.17 در اين زمينه باز هم در فصول مربوطه سخن خواهيم گفت و به پاره‏اي از ابهاماتي كه در ديدگاه نائيني وجود دارد، اشاره خواهيم كرد. اما آنچه مسلّم و غير قابل ترديد است، اين‏كه نائيني هرگز به مشروطه‏اي بدون حضور مستقيم يا غيرمستقيم فقها در اركان آن نمي‏انديشيد، چرا كه در آن صورت از مهمترين ركن مشروعيتش تهي مي‏شد. تمام تلاش او اين بود كه بين «نيابت عامه فقها» كه عهده‏دار مسؤوليت اداره جامعه در عصر غيبت‏اند با «نظام سياسي مشروطه سلطنتي» به عنوان «قدرِ مقدور» پيوندي ايجاد كند. اگر تصدي حكومت به وسيله فقها ممكن نيست، به نحوي حضور آنان را نهادينه كند تا «مشروطه سلطنتي» مشروعيت يابد. هر چند هدف اصلي او در دفاع از مشروطه «تحديد استبداد سلطنت» بود، اما به تحديدي مشروع مي‏انديشيد نه هر تحديدي، و در منظومه فكري او اين منظور جز با حضور فقها قابل حصول نبود. او پس از تشريح اين معنا كه در شرايط فعلي شيوه ديگري جز تشكيل مجلس شورا و منتخبينِ ملت براي تحديد استيلاي جوري، وجود ندارد، مي‏نويسد:
«آنچه مع‏التمكن محض رعايت اين جهت من باب الاحتياط لازمة‏الرعايه تواند بود، وقوع اصل انتخاب و مداخله منتخبين است به اذن مجتهد نافذالحكومة، و با اشتمال هيأت مبعوثان به طور اطراد و رسميّت بر عده‏اي از مجتهدين عظام براي تصحيح و تنفيذ آراي صادره، چنانچه فصل دوم دستور اساسي متضمن است. تمام جهات و احتياطات شرعي و مجال شبهه مغرضانه نبودن حتي بر عوام شيعه هم، فضلاً عن العلم بديهي است.»18
همان‏طور كه ملاحظه مي‏شود، فقيه محقق و مؤلف هم «اصل انتخاب و مداخله منتخبين» را منوط به اذن مجتهد نافذ الحكومة مي‏داند و هم «تصحيح و تنفيذ آراي صادره» را به حضور عده‏اي از مجتهدين عظام موكول مي‏كند. بنابراين، گرچه نائيني تلاش مي‏كند تا از حق مردم در نظارت بر دولتمردان از طريق نمايندگانش در مجلس شوراي ملي دفاع كند و دلايلي هم بر آن اقامه نمايد، اما از جنبه مشروعيت بخشيدن به آن بر مبناي «نيابت عامه فقها» كه از محكمات انديشه فقهي سياسي او است، غفلت نمي‏ورزد.
او در بخش وظايف نمايندگان، تدوين قوانين اداره مملكت را در حوزه احكام متغير دانسته و آن را با نيابت فقها اين چنين مربوط مي‏سازد:
«چون معظم سياسات نوعيه از قسم دوم (احكام متغير) و در تحت عنوان ولايت ولي امر ـ عليه‏السلام ـ و نواب خاص يا عام و ترجيحاتشان مندرج و اصل تشريع شورويت در شريعت مطهره به اين لحاظ است، پس البته با توقف حفظ نظام و ضبط اعمال مغتضبه متصديان و منع از تهاون و تجاوزشان بر تدوين آنها به طور قانونيت بر همين وجه متعين، و قيام به اين وظيفه لازمه حسبيه با اين حالت حاليّه و توقف رسميت و نفوذ آن، به صدور از مجلس رسمي شوراي ملي سابقاً مبين شد كه در عهده درايت كامله و كفايت كافيه مبعوثان ملت است و با امضا و اذن من له ولاية‏الامضاء و الاذن چنانچه مشروحاً گذشت، تمام جهات صحبت و مشروعيت مجتمع و...آشكار گرديد.»19
مبناي نائيني در «ولايت‏فقيه»
پس از تبيين ديدگاه نائيني در مسأله ولايت‏فقيه، اينك نوبت به مبناي او در اين عرصه مي‏رسد. از عبارت نائيني كه در آغاز اين بحث در خصوص علت حذف دو فصل پاياني كتابش نقل كرديم، به روشني استفاده مي‏شود كه او به «نيابت عامه فقها» قائل بوده است، چون دو فصل كتابش را در «اثبات نيابت فقهاي عدول در عصر غيبت در اقامه وظايف راجعه به سياست امور امت» نگاشته بود. اما در اين كتاب و در فصول متنوع آن با عبارات مختلفي روبه‏رو هستيم، عباراتي كه گاه با «نيابت عامه» سازگار است و عباراتي كه با مبناي حسبه، اما قبل از بررسي آن عبارات توضيحي مختصر درباره اين دو مبنا براي آشنايي خوانندگان لازم است.
دو مبنا در «ولايت‏فقيه»
در باب قضاوت و فتوا همه فقها اتفاق نظر دارند كه در عصر غيبت از شؤون فقهاي واجد شرايط است و ديگران حق دخالت درا ين دو عرصه را ندارند و اختلاف در شأن سوم يعني حكومت و تصرف در شؤون مختلف جامعه است.
بسياري از فقها معتقدند ائمه معصومين همان‏طور كه افرادي مانند مالك اشتر، قيس بن عباده و محمد بن ابي‏بكر را به نيابت از خود به رتق و فتق امور مردم مي‏گماشتند تا در محدوده استانداري خود، امور جامعه را سامان بخشند، درعصر غيبت نيز به راويان حديث خود كه علما و فقهايند، نيابت داده‏اند كه در غياب آنان به رتق و فتق امور جامعه همت گمارند. رواياتي هم كه در اين زمينه نقل شده، «ولايت عامه فقها» را در عصر غيبت اثبات مي‏كند. بنابراين، ديدگاه ولايت فقها محدود به باب قضاوت و فتوا نيست، بلكه فراتر از آن است.
اما گروهي از فقها در عصر اخير ادله نيابت را كافي ندانسته و براي فقها فراتر از قضاوت و فتوا ولايتي قائل نيستند و معتقدند تنها در اموري كه اطمينان داريم قانونگذار حكيم رها كردن و وانهادن آن امور را در جامعه نمي‏پسندد و مايل است كه به هر قيمتي انجام گيرد، چنان ولايتي ثابت است. در اين گونه امور كه از آن به «امور حسبيه» ياد مي‏شود، اگر به صورت مشخص بر عهده فقيه نهاده نشده باشد، فقها در مقايسه با ديگران به مسائل ديني و احكام شرعي آشناترند، حق تصدي براي آنان در اولويت است. وظيفه فقهاست كه در درجه‏اول متكفل انجام اين‏گونه امور شوند، اما اگر به هر دليلي توفيق انجام آن را پيدا نكردند، كساني كه در رتبه بعدي قرار دارند(مؤمنان عادل) موظفند كه متكفل گردند و حتي در صورت معذور بودن ايشان، عموم مردم وظيفه دارند به انجام آن برخيزند.
حال بايد به بررسي كلمات علامه نائيني پرداخت تا مشخص شود او در زمره كدام‏يك از اين دو دسته قرار دارد. به گمان ما او در نگارش تنبيه الامه در صدد تبيين ديدگاه خود در اين زمينه نبوده و به هيچ‏يك از اين دو مبنا صريحاً اعتراف نكرده، هر چند براي هر يك از دو مبنا شواهدي در كتابش به چشم مي‏خورد.
ولايت‏فقيه در «تنبيه‏الامة»
نائيني در مقدمه كه از مشروعيت نظارت مجلس شوراي ملي بر مجريان سخن مي‏گويد، در فهرست فصول پنج‏گانه، در فصل دوم كه از تحديد سلطنت درعصر غيبت بحث كرده، در فصل چهارم كه از شبهات مخالفان پاسخ داده و بالاخره در فصل پنجم كه سخن از شرايط نمايندگان مجلس مطرح است، درباره نيابت فقها سخن گفته است كه به ترتيب به بررسي آنها مي‏پردازيم. عبارت مؤلف محقق در مقدمه و در فهرست فصول پنج‏گانه، با هر دو مبنا سازگار است و نه مبناي نيابت عامه فقها از آن استفاده مي‏شود، نه مبناي حسبه.
در مقدمه «مشروعيت نظارت هيأت منتخبه مبعوثان ملت» را بنابر مبناي اهل سنت تبيين كرده و مي‏افزايد:
«و اما بنا بر اصول ما طايفه اماميه كه اين‏گونه امور نوعيه و سياست امور امت را از وظايف نوّاب عام عصر غيبت علي مغيبه السلام مي‏دانيم، اشتمال هيأت منتخبه بر عده‏اي از مجتهدين عدول و يا مأذونين از قبل مجتهدي و تصحيح و تنفيذ در آراي صادره براي مشروعيتش كافي است.»20
وظايف نواب عام نسبت به امور نوعيه و سياست امور امت هم مي‏تواند مبتني بر نيابت عامّه آنان باشد و هم بنابر مبناي حسبه، البته با توسعه‏اي كه نائيني در مفهوم حسبه قائل است و آن را منحصر به سرپرستي كودكان بي‏سرپرست و افراد غايب و امر به معروف و نهي از منكر و امثال آن نمي‏داند، بلكه فراتر از آن، تدبير امور جامعه و ولايت سياسي را هم از امور حسبيه مي‏داند.21
در فهرست فصول پنج‏گانه كتاب هم مي‏گويد:
«دوم آن‏كه در اين عصر غيبت كه دست امت از دامان عصمت كوتاه و مقام ولايت و نيابت نوّاب عام در اقامه وظايف مذكوره هم مغصوب و انتزاعش غيرمقدور است آيا...».22
همان‏طور كه ملاحظه مي‏شود، اين عبارت نيز نشانگر مبناي مؤلف در مسأله ولايت‏فقيه نيست؛ هم با مبناي اول سازگار است و هم با مبناي دوم.
مهمترين بحث او در اين موضوع در توضيح فصل دوم كتاب است. او براي تنقيح «تحديد سلطنت در عصر غيبت» به مقدماتي متوسل مي‏شود و مي‏گويد:
«دُيّم [= دوم] آن‏كه از جمله قطعيات مذهب ما طايفه اماميه اين است كه در اين عصر غيبت ـ علي مغيبه السلام ـ آنچه از ولايات نوعيه را كه عدم رضاي شارع مقدس به اهمال آن حتي در اين زمينه هم معلوم باشد، وظايف حسبيه ناميده و نيابت فقهاي عصر غيبت را در آن قدر متيقن و ثابت دانستيم، حتي با عدم ثبوت نيابت عامه در جميع مناصب، و چون عدم رضاي شارع مقدس به اختلال نظام و ذهاب بيضه اسلام و بلكه اهميت وظايف راجعه به حفظ و نظم ممالك اسلاميه از تمام امور حسبيه از اوضح قطعيات است، لهذا ثبوت نيابت فقها و نواب عام عصر غيبت در اقامه وظايف مذكوره از قطعيات مذهب خواهد بود.23
هر چند مؤلف محترم در اين عبارت نيابت فقها را بنابر مبناي حسبه تبيين مي‏كند، اما شواهدي در همين عبارت وجود دارد كه احتمال آن را كه خود او قائل به نيابت عامه فقها باشد، تقويت مي‏كند.
اولاً؛ مشي نائيني در اين كتاب آن است كه حتي‏الامكان براي تثبيت هر چه بيشتر سخنانش آنها را به ضرورت عقلي، ضرورت ديني يا ضرورت مذهبي ارجاع دهد. هر كس مروري با تأمل بر اين اثر علمي نمايد به روشني اين خط مشي را در آن مشاهده مي‏كند. در اين‏جا نيز براي اثبات ضرورت تحديد سلطنت به سه مقدمه استناد مي‏جويد كه در هر سه، ادعاي ضرورت دارد. مقدمه اول و سوم را ضروري دين و مقدمه دوم را ضروري مذهب مي‏شمارد. طبيعي است كه در مقدمه دوم كه سخن از نيابت فقهاست، بر مبنايي در اين موضوع تكيه كند كه مورد اتفاق همه علماي اماميه باشد و آن «ولايت فقها در محدوده امور حسبيه» است. چنين شيوه‏اي در بحث لزوماً به معناي آن نيست كه نائيني به نيابتي فراتر از مبناي حسبه براي فقها قائل نيست. او در صدد نبوده تا حتماً بر مبناي خويش از مشروطه دفاع كند و شبهات مخالفان را پاسخ دهد، بلكه بر مبنايي مشي كرده كه مورد انكار فقها نباشد.
ثانياً؛ او در همين عبارت مي‏گويد: «...و نيابت فقها عصر غيبت را در آن قدر متيقن و ثابت دانستيم، حتي با عدم ثبوت نيابت عامه در جميع مناصب». عبارت گوياي اين واقعيت است كه او درصدد است حتي در فرض عدم ثبوت نيابت عامه فقها نيز وظيفه فقها را در امور سياسي بنابر مبناي ديگري ـ كه مورد اتفاق فقها باشد ـ تثبيت نمايد. به عبارت ديگر، حتي اگر نيابت عامه فقها را نيز نتوانيم ثابت كنيم و در ادلّه خدشه نماييم، باز هم وظيفه فقها در امور سياسي بنابر مبناي ديگري ثابت بوده و گريزي از آن نيست.
اين عبارت گوياي اين مطلب است كه نائيني نيز مانند فقهاي اماميه، ولايت‏فقيه را در امور حسبيه مسلّم مي‏داند، اما آيا فراتر از آن را نفي مي‏كند؟ كساني كه مبناي حسبه را برگزيده‏اند، معمولاً نيابت عامه را به دليل قصور ادلّه به صراحت نفي كرده‏اند، ولي او در اين‏جا در صدد اين معنا نبوده است. در مقام نتيجه‏گيري از مقدمات مي‏گويد:
«تصرفات نحوه ثانيه همان تصرفات ولايتيه است كه ولايت در آنها چنانچه بيان نموديم براي اهلش شرعاً ثابت و با عدم اهليت متصدي هم از قبيل مداخله غير متولي شرعي است در امور موقوفه كه به وسيله نظارت نظّار از حيف و ميل صيانت شود و با صدور اذن عمن له ولاية‏الاذن لباس مشروعيت هم تواند پوشيد و از اغتصاب و ظلم به مقام امامت و ولايت هم به وسيله اذن مذكور خارج تواند شد.»24
اين عبارت نيز با هر دو مبنا سازگار است، هم بنابر نيابت عامه فقيه و هم بنابر مبناي حسبه، البته او در صفحه قبل بنا بر مبناي حسبه نيابت فقها را تبيين كرد. اين‏جا نيز به همان مبنا اشاره دارد. اما يك سؤال در اين‏جا باقي است و آن اين‏كه آيا بنا بر مبناي حسبه اگر تصدي فقيه به هر دليلي متعذر باشد، تصدي ديگران «از قبيل مداخله غير متولي شرعي در امر موقوفه» است يا در محدوده امور حسبيه. شارع مقدس خود در طول تصدي فقيه، به مؤمن عادل، و حتي به مؤمن فاسق نيز اجازه تصدي داده كه طبعاً مداخله غير متولي نخواهد بود، مگر آن‏كه عدم تصدي فقيه مستند به غصب مقام و منصب او باشد كه فرض مسأله هم همين است.
در فصل چهارم در پاسخ به شبهه دخالت منتخبين مردم در امور حسبيه در حالي كه «قيام به سياست امور امت از وظايف حسبيه و از باب ولايت است، پس اقامه آن از وظايف نواب عام و مجتهدين عدول است، نه شغل عوام و مداخله آنان در اين امر و انتخاب مبعوثان بيجا و از باب تصدي غير اهل و از انحاء اغتصاب مقام است» ضمن پذيرفتن اصل مطلب كه «وظايف سياسيه اولاً و بالذات از وظايف حسبيه» است، ولي دخالت مردم را به چند دليل موجّه مي‏سازد، سپس به دو نكته مسلّم و واضح در وظايف حسبيه اشاره مي‏كند:
اول: عدم تصدي شخص مجتهد و كفايت اذن او در صحت و مشروعيت آن؛
دوم: عدم سقوط وظايف حسبيه به خاطر عدم تمكن نواب عام از اقامه آنها و انتقال آن به عدول مؤمنين و در فرض عدم تمكن ايشان به عموم، بلكه به فسّاق مسلمين.25
مؤلف در اين فصل نيز بر آنچه در فصل دوم گذشت، چيزي نمي‏افزايند جز اين‏كه چون شبهه بنابر مبناي حسبه تقرير شده، پاسخ را نيز بر همان مبنا ارائه مي‏كنند.
«اذن مجتهد يا اشتمال هيأت مبعوثان بر عده‏اي از مجتهدين براي تصحيح و تنفيذ آراي صادره» را از باب «احتياط لازمة‏الرعايه» تجويز مي‏كند،26 ولي در فصل پاياني در بحث شرايط نمايندگان مجلس «اذن يا حضور مجتهدان در مجلس» را شرط مي‏داند.27
خلاصه سخن آن‏كه گرچه نائيني مسأله نيابت فقها را در فصول مختلف كتاب بر مبناي حسبه كه مورد اتفاق فقهاست، مطرح كرده، اما نه تنها نمي‏توان او را منكر نيابت عامّه فقها در اين اثر دانست، بلكه از بعضي عبارات او كه پيشتر نقل كرديم، بر مي‏آيد كه او به نيابت عامّه فقها در اين اثر قائل بوده است. چنان‏كه بعضي از نويسندگان با صراحت او را قائل به نيابت عامه فقها دانسته‏اند.28
به علاوه، در آنچه كه او در اين اثر دنبال مي‏كند، ثمره‏اي ميان دو مبناي ياد شده وجود ندارد، زيرا نائيني گستره امور حسبيه را به قدري توسعه مي‏دهد كه تدبير امور جامعه، نظم و نظام بخشيدن به امور اجتماعي و سياسي نيز در زمره امور حسبيه قرار مي‏گيرد. از نظر وي، متصدي امور اجتماعي و سياسي فقهايند چه بنابر مبناي نيابت عامه و چه بنا بر مبناي حسبه.
از اين رو كساني كه او را در اين كتاب منكر ولايت‏فقيه شمرده‏اند يا نظر او را در زمينه ولايت‏فقيه تا حدّ «اذن و نظارت» تنزل داده‏اند،29 خطاي فاحشي مرتكب شده‏اند. اين‏كه او اعمال ولايت فقها را به اين ميزان مقدور مي‏شمارد، به معناي نفي ولايتي فراتر از آن نيست. او تصدي امور حسبيه به معناي وسيع را از اختيارات و وظايف فقيهان مي‏داند كه در فرض غصب آن، اگر مصلحت بداند مي‏تواند با اذن بدان مشروعيت بخشد و با نظارت از تبديل آن به استبداد جلوگيري كند.
چنان كه برخي از نويسندگان در مقام تبيين مشتركات در نظريه مشروطه و مشروعه تنها «افتا و صدور احكام قضايي و استنباط احكام كليه در امور عامه» را از وظايف نواب عام امام زمان شمرده‏اند،30 در حالي كه علاوه بر آن تصدي امور حسبيه به معناي وسيعي كه نائيني مطرح كرده نيز از اختيارات فقيهان عادل است. بعضي از نويسندگان نيز علي‏رغم تصريح نائيني «امور سياسي» را خارج از امور حسبيه دانسته‏اند كه از نظر نائيني از شمول ولايت فقها خارج است.31 در حالي كه از نظر نائيني «اهميت وظايف راجعه به حفظ و نظم ممالك اسلاميه از تمام امور حسبيه از اوضع قطعيات است». آيا حفظ و حراست و نظم و نظام بخشيدن به مملكت كه به مفهوم وسيع آن چيزي جز مملكت‏داري نيست، جزء امور سياسي نيست؟!
ولايت‏فقيه در تقريرات فقهي نائيني
بي‏مناسبت نيست كه مروري بر تقريرات دروس فقهي او نماييم تا ديدگاه نائيني در مسأله ولايت‏فقيه آشكارتر شود. در «منية‏الطالب» همه رواياتي را كه در اثبات نيابت فقها در عصر غيبت مورد استناد قرار گرفته، مطرح كرده و در دلالت آنها مناقشه مي‏كند، تنها روايت مقبوله عمربن حنظله را براي اين منظور قابل تمسك مي‏يابد كه هم در سؤال سائل، «قاضي» در برابر «سلطان» قرار داده شده و هم در پاسخ امام از جعل فقها به عنوان حاكم سخن گفته شده است(فانّي قد جعلته عليكم حاكماً) و حكومت در روايت فراتر از قضاوت بوده و در ولايت سياسي ظهور دارد. درعين حال، نائيني از اين‏كه مجموع اين روايات بتواند ولايت‏فقيه در همه امور را اثبات كند، به طوري كه نماز جمعه نيز با اقامه فقيه تعيّن پيدا كند يا او بتواند امام‏جمعه‏اي براي اقامه آن (به عنوان واجب عيني) نصب نمايد، مشكل مي‏داند، ولي به هر حال، دلالت مقبوله را در ميان ادله مي‏پذيرد.32
در دومين دوره مباحث فقهي خود نيز با همين شيوه مشي كرده و ولايت عامه فقها را با استناد به مقبوله عمر بن حنظله اثبات مي‏كند.33 بنابراين، مبناي او در مسأله ولايت‏فقيه كه همان «نيابت عامّه» است، در همه آثار او نمايان است.34 چنان‏كه شاگردان برجسته نائيني تصريح كرده‏اند كه استاد دلالت مقبوله را بر نيابت عامه فقها پذيرفته است.35 امام خميني نيز در بحث از ولايت‏فقيه، نائيني را از جمله فقيهاني شمرده كه به ولايت عامه فقها قائلند.36
ولايت‏فقيه در كتب فتوايي نائيني
علاوه بر آن، نائيني در حواشي بر «العروة الوثقي» نيز بر مبناي نيابت عامه فقها مشي كرده است. نظريات او در ابواب مختلف نشانگر آن است كه ولايت را به باب قضا و فتوا و توابع قضا همچون امور حسبيه محدود نمي‏داند و از جمله عالمان و فقيهاني است كه نوشته‏هاي فقيه يزدي را مورد بحث و بررسي قرار مي‏داد. شيخ محمدحسين كاشف‏الغطاء در اين باره مي‏نويسد:
«سيد استاد در سال 1332 نگارش عروه را آغاز كرد و پس از نوشتن چند صفحه آن را به من و برادرم شيخ احمد مي‏داد كه از نظر عبارات عربي و ساير جهات همچون ملاحظه ادله و عرضه فتاواي او بر ادلّه بررسي كنيم. ما نيز روزهاي پنجشنبه و جمعه در جمع گروهي از اعلام چون ميرزا محمد حسين نائيني ـ قبل از آن‏كه در زمره مراجع در آيد ـ و شيخ محقق وحيد عصر استاد شيخ حسن كربلايي مطرح مي‏كرديم. استاد گاه نظرات ما را مي‏پذيرفت و گاه نه. بالاخره در سال 1328 آن را به مطبعه دارالسلام سپردم».37
نائيني در بسياري از موارد با فقيه يزدي موافقت كرده، بر عبارات عروه حاشيه نزده و در پاره‏اي موارد نيز صريحاً اظهار نظر كرده است. مروري بر پاره اي مسائل در ابواب مختلف فقهي، ديدگاه او را در مسأله مورد بحث آشكار مي‏كند. همين فتاوا در آثار فقهي ديگر نائيني مانند رساله عمليه (نجات‏العباد) و رساله سؤال و جواب و نيز حواشي او بر رساله سؤال و جواب شيخ محمد تقي شيرازي به چشم مي‏خورد.
او مانند ساير فقها براي حكم حاكم منزلتي قائل است كه نقض آن را نه تنها بر مقلدين حاكم، بلكه بر مجتهدين ديگر نيز مجاز نمي‏داند مگر آن‏كه خطاي حكم او آشكار شود.
* در كتاب الصوم مانند صاحب عروة حكم حاكم را از جمله راه‏هاي ثبوت هلال ماه مي‏داند.38
* در كتاب الزكاة در پاره‏اي از موارد، حاكم را متولّي اخراج زكات مي‏شمارد مثل كسي كه وليّ ندارد و39 مرتد كه حق تصرف در اموالش را ندارد.40 نفوذ بيع زراعتي را كه زكات بدان تعلق گرفته، نسبت به مقدار زكات فضولي مي‏شمارد كه به اجازه حاكم شرعي بستگي دارد.41
ـ در صورتي كه حاكم زكات را به كسي دهد و بعداً معلوم شود كه غني و بي‏نياز بوده، حاكم ضامن نيست.42 برخي از فقها بين دو صورتي كه حاكم به عنوان وكالت از طرف مالك به شخص زكات بدهد يا به عنوان ولايت، تفكيك قائل شده‏اند و او را در فرض اول ضامن شمرده‏اند.43
مأمور جمع‏آوري زكات از طرف امام يا نائب او يكي از گروه‏هايي هستند كه مستحق دريافت زكات‏اند و اين حكم اختصاص به عصر حضور نداشته، بلكه درعصر غيبت نيز چنين است. در حالي كه بعضي از فقها آن را مخصوص عصر حضور دانسته‏اند.44
ـ فقها نقل زكات را در زمان غيبت به فقيه جامع‏الشرايط افضل و احوط دانسته‏اند به خصوص اگر آن را مطالبه كند؛ چرا كه به مصارف آن آگاه‏تر از ديگران است ولي فتوا به عدم وجوب داده‏اند، اما در صورتي كه فقيه بنابر مصالحي مثل لزوم صرف آن در مصارفي خاص، حكم كند كه بايد زكات را در اختيار او قرار دهند.45
صاحب عروه در اين فرض بر مقلدين آن فقيه لازم شمرده كه زكات را در اختيار او قرار دهند ولي نائيني اين وظيفه را بر همگان لازم شمرده است، حتي غير مقلدين نيز چنين وظيفه‏اي دارند.46 نظير همين مسأله در زكات فطره هم به چشم مي‏خورد.47
ـ دعا كردن در حق مالك را بر فقيه، عامل جمع‏آوري زكات و فقير كه آن را مصرف مي‏كند، شايسته شمرده ولي آن را بر فقيهي كه به عنوان ولايت عامه دريافت مي‏كند، احوط دانسته‏اند.48
ـ همان‏طور كه مي‏توان زكات را به عنوان وكالت به فقيه داد، به عنوان اين‏كه او «وليّ‏عام بر فقراست» نيز در اختيار او نهاد.49
ـ يكي از مسائلي كه علامه نائيني از همه فقهايي كه بر عروه حاشيه دارند، قويتر اظهار نظر كرده، در اين فرع فقهي است كه آيا حاكم مي‏تواند مبلغي را به عنوان زكات قرض كند و به مصرف برساند، مثلاً براي دفع مفسده‏اي نياز به بودجه دارد و بودجه‏اي هم براي اين منظور در اختيار ندارد. به دليل شبهاتي كه در اين مسأله وجود دارد و برخي از فقها متعرض آن شده‏اند، صاحب عروه براي تجويز آن به توجيهاتي رو آورده، ولي نائيني با ردّ آن توجيهات مي‏گويد:
«ظاهر اين است كه جواز قرض گرفتن وليّ چيزي را كه بر آن ولايت دارد، و مصرف كردن آن روشن‏تر از آن است كه نيازمند چنين تكلّفاتي باشد.».50
برخي از فقها جواز آن را بر ثبوت ولايت عامه فقيه متوقف ساخته‏اند و چون به چنين ولايتي قائل نبوده‏اند، در اين مسأله خدشه كرده‏اند.51
ـ نائيني بر خلاف نظر سيّد يزدي دستگردان زكات را توسط فقيه با شرايطي جايز شمرده و مي‏گويد:
«دريافت زكات و بازپس دادن آن به مالك مانعي ندارد مشروط بر اين‏كه صوري نباشد، اما مصالحه مبلغ زكات در برابر چيز كم‏ارزش يا خريدن چيزي از مالك به ارزشي بالاتر از بهاي واقعي آن و امثال چنين كارهايي جايز نيست».52
در عين حال، از فتواي او هم در «رساله عمليه» و هم در «حاشيه عروه» بر مي‏آيد كه چنين روش‏هايي را از «حِيَل» شمرده و چون غالباً صوري است، مجاز نمي‏داند. دستگردان حقيقي از نظر او اين است كه به فرض اگر گيرنده با تلاش خود يا به ارث، مالك اين مال شده باشد و در عين حال به شخص دهنده هبه كند، در اين صورت هبه صحيح و شرعي و باز پس دادن به او واقعي خواهد بود. اما آنچه كه معمول است كه از ابتدا دهنده مي‏داند كه گيرنده به او باز پس خواهد داد، چيزي جز بازي محض نبوده و اگر كسي به صرف چنين كاري خود را از پرداخت زكات بريّ‏الذمه بداند، مثل كسي است كه به سرابي اميد بسته، سرابي كه شخص تشنه كام آن را آب مي‏پندارد.53
ـ فقير نمي‏تواند بدون اذن حاكم سهم خود را از كسي كه زكات مالش را نمي‏پردازد، تقاصّ كند.54
ـ حاكم مي‏تواند كافر را كه مكلف به پرداخت زكات است، به پرداخت زكات مجبور كند و يا پس از فوت او زكات را از اموالش بردارد.55
* در «كتاب الخمس» نيز موارد زير به چشم مي‏خورد:
ـ تاجر نمي‏تواند با مالي كه خمس بدان تعلق گرفته، تجارت كند. اگر تجارت كرد نسبت به مقدار خمس معامله فضولي بوده و صحت آن به امضاي حاكم بستگي دارد.56
ـ مرجع دريافت نصف خمس ـ سهم مبارك امام(ع) ـ در عصر غيبت فقيه جامع‏الشرايط است. نصف ديگر را هر چند مالك مي‏تواند به مصارفش برساند، اما چون فقيه به موارد مصرفش آگاهتر است، احوط آن است آن را نيز در اختيار او قرار دهند.57
بر همين اساس، در پاسخ اين سؤال كه اگر بدون اذن مجتهد، كسي سهم امام را به سادات بپردازد، مجزي است يا نه؟ با صراحت مي‏گويد:
«محسوب نيست، بلكه دوباره بايد به مجتهد بدهد و اگر عين آن نزد سيد باقي باشد، به اذن مجتهد مي‏تواند احتساب نمايد، بلكه در صورت تلف هم كفايت اجازه لاحقه در بعضي صور بعيد نيست و موكول به‏نظر مجتهد است.»58
ـ اگر فقيه انتقال خمس را از شهري به شهر اجازه دهد و اتفاقاً تلف شود، مالك ضامن نيست، حتي اگر در آن شهر مستحق خمس هم وجود داشته باشد.59 با اين وجود، او ولايت بر اخذ و مصرف زكات و خمس را براي فقيه يا وكلاي او به عنوان «امين» كه موظفند آن را به طور كامل دريافت و در موارد معين خود مصرف نمايند، مي‏داند. از اين رو، چنانكه گذشت، دستگردان‏هاي صوري را كه به صورت غير واقعي زكات يا خمس را دريافت و به بدهكار مي‏بخشند، مجاز نمي‏شمارد و آن را از «مكايد و حِيَل» مي‏داند. تنها در صورتي كه مالك نداند چه ميزان زكات يا خمس بدهكار است، وكيل مجتهد ـ اگر وكالتش مطلق باشد ـ مي‏تواند مبلغي بين حداقل و حداكثر را با او مصالحه كند ولي چنانكه بدهي زكات يا خمس شخصي را به يك درهم يا يك پنجم رباي واقعي مصالحه كند، با اين عمل خود به خود از وكالت منعزل شده و خائن است.60
از اين مسأله و موارد مشابه آن مي‏توان دريافت كه فقهاي عظيم‏الشأن و از آن جمله علامه نائيني در عين حال كه براي فقيه، ولايتي گسترده قائل بودند، اما تخطّي از اصول و ضوابط‏معين شده از سوي قانونگذار را به هيچ وجه جايز نشمرده و اختياراتي بر محور مصالح كلي اسلام و مسلمين براي ايشان قائل بودند. البته همان‏طور كه از كلمات اين فقيه وارسته بر مي‏آيد، معمولاً بعضي از وكلاي مراجع به چنين اعمالي مبادرت مي‏ورزيدند نه خودِ آنان.
* در «كتاب الاجاره» آورده است: حاكم مي‏تواند موجر و مستأجر را كه عقد اجاره را جاري كرده ولي عين و مال الاجاره را به يكديگر تحويل نمي‏دهند، مجبور سازد كه به مقتضاي عقد عمل كنند.61
* در «كتاب الضمان» آورده است: چنان‏كه كسي زكات يا خمس بدهكار باشد، ديگري مي‏تواند ضامن او شود تا بدهي او را به حاكم بپردازد.62
* در «باب وقف» آورده است: چنان‏كه واقف وقف را مطلق رها كرد و كسي را ناظر بر وقف تعيين نكرد، در موقوفات خاص نظارت از آنِ ارباب وقف و در موقوفات عام از آنِ حاكم است.63
* در «بحث نكاح» آورده است: حاكم يكي از اولياي عقد است. در اين بحث با موارد زير روبه‏رو مي‏شويم:
ـ صاحب عروه مي‏گويد: ولايت پدر و جد بر دختر و پسر صغير و ديوانه كه جنونش به زمان بلوغ او متصل است، ثابت باشد، بلكه اگر جنونش به زمان بلوغ هم متصل نباشد (به اين معنا كه در زمان بلوغ عاقل بود و بعداً ديوانه شده) علي‏الاقوي باز پدر و جد ولايت دارند، ولي نائيني نسبت به بخش اخير اشكال كرده و ولايت شخص مجنوني را كه جنونش متصل به زمان بلوغ او نبوده، مخصوص حاكم مي‏داند.64 درباره سفيه هم احتياط كرده كه بدون اذن حاكم ازدواج نكند.65
ـ حاكم مي‏تواند شخصي را كه ولي ـ پدر و جدّ و وصي ـ ندارد، به ازدواج ديگري درآورد مشروط بر آن‏كه نياز به اين ازدواج باشد يا مصلحت لازم‏المراعاتي در كار باشد.66
ـ ولايت فرزند عبد حتي اگر عبد مبعَّض باشد، از آنِ حاكم است.67
ـ اگر پدر و جدّ شخصي كافر باشند، حاكم وليّ اوست.68
ـ اگر دو وكيل، هر كدام زني را به همسري مردي درآورند و عقدها نيز همزمان نباشند ولي تاريخ هر كدام نامعلوم باشد، چند احتمال در مسأله وجود دارد: 1. صبر كنيم تا تاريخ هر يك از عقدها مشخص شود. 2. براي زن حق فسخ قائل باشيم كه هر كدام را خواست فسخ نمايد. 3. حاكم عقدها را فسخ كند. 4. قرعه بزنيم.
صاحب عروه احتمال چهارم را با قواعد موافق يافته، ولي نائيني اشكال كرده و احتياط را در اين دانسته كه هر دو شوهر زن را طلاق دهند و ا گر امتناع كردند، حاكم آنان را بر طلاق دادن الزام مي‏كند و همچنين در موارد مشابه آن.69
* در «كتاب وصيت» آورده است: اگر وصي در پذيرش يا ردّ عنوان وصايت تعلّل ورزد و ورثه را بلاتكليف گذارد، به طوري كه نتوانند در اموال مورّث تصرف نمايند، حاكم او را مجبور مي‏كند تا وصايت را بپذيرد يا رد كند و آنان را از بلاتكليفي برهاند.70
* در «كتاب الارث» آورده است: حاكم وارث كسي است كه هيچ وارث نسبي يا سببي نداشته باشد، البته اگر تنها وارث، زن ميت باشد باز حاكم در ميراث او شريك است.71
ممكن است پاره‏اي از موارد ياد شده داراي دليل خاص باشد، اما گذشته از اين‏كه وجود دليل خاص موجب نمي‏شود كه مشمول ادله ولايت عامه فقيه نباشد، بسياري از موارد مذكور به دليل شمول ادله ولايت‏فقيه است كه به روشني ديدگاه فقيه برجسته، محقق نائيني را نشان مي‏دهد.
علاوه بر فتاوايي كه از ايشان در كتب فتوايي نقل شد، در پاسخ سؤالي با صراحت، تصميم‏گيري در «انفال» ـ را كه ملك امام(ع) است ـ و ساير اموال امام را از آنِ حاكم شرع مي‏داند. وقتي درباره ساحل رود دجله از وي سؤال كردند كه آيا مي‏توان در آن تصرف كرد يا به اجازه حاكم نياز دارد؟ و در فرض دوم آيا حاكم مي‏تواند آن را بفروشد يا فقط مي‏تواند اجاره دهد؟ پاسخ مي‏دهد:
«ظاهر اين است كه ساحل ياد شده و هر چه از قبيل آن [است] از انفال و ملك امام ارواحنا فداه است و مانند ساير اموال امام مي‏باشد. در عصر غيبت امام (صلوات الله عليه و آبائه الطاهرين) جواز تصرف در آن مانند اموال ديگر امام، به مراجعه به حاكم شرعي متوقف است و امام مي‏تواند آن را بفروشد و مشتري مالك مي‏شود، و اگر صلاح بداند كه مدت معيني آن را اجازه دهد، جايز است و مستأجر منفعت آن را مالك مي‏شود. و الله العالم محمد حسين الغروي النائيني»72
احكام نائيني در عرصه سياسي ـ اجتماعي
پس از بررسي فتاواي نائيني كه نشانگر ديدگاه او در مسأله ولايت‏فقيه بود، مشي سياسي او و احكام كه از وي در جريانات مختلف سياسي ـ اجتماعي به جا مانده، گواه ديگري بر ديدگاه او مبني بر ولايت عامه فقها در عصر غيبت است كه به چند نمونه از اين موارد اشاره مي‏كنيم:
نمونه اول: تحريم حج
در سال 1344ق وهابيان به تخريب اماكن متبركه و ضريح مطهر ائمه بقيع پرداختند كه با عكس‏العمل رهبران مذهبي روبه‏رو شد. حضرات آيات، سيد ابوالحسن اصفهاني و ميرزا محمد حسين نائيني با ارسال تلگرافي به ايران خواستار اقدام عاجل دولت ايران در برابر اين هتك حرمت شدند. متن اين تلگراف را كه به امام جمعه خوئي ارسال شد و او در تاريخ 15 ذي‏قعده 1344 به اطلاع ارباب جرايد رساند، بدين شرح است:
«قاضي وهابي به هدم قبّه و ضرايح مقدسه ائمه بقيع حكم داده، 8 شوال مشغول تخريب، من بعد معلوم نيست چه شده، با حكومت مطلقه چنين زنادقه وحشي به حرمين، اگر از دولت عليّه و حكومت اسلاميّه علاج نشود، علي الاسلام السلام».73
آن دو بزرگوار كه در مسند مرجعيت شيعه قرار داشتند، به اين تلگراف بسنده نكرده و اقدامات ديگري نيز انجام دادند. از جمله اقدامات ايشان كه با بحث ما ارتباط مستقيم دارد، حكمي است كه از سوي آن بزرگواران صادر شد.
يكي از فقهاي معاصر از والد معظّمشان نقل كردند:
«پس از تسلط آل سعود بر سرزمين حجاز كه در سال 1344ق قبور ائمه بقيع را تخريب كردند، براي تشرف به حج عازم عتبات شدم، اما در آن‏جا با تحريم حج توسط حضرات آيات سيد ابوالحسن اصفهاني و شيخ محمد حسين نائيني روبه‏روگشتم. شايد اعتراض مراجع شيعه كه در قالب تحريم حج مطرح شده، موجب شود كه وهابيان از ادامه اين حركت منصرف شوند، لذا براي رعايت حرمت اين حكم به ايران بازگشتم و سال بعد به حج مشرف شدم.»74
حكم به تحريم حج كه از مهم‏ترين واجبات در دين اسلام به‏شمار مي‏آيد، از سوي نائيني نشانگر آن است كه او براي فقيه هم فراتر از باب فتوا و قضا، ولايت قائل بود و هم فراتر از احكام فرعي شرعي، اما عملاً تكليف حج را كه از اهم واجبات الهي است، بنابر مصالحي و به‏طور موقت تعطيل مي‏كند و حكم تحريم آن را صادر مي‏نمايد.
نمونه دوم: تحريم انتخابات
در ماجراي تسلط ملك فيصل با حمايت استعمار انگليس بر عراق و تصميم او به برگزاري انتخابات، علماي عتبات و از آن جمله نائيني شركت در اين انتخابات را تحريم كردند و حتي پس از مدتي كه نسبت به ديدگاه ايشان تشكيك شده بود، بار ديگر با صراحت بر حكم قبلي خود مبني بر تحريم انتخابات تأكيد كردند.
«بسم الله الرحمن الرحيم. نعم قد حكمنا سابقاً بحرمة الدخول في امر الانتخابات و الاعانة فيه بايّ وجه كان علي كلّ مسلم مؤمن بالله و اليوم الآخر و هذا الحكم كماكان لم يتغير موضوعه و لم يتبدّل. الاحقر محمد حسين الغروي النائيني».75
اين حكم نيز نشانگر آن است كه او به ولايتي فراتر از باب فتوا و قضاوت براي فقيه معتقد بود و بر همين اساس انتخابات را كه مفاسد فراواني بر آن مترتب مي‏شد، تحريم كرد.
نمونه سوم: تحريم فرستادن كودكان به مدارس جديد
با هجوم فرهنگ غرب به مشرق زمين و ايران و تأسيس مدارس جديد كه كودكان و نوجوانان را بيگانه از فرهنگ خويش تربيت مي‏كردند. گروهي از مؤمنان كه از سرنوشت فرزندان خود نگران بودند، از علامه نائيني در اين‏باره استفتاء نمودند. او ضمن تشريح اهداف شوم اين‏گونه مدارس و بر ملا ساختن مفاسد حضور كودكان در اين مراكز، حكم «تحريم فرستادن كودكان» را به اين مدارس و هرگونه تقويت مالي آنها را صادر كرد. اين حكم نيز نمايانگر مبناي او در مسأله ولايت‏فقيه است. به لحاظ نكات قابل توجّهي كه در پاسخ اين فقيه هوشيار وجود دارد، متن آن را نقل مي‏كنيم:
«بسم الله الرحمن الرحيم. بلي قرنهاست صليبيان براي محو كلمه طيبه اسلام و قرآن مجيد نيرنگها به‏كار برده و اموال خطيره به اسم نوعخواهي براي اين يگانه مقصدشان صرف كردند و به هيچ وسيله به مقصود خود نائل نشدند، جز از همين طريق تشكيل مكاتب و مدارسي كه به ادراج مباني طبيعي مذهبان در اصول تعليمات، تخم بي‏ديني و لامذهبي را در ضماير ساده ابناي مسلمين كاشته، به طوري كه آرزو داشتند به مقصود خود رسيدند و چنانچه پس از تبيّن مقصود باز هم مسلمانان پاك عقيده در غفلت بمانند و به ليت و لعلّ خود را دلخوش نمايند، به تبدّل دو، سه طبقه جز دهري مذهب و دارويني مشرب در تمام صفحه ايران ديده نخواهد شد و از مجوسيّت قبل از اسلام به مراتب اسوء حالاً خواهد بود و بر حسب اخبار صحيحه صريحه تبعات اين ضلالت ابديّه در صحيفه اعمال اين عصر ثبت و مندرج خواهد بود و علي هذا بردن اطفال بي‏گناه كه مواهب و ودايع الهيه‏اند به چنين كارخانه‏هاي بي‏ديني و اعانت و ترويج آنها بايّ وجه كان و صرف يك درهم مال بر آنها از اعظم كباير و محرّمات و تيشه زدن به ريشه اسلام است. اعاذ الله المسلمين عن ذلك. الاحقر محمد حسين الغروي النائيني»76
استفاده ابزاري از نائيني
با ملاحظه نظريات و ديدگاه‏هاي نائيني در آثار مختلف، روشن مي‏شود كه ابراز سخناني از اين قبيل كه اهميت كار «نائيني در مقابله با تفكر ولايت است كه مسأله تاريخي ماست» و «از باب ولايت بودن حكومت ساخته و پرداخته روحانيان مخالف مشروطه است»77 چقدر با افكار و انديشه‏هاي اين فقيه برجسته بيگانه است! به‏نظر مي‏رسد اظهار چنين سخناني در سالهاي اخير در پاره‏اي محافل، صرفاً سياسي بوده و هزينه كردن از نائيني در جهت ابراز مكنونات قلبي گوينده است. همچنين نائيني را «منكر ولايت‏فقيه معرفي كردن»78 نشانه بي‏اطلاعي از فقه و فقاهت و مباني فكري نائيني است؛ زيرا هيچ فقيهي منكر ولايت‏فقيه نيست و به قول فقيه نامدار شيعي، شيخ محمد حسن نجفي، صاحب دائرة المعارف بزرگ فقهي، جواهر الكلام، كسي كه منكر ولايت‏فقيه شود، طعم فقه را نچشيده است.79 از همين قبيل اظهار نظرهاست كه به وي نسبت داده‏اند كه «حكومت مستقيم علما را مطلوب نمي‏داند»80 در حالي كه او حكومت فقها را مطلوب مي‏دانست، اما مقدور نمي‏دانست. ميان اين دو فاصله زيادي است. گوينده اين سخن به اين دليل كه نائيني به ضرورت كنترل زمامدار معتقد است و نظارت بر وليّ‏مجتهد هم دوري بي‏پايان است و هم توهين به علماست، چنين نسبتي به او مي‏دهد، در حالي كه علاوه بر اين‏كه اين نسبت با صراحت كلمات او ناسازگار است، دليل هم عليل و ناتوان است؛ زيرا نظارت بر وليّ‏مجتهد مستلزم دور نيست؛ چرا كه نظارت وظيفه همگاني است نه فقط وظيفه مجتهدان و بر فرض اين‏كه حق و وظيفه اختصاصي مجتهدان باشد، باز مستلزم دور نيست و نظارت گروهي از مجتهدان بر وليّ‏مجتهد هيچ محذور عقلي ندارد، چه اين‏كه اِعمال چنين نظارتي از سوي مجتهدان و حتي عموم مردم با انجام وظيفه امر به معروف و نهي از منكر و نصيحت حاكم و اعتراض و انتقاد و حتي شورش در صورت انحراف از انجام وظايف، لزوماً مستلزم توهين نيست.
متأسفانه جامعه در طي سالهاي گذشته به درد جانكاهي مبتلا شده و آن استفاده ابزاري از متفكران و انديشمندان و گاه تحريف و تأويل افكار و انديشه‏هاي ايشان به نفع جريانات سياسي است، حتي درا ين مسير به حريم پيشوايان معصوم نيز وارد شده و گفتار و كردار آنان به سود مطامع سياسي گزينش و حتي تحريف مي‏شود. اين روش علاوه بر آن‏كه ستمي در حق ذخائر فكري و فرهنگي است، جامعه را از شناخت درست آنان و نقد و بررسي افكار و انديشه‏هايشان به منظور راهيابي به آينده‏اي روشن باز مي‏دارد كه ستمي بزرگتر از ستم اول است

پاورقيها:

14. محقق كركي، شيخ علي بن الحسين، جامع المقاصد، ج3، ص392؛ نيز ر.ك: آل بحر العلوم، سيد محمد، بلغة الفقيه، ج3، ص218 ـ 217.
15. تنبيه‏الامة، ص140،139.
12. انصاري، شيخ مرتضي، المكاسب، ج2، ص548؛ خراساني، ملا محمد كاظم، حاشيه المكاسب، ص93.
1. خياباني تبريزي، ملاّ علي، علما و معاصرين، ص401 ـ 402. نائيني در اجازه اجتهادي به شيخ حسين تبريزي اشنب غازاني آورده است: «و جاز له العمل بما يستنبطه من الاحكام علي النهج المتداول بين المجتهدين الاعلام»، همچنين در ص 255 در اجازه اجتهادي به ميرزا كاظم آقا شبستري نوشته است: «فلجنابه العمل بما يستنبطه من الاحكام علي النهج المألوف بين المجتهدين العظام».
11. تنبيه‏الامة، ص43.
18. همان، ص 79.
16. همان.
13. نجفي اصفهاني، حاج آقا نورالله، رساله مقيم و مسافر در رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگري‏نژاد، ص424.
10. همان.
17. همان، ص15.
19. همان، ص79.
2. تنبيه‏الامة، ص46.
22. همان، ص41.
23. همان، ص46.
20. همان، ص15.
27. همان، ص78.
24. همان، ص 48.
25. همان، ص79.
28. ر.ك: كديور، محسن، حكومت ولايي، ص176.
29. ر.ك: شريعتمدار جزايري، و مقيمي، غلامحسين، مجله علوم سياسي، ش10، ص104، نيز سيري در آراء و انديشه‏هاي نائيني، مقاله ولايت و نقش سياسي مردم از ديدگاه نائيني، ص427.
26. همان، ص79.
21. همان، ص46.
33. آملي، شيخ محمد تقي، المكاسب و البيع، ج2، ص336 «و بالجمله فرواية ابن حنظلة احسن ما يتمسك به لاثبات الولاية العامة للفقيه».
3. ر.ك: نجفي خوانساري، شيخ موسي، منية‏الطالب، ج2، ص236؛ آملي، شيخ محمدتقي، المكاسب و البيع، ج2، ص335 ـ 334.
36. (امام) خميني، روح الله، ولايت‏فقيه، ص65.
30. كديور، محسن، نظريه‏هاي دولت در فقه شيعه، ص117.
31. شريعتمدار جزايري و مقيمي، پيشين، ص107.
35. خويي، سيد ابوالقاسم، مصباح الفقاهه، ج4، ص45.
39. طباطبائي يزدي، سيد محمدكاظم، العروة الوثقي، ج3، ص629؛ نيز نائيني، شيخ محمدحسين، رساله عمليه (نجات العباد)، ص43.
32. نجفي خوانساري، شيخ موسي، منية‏الطالب، ج2، ص232 ـ 237.
37. طباطبائي يزدي، سيد محمد كاظم، العروة الوثقي، حواشي شيخ محمد حسين كاشف‏الغطاء، ج5، ص675 ـ 674.
34. برخي از نويسندگان ديدگاه نائيني را در تقريرات آملي متفاوت با تنبيه‏الامه و تقريرات خوانساري‏ارزيابي كرده‏اند. ظاهراً منشأ خطا اشكالي است كه مقرّر در پاورقي «منية‏الطالب» بر دلالت مقبوله‏وارد كرده و تصور كرده‏اند كه اين اشكال از استاد است (ر.ك: كديور، محسن، نظريه‏هاي دولت در فقه‏شيعه، ص120).
38. نائيني، شيخ محمدحسين، رساله عمليه، ص20.
49. همان، ص156.
44. همان، ص111 ـ 110؛ نيز غروي نائيني، شيخ محمد حسين، رساله سؤال و جواب، ص139.
41. همان، ص83 ـ 82.
48. همان، ج4، ص146.
43. همان.
40. طباطبايي يزدي، همان، ج4، ص45 ـ 44.
42. همان، ص108.
45. رساله عمليه، ص122 و 126.
46. العروة الوثقي، ج4، ص139 ـ 138.
47. همان، ص226؛ رساله عمليه، ص126.
4. تنبيه‏الامة، ص78.
51. همان، ص180 ـ 179. آية‏الله سيد احمد خوانساري و آية‏الله سيد ابوالقاسم خوئي چون به ولايت عامّه فقيه قائل نبوده‏اند، در اين مسأله خدشه كرده‏اند. امام خميني نيز از جهت ديگري مناقشه كرده‏اند.
56. همان، ص297 ـ 296.
57. همان، ص309 ـ 308؛ رساله عمليه، ص129؛ رساله سؤال و جواب، ص146.
58. رساله سؤال و جواب، ص147؛ شبيه همين فتوا در حواشي نائيني بر رساله سؤال و جواب سيد محمد تقي شيرازي نيز به چشم مي‏خورد، ص131.
54. العروة الوثقي، ج4، ص187.
53. رساله عمليه، بخش پاياني، ص62.
5. نجفي خوانساري، شيخ موسي، منية‏الطالب في شرح المكاسب (تقريرات آية‏الله ميرزا حسين نائيني)، ج2، ص232.
50. همان، ص182.
59. العروة الوثقي، ج4، ص310؛ رساله عمليه، ص129.
52. همان، ص184 ـ 183.
55. همان، ص192.
68. همان، ص644.
62. همان، ص432.
63. رساله عمليه، كتاب المتاجر، ص25.
6. آملي، شيخ محمد تقي، المكاسب و البيع، ج2، ص333.
67. همان، ص633.
60. رساله عمليه، بخش پاياني، ص62 ـ 61.
61. العروة الوثقي، ج5، ص53.
65. همان.
69. همان، ص645.
64. العروة الوثقي، ج5، ص623؛ رساله عمليه، كتاب النكاح، ص30.
66. العروة الوثقي، ص632.
79. شيخ حسن نجفي، جواهر الكلام، ج21، ص394. «فمن الغريب وسوسة بعض الناس في ذلك بل كانّه ماذاق من طعم الفقه شيئاً و لافهم من لحن قولهم و رموزهم امراً و لا تأمل المراد من قولهم اني جعلته عليكم حاكماً و قاضياً و حجة و خليفة و نحو ذلك مما يظهر منه ارادة نظم زمان الغيبه لشيعتهم في كثير من الامور الراجعه اليهم».
74. آية‏الله سيد موسي شبيري زنجاني، از فقهاي عظام براي نگارنده نقل فرمود.
75. رساله مظالم انگليس در بين النهرين، ص59. به نام خداوند بخشنده مهربان. بله، ما قبلاً به حرمت دخالت در امر انتخابات و ياري كردن اين امر به هر نحوي بر هر مسلمان مؤمن به خدا و روز قيامت حكم كرديم و اين حكم تا موضوعش تغيير نكرده به قوت خود باقي است و موضوع هنوز تغيير نكرده است.
71. رساله عمليه، كتاب الميراث، ص56؛ رساله سؤال و جواب، ص204.
73. مكي، حسين، تاريخ بيست ساله ايران، ج4، ص88.
7. المكاسب و البيع، ج2، ص333.
76. اسناد، مرجعيت در عرصه اجتماع و سياست، به كوشش سيد محمد حسين منظور الاجداد، ص59.
72. تصوير اين سؤال و جواب را در مجله حوزه، ش77 ـ 76، ص188 ملاحظه كنيد.
77. پرهام، باقر، مقاله «نگاهي به‏نظريات نائيني در باب حكومت» در كيهان انديشه، ص238 ـ 237.
70. همان، ص661.
78. نهضت آزادي ايران، تفصيل و تحليل ولايت فقيه، ص136 ـ 135.
74. آية‏الله سيد موسي شبيري زنجاني، از فقهاي عظام براي نگارنده نقل فرمود.
80. يوسفي اشكوري، حسن، دين و حكومت، مقاله نظريه آية‏الله نائيني در باب حكومت اسلامي، ص49.
8. شيخ مرتضي انصاري، المكاسب، ج2، ص548 ـ 546.
9. خراساني، ملا محمد كاظم، حاشيه المكاسب، ص93.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 13:12  توسط زکریا  | 

. بحث ولایت فقیه

بسم‌الله الرحمن الرحیم

سئوال: به عنوان اولین سئوال و برای شروع بحث، بفرمایید که برداشت شما از ولایت فقیه چیست و آیا این اندیشه را مختص حضرت امام می دانید یا این که یک نظریه مورد قبول همه علمای شیعی است؟

پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. بحث ولایت فقیه از آنجایی كه جزء تئوریهای اختصاصی شیعه به نظر می‌آید، بیش از همه از سوی علما و فقها و اندیشمندان شیعی به آن پرداخته شده است، اما واقعیت این است كه ولایت فقیه فقط یك اندیشه شیعی نیست و در عالم تسنن هم مبانی ولایت فقیه را می‌توان در اندیشه‌ها و باورهای بسیاری از فقهای اهل سنت پیدا كرد. نوع توجهی كه به این تئوری شد چون به اقتضای یك انقلاب دینی در ایران بوده و در واقع به تبع یك حركت سیاسی، مطرح شده و به تدریج بسط پیدا كرده، منجر به این شد كه بسیاری از افراد این تئوری را یك تئوری سیاسی صرف فرض كنند و حتی برخی تصورشان بر این باشد كه مثلاً حضرت امام این نظریه را طراحی و ابداع كرده است، در حالی كه اگر به فلسفه حكومت و فلسفه سیاسی شیعه و اسلام توجه كنیم، از درون آن، مبانی اصلی اندیشه ولایت فقیه قابل استخراج است.

برای این كه هر جا عنوان ولایت فقیه بكار می رود، معنای آن روشن باشد، ابتداً جوهرة ولایت فقیه را بیان می‌كنم و بعد براساس آن، بحث را ادامه خواهم داد.

ولایت فقیه سه پایه مبنایی دارد و اگر هر كدام از این سه پایه را انكار كنیم، تئوری ولایت فقیه انكار خواهد شد.

اولین اصل مبنایی و پایه ای در تئوری ولایت فقیه آن است كه جوامع بشری نیازمند حكومتند و با هیچ منطقی نمی‌توان ضرورت حكومت در جوامع انسانی را نفی كرد. خواه با منطق مثلاً آنارشیستها كه اساساً حكومت را شر می‌دانند و از طریق همكاریهای داوطلبانة مردم و بدون حضور یك اقتدار حكومتی می خواهند جامعه را اداره كنند و خواه با منطق برخی از علمای شیعه كه معتقد بودند در زمان غیبت امام زمان (عج)، امر حكومت را باید تعطیل شده فرض كرد و فكر می‌كردند كه ما حق تشكیل حكومت را نداریم. با هر نگاهی اگر اصل تشكیل حكومت به عنوان یك نیاز بشری نفی شود، یكی از پایه‌های نظری ولایت فقیه آسیب می‌بیند. آن تعبیر مشهور امام علی (ع) كه لابد للناس من امیر بر او جائر (یعنی مردم ناچارند كه حاكم و حكومت داشته باشند خواه نیكو كار باشد و خواه فاجر) حكایت از همین امر دارد كه انسانها نیازمند به داشتن حكومتند.

اصل دوم پایه‌ای و نظری در بحث ولایت فقیه، پیوند بین دین و سیاست در اسلام است یعنی اگر كسی به این باور نرسیده باشد كه اسلام در حوزة اجتماعی، سیاسی، حكومتی و در حیطه اداره جوامع بشری، سخن مستقل، نظریه، فرضیه و چهارچوب دارد، نمی تواند به تئوری ولایت فقیه، معتقد باشد. لازمة اعتقاد به ولایت فقیه این است كه دین را در عرصة اجتماع بخواهید و از سطح اعتقاد فردی، فراتر بیاورید.

نكته سوم در اندیشه های محوری تئوری ولایت فقیه که با انكار آن شما نمی‌توانید معتقد به تئوری ولایت فقیه باقی بمانید، این است كه با بودن فقهای صالح و شایسته، با همان صفاتی كه ما در فقه شیعه از آن سخن می‌گوییم یعنی فقیه جامع الشرایط، حكومت به غیرفقیه نمی‌رسد و زعامت اجتماعی را نمی‌توان به دست غیرفقیه داد. ممكن است شما در شرایطی قرار بگیرید كه نتوانید فقیه جامع الشرایط را برای اداره و هدایت جامعه بیابید. در آن موقع، چون امر سرپرستی اجتماع، امری ضروری است، باید آن مسئولیت را به عدول مؤمنین سپرد یعنی به آدم‌های مسلمان عادلی كه امر سرپرستی جامعه و کشورداری را بلدند اما اگر فقیه جامع الشرایط وجود داشته باشد و ادارة جامعه را بتواند بر عهده بگیرد، شما نمی‌توانید و نباید امر سرپرستی اجتماع را به دست غیرفقیه بسپارید.

این سه اصل، جوهرة اندیشه و نظریه ولایت فقیه را تشکیل می دهد و هر كدام از اینها نفی شود، نظریه ولایت فقیه نفی می‌شود اما اینكه مثلاً شما ولایت فقیه را با مدل انتصاب بفهمید یا با مدل انتخاب قبول داشته باشید، ولایت فقیه را مدت دار یا دائمی بدانید، تمام ولایت را به فرد فقیه برگردانید یا به ساختار، و ...، همه اینها درواقع بحث‌های فرعی تئوری ولایت‌ فقیه‌اند و در ذات اندیشه ولایت فقیه دخالت مستقیم ندارند و به همین دلیل نفی و انکار آنها و اعتقاد به برخی از اینها یا انكار برخی از آنها، آسیبی به اصل اعتقاد فرد به ولایت فقیه نمی زند. در واقع نمی‌توان كسی را كه این سه اصل را باور دارد اما برداشت‌هایش با برداشت‌های ما در دیگر موضوعات مرتبط با ولایت فقیه، متفاوت است، منكر ولایت فقیه دانست.

بنابراین ما هر گاه از ولایت فقیه سخن می‌گوییم به این سه اصل به عنوان جوهره اصل ولایت فقیه اشاره می كنیم و این مبانی را لازمه تئوری ولایت فقیه می‌دانیم. بقیه موارد ممكن است اختلافی باشد و با استدلال‌های مختلف می شود مواضع متفاوتی را پذیرفت.

سؤال: با توجه به این نكته از سخن شما كه گفتید پشتوانه‌های نظری تئوری ولایت فقیه با ظهور انقلاب اسلامی، مطرح شد و به استخدام آن درآمد، این سؤال مطرح می شود كه آیا از بدو ظهور انقلاب، در زمینه نظام‌سازی و تدارک نهادهای لازم برای پیاده‌سازی این تئوری و تحقق اهداف آن نیز تلاش كافی صورت گرفته است یا این که حاصل اندیشه فقها و متفكرین ما را در این حوزه ناكافی می‌دانید؟ نقش حضرت امام را در باروری اندیشه ولایت فقیه چگونه ارزیابی می کنید؟

پاسخ: در این جلسه مجال طرح بحثهای تاریخی نیست و در این زمینه باید به كتابهای تاریخ فقه و تاریخ اندیشه سیاسی شیعه و نظریات ولایت فقیه مراجعه کرد اما برای مفهوم شدن برخی از این بحث‌ها، به اجبار باید به مسائل مقدماتی دیگری هم اشاره شود.

در فقه شیعه هر وقت صحبت از ولایت می‌شود و از ولایت فقیه بر مردم عادی سخن به میان می آید، چهار حیطه و چهار حریم از سوی علمای ما مد نظر است.

اولین حیطه ای كه راجع به آن سخن می گویند، ولایت فقیه بر مردم عادی در حیطة فتوی دادن است یعنی مقام افتاء. همه فقها این را قبول دارند كه مردمی كه خود مجتهد نیستند، چون نیازمند فتوا در حیطه امور شخصی هستند، باید به یك مجتهد مراجعه كنند و هیچ فقیهی نیست كه این شأن را نپذیرد. بنابراین، فقها بخشی از ولایت خود بر مردم عادی را شأن افتاء می‌دانند.

حیطه بعدی، امر قضاء است چون قضاوت كردن را هم علمای ما جزو شئونات فقیه می‌دانند. در گذشته با این كه حكومت هم در اختیار فقها نبود، آنان امر قضاوت را از مسئولیتهای فقیه می دانستند و در حد وسع خود، آن را انجام می‌دادند. اگر حكومت با فقها همراهی می کرد، در آن صورت، ممکن بود از سوی حاكم، قاضی‌القضاه هم بشوند و امر قضاوت را به صورت كلی در اختیار علما بگذارند. در مقاطعی و در حکومتهای شیعی با اینكه حكومت دست فقها نبود اما به خاطر نوع ارتباطی كه بین حاكمان و علما برقرار می شد، حاکمان امر قضاوت را به علما می‌سپردند و خود دخالتی نمی‌كردند بویژه به این دلیل که حکومتها، سیستم قضائی مستقلی برای خود نداشتند و علما در نزد مردم مقبول بودند و به همین دلیل، محل رجوع مردم در اختلافات هم به حساب می آمدند.

حیطه سوم حیطه ادارة امور حسبیه است. امور حسبیه در واقع مجموعه‌ای از امور هستند كه خداوند به تعطیلی آنها در هیچ شرایطی راضی نیست و حتما كسی باید آن كارها را انجام دهد. در بعضی از حیطه‌ها مثل ادارة امور صغار و مهجورین، تصدی برخی امور اجتماعی كه مبتلابه مردمند و بایستی حتماً كسی سرپرستی آن را به عهده بگیرد، با بودن علما، بقیه نباید دخالت بكنند و به یک معنا، حق تقدم با علماست.

درباره وجود ولایت در این سه حیطه، بین علمای ما اختلاف نیست و همه علمای شیعه این سه گونه ولایت را قبول دارند. جز اخباریون كه مثلاً در بحث افتاء و فتوی دادن چون اصل اجتهاد را قبول ندارند، برای فقها هم قائل به ولایت نیستند و نظر دیگری دارند اما بقیه علمای شیعه، جملگی قبول دارند كه این سه شأن، جزو شئون فقهاست.

ما وقتی در رابطة با ولایت فقیه حرف می‌زنم، اساسا این سه شأن مدنظر ما نیست. در واقع، ولایت فقیه در نظر ما، شأن چهارمی است بدین معنا که ولایت فقیه یعنی این که در زمان غیبت امام زمان (ع)، فقها وظیفه‌ و مسئولیت تشكیل حكومت و به دست گرفتن اقتدار اجتماعی و سیاسی را هم دارند و کسب قدرت سیاسی و تشکیل حکومت هم در کنار سه شان قبلی، از شئون فقها محسوب می شود.

فقهایی كه به تئوری ولایت فقیه اعتقاد دارند در واقع شأن چهارم را باور دارند. این كه در تاریخ فقه، برخی از علمای ما بزرگانی چون شیخ انصاری یا آیت الله خویی را هم از معتقدان به تئوری ولایت فقیه قلمداد کرده اند خیلی دقیق نیست زیرا آنان به معنای چهارم یعنی ضرورت تشکیل حکومت از سوی فقها، قائل نبودند و به این معنا، معتقد به ولایت فقیه نیستند. بنابراین اصلاً نبایستی اعتقاد به شئونات فقیه در حیطه هایی چون افتا و قضاء و اداره امور حسبیه را به مفهوم ولایت فقیه بدانیم. این سه شان نزد همه فقها مشترك ست، چه آنانی كه طرفدار تئوری ولایت فقیه باشند و چه نباشند، اما آنهایی که به تئوری ولایت فقیه اعتقاد دارند، علاوه بر آن سه شان، به شأن تشكیل حكومت هم اعتقاد دارند.

به یک نکته تاریخی هم اشاره می کنم که در ادامه بحث به آن نیاز پیدا خواهیم کرد.

اندیشه ولایت فقیه در تاریخ شیعه بنا به دلایل مختلف، مهجور افتاد و با بررسی تاریخ شیعه، معلوم می شود كه این اندیشه خیلی مورد توجه علما نبوده است. این مسئله دلایل مختلفی دارد. شهید بزرگوار مطهری در بحث معروف عوامزدگی روحانیت، می‌گوید روحانیت شیعه برخلاف روحانیت اهل سنت، در طول تاریخ وابستة به حكومتها نبوده‌است بلكه مستقیماً با مردم مرتبط بود و به همین دلیل، حریت و آزادگی روحانیت شیعه در قبال حکومتها از روحانیت اهل سنت خیلی بیشتر است. البته شهید مطهری آفتی را برای این وضعیت روحانیت شیعه ذكر می‌كند و آن این است كه چون روحانیون شیعه وجوهات شرعی خود را از عوام دریافت می‌كردند، عوام زدگی در میان روحانیت شیعه به وجود آمد چون آنها، مجبور بودند خواست عوام را در اکثر موارد رعایت كنند.

من می‌خواهم یك آفت دیگری را بر آنچه شهید مطهری گفته، اضافه كنم و آن این است كه این وضعیت مرتبط نبودن روحانیت به امر حکومت، نتیجة دیگری را هم به بار آورده كه آن هم منفی است. روحانیت شیعه چون در ارتباط با حکومتها نبود، دغدغه مسائل حكومتی را هم نداشت و برای حل مسائل حكومت هم کاری نمی کرد و به همین دلیل، فقه سیاسی و فقه اجتماعی در شیعه لاغرتر از فقه اهل سنت شده است. برخلاف روحانیت اهل سنت كه وابستة به حكومت بود و به هر حال مجبور بود از منظر فقهی، به مسائل حكومت توجه نشان دهد، فتوی بدهد و به فقه حكومت بپردازد، علمای شیعه چنین دغدغه‌ای نداشتتند. حاصلش آن شده كه شما در میان تالیفات علمای اهل سنت، کتابهای فراوانی را با عنوان مثلاً احكام سلطانیه یا احكام حكومتی مشاهده می کنید در حالی كه در میان كتابهای علمای شیعه، چنین عناوینی را بسیار کم پیدا خواهید كرد.

البته وجود یک اندیشه نامعقول در میان شیعیان در کم رونق شدن فقه حکومتی نزد علمای شیعه موثر بوده است. در طی قرون،این باور غلط در نزد غالب علمای شیعه رایج شد كه تشكیل حكومت، نیاز به حضور امام معصوم دارد و عدالت به تنهایی کفایت نمی کند و داشتن عصمت، از شرایط حاكم است. آنها نه براساس روایات بلكه شاید براساس یك باور کلامی، امام عادل ذکر شده در روایات شیعی را معادل امام معصوم فرض می کردند. شنیدم در یكی از درس‌های خارج فقه، مقام معظم رهبری وقتی بحث جهاد از جمله جهاد ابتدایی را مطرح می‌كردند، این پرسش را مطرح کردند که چرا علمای ما به جای توجه به ظاهر روایات که بر عادل بودن امام و حاکم اسلامی تاکید دارند، عصمت را شرط تشکیل حکومت و انجام جهاد قرار داده اند؟ بر همین اساس، فتوای ایشان ظاهرا این است که جهاد ابتدایی حق امام عادل است و نیازی به عصمت ندارد و با بودن امام عادل، می‌شود جهاد ابتدایی هم كرد.

به این دلایل و دلایل دیگری كه جداگانه از نظر تاریخی و جامعه‌شناسی سیاسی جوامع شیعی می توان بررسی کرد، به هر حال به فقه حكومتی در تاریخ تشیع خیلی توجه نشد و در نتیجه برخی مباحث فقه حكومتی مثل نظریه ولایت فقیه هم کمتر مورد توجه قرار گرفتند. در برخی از دوره ها تحت شرایطی این اندیشه دوباره احیا شد و بسط پیدا كرد. با شكست اخباریون در حوزه‌های علمیه و به دنبال مباحثی كه بین وحید بهبهانی با شیخ یوسف بحرانی ـ قطب اخباریون در آن زمان ـ در گرفت و جریان اصولی در حوزه ها به قدرت رسید، ما مجدداً بازگشت به مباحث فقهی در حوزة حكومت را شاهدیم. به ویژه این که آن زمان مصادف می‌شود با رخدادهای اول حكومت قاجاریه از جمله جنگ ایران و روس و دخالت علما در آن ماجرا و به همین دلیل، دو مرتبه تئوری ولایت فقیه پردازش می‌شود و مورد توجه قرار می‌گیرد. مثلاً در همان زمان كتاب عوایدالایام ملااحمد نراقی نوشته می شود که بخشی از آن در دفاع از ولایت فقیه به همان معنای چهارم یعنی تشكیل حكومت است. ایشان و البته خیلی از علمای دیگر مثل كاشف الغطاء در همان دوره، در حكم جهادهایی كه علیه روسها می‌دهند، تصریح می‌كنند كه حكومت، شان فقهاست ولی چون الان ما علما،اقتدار نداریم و دفاع از سرزمین اسلامی هم واجب است، بنابراین بر تمام شیعیان واجب است كه در ركاب فتحعلیشاه و عباس‌میرزا با روسها بجنگندند. بنابراین این دست از علما، حکومت را كاملاً جزو اختیارات خودشان می‌دانند. از آن به بعد، این بحثها در پیرامون اندیشه ولایت فقیه، گسترش پیدا می‌كند و علما در مقاطع مختلف به آن می‌پردازند. اتفاقی كه به دست حضرت امام می‌افتد و خدمتی كه حضرت امام به بسط این نظریه می‌كند در حیطه‌‌های دیگری است. در واقع حضرت امام این تئوری را ابداع نمی‌كند، اما این تئوری را بسط می دهد.

به گمان بنده، حضرت امام چهار كار عمده را برای بسط و ترویج نظریه ولایت فقیه انجام داد. اولین كار این بود كه در حوزه‌های علمیه در مقابل فقهایی كه به تئوری ولایت فقیه اعتقاد نداشتند و از نظر فقهی هم حاضر نبودند به آن بپردازند، امام این تئوری را به مثابه یك باور ضروری و مهم دینی، در حوزه‌های علمیه مطرح و ترویج كرد و جزئی از كتب فقهی خود قرار داد. آنچه از ولایت فقیه حضرت امام در كتاب بیع ایشان آمده است، آن دسته از بحثهای ایشان است كه كاملاً ماهیت فقهی دارد و نوع پردازش حضرت امام در آن کتاب، كاملاً فقهی است و ایشان عالمانه و با مدل رایج موجود در مباحث فقهی حوزه‌های علمیه، در این موضوع بحث کرده اند.

كار دوم حضرت امام در بسط اندیشه ولایت فقیه، این بود كه ایشان این تئوری را از سطح مباحث بین فقها خارج كرده و به مباحث روز سیاسی تبدیل كردند و به مثابه مدلی برای جایگزینی حكومت‌های طاغوتی ارائه دادند به گونه‌ای كه مردم و نخبگان سیاسی دین محور، اگر تا آن مقطع، تنها به نفی حكومت های طاغوتی اقدام می کردند، با طرح تئوری ولایت فقیه، به یك مدل اجمالی از حكومت جایگزین هم دست پیدا كردند. این بحث‌ها، همان مباحثی است كه حضرت امام در كتاب حكومت اسلامی یا ولایت فقیه خود در سال 47 و 48 در نجف به زبان فارسی مطرح كردند و در آن، ایشان ضمن تشریح تئوری ولایت فقیه، دائماً به مباحث روز هم اشاره می‌كنند و موضوعات سیاسی و اجتماعی جاری جهان اسلام به همراه بحث ولایت فقیه مطرح می‌شود.

كار سومی كه حضرت امام انجام داد این بود كه بر اساس این تئوری، یك نهضت اجتماعی فراگیر و بعد یك حكومت بوجود آورد. اگر تئوریها در حد تئوری باقی بمانند، خیلی بسط پیدا نمی‌كنند اما وقتی كه به یك نهضت اجتماعی تبدیل می‌شوند یا براساس آن تئوریها، یك نظام سیاسی شكل می گیرد، آن تئوری بسط پیدا می‌كند و بسیاری از فقهایی كه تا دیروز متعرض این مباحث نمی‌شدند، حالا مجبورند به این موضوع بپردازند چون مورد نیاز است. ما شاهد بودیم که در حوزه‌های علمیه، قبلاً تعداد معتقدین به اندیشه ولایت فقیه کم بود اما با پیروزی انقلاب اسلامی، به یكباره موج توجه به اندیشه ولایت فقیه بلند شد و این سوال به صورت جدی مطرح شد كه آن دسته از فقهای ما که تئوری ولایت فقیه را قبول نداشتند، پس اساسا از دین چه چیزی را فهمیده اند؟

كار چهارم حضرت امام در تبیین و بسط نظریه ولایت فقیه، طرح مسأله ولایت مطلقة فقیه است كه از نوآوریهای فقهی حضرت امام به حساب می آید و ما جداگانه درباره آن سخن می‌گوییم.

بنابراین حضرت امام مبدع این تئوری نیست. این تئوری در فقه شیعه سابقه دارد و همة مبانی آن، از منابع روایی، كلامی و فلسفی فقه شیعه ارتزاق می‌كند. آنچه حضرت امام در این حیطه انجام داده، همان چند كاری است كه گفتم.

البته اکنون چه در داخل جوامع شیعی و چه در بیرون آن، بحث ولایت فقیه، خواه به صورت ایجابی و تایید آن و خواه در وجه منفی و نقد آن، در دستور كار قرار گرفته است. مشكلی هم كه ما در ایران در این رابطه داریم این است كه چون این تئوری، اختصاصی ما شیعیان است، نمی‌توان به نهضت ترجمه پناه برد و مثلا با ترجمه آثاری در حیطه ولایت فقیه و فلسفه سیاسی آن، به تبیین و تبلیغ و ترویج این تئوری پرداخت بلكه در این حیطه ما باید خودمان تولید فکر بكنیم و به پرسشها و ابهاماتی هم كه دیگران در این رابطه مطرح می کنند، باید خودمان جواب دهیم. به همین دلیل این موضوع در همه سالهای بعد از انقلاب، جزو مباحث چالشی همه حوزه‌های اندیشمندان شیعی، اعم از حوزه و دانشگاه و حتی محیطهای عادی بوده است و همین که ما الان راجع به این موضوعات با هم حرف می زنیم، حكایت از به روز بودن این بحثها دارد.

سئوال: در باره مفهوم ولایت فقیه در جامعه ما بدفهمی هایی وجود دارد. شما کدام نمونه ها و موارد را مصداق این بدفهمی از تئوری ولایت فقیه می دانید؟

پاسخ: اولین بحثی كه بنده فكر می‌كنم بایستی روشن شود و شاید بخشی از بدفهمیهای تئوری ولایت فقیه را سبب می‌شود، تعریف ولایت است. ما اصلاً وقتی می‌گوییم ولایت چه چیزی را اراده می‌كنیم و به كدام مضمون و معنای ولایت توجه داریم.

ظاهراً در لغت، مفهوم ولایت یا كلمة ولاء و همه واژه‌های زیر مجموعة آن را حركت كردن دو شئی پشت سر همدیگر می‌دانند به‌گونه‌ای كه نه بینشان فاصله بیفتد و نه به همدیگر بچسبند و یكی شوند. در واقع نوعی پیوستگی و نوعی تبعیت در آن وجود دارد و به همین دلیل، ولایت مفاهیمی مثل دوستی و عشق و علاقه و محبت را هم در بر دارد اما در تئوری ولایت فقیه، ولایت به مفهوم دوست داشتن صرف نیست.

ولایت به معنای سرپرستی كردن از آن نوعی که پدر بر فرزند ولایت دارد هم نیست.

ولایت یك مفهوم عرفانی هم در اندیشه ولایت فقیه مد نظر نیست كه مثلا یك كسی که واصل به حق شده، دست مریدان را می‌گیرد و آنان را با عبور دادن از مراحل عرفانی گوناگون، به حق می‌رساند.

ولایت به مفهوم داشتن كرامات از جنسی كه بتواند تصرف در طبیعت بكند هم نیست. به این معنا ممكن است خیلی از غیرمسلمانها هم با ریاضت‌هایی كه طی می‌كنند، توان دخل و تصرف در طبیعت پیدا كرده باشند.

آنچه در ولایت فقیه از واژه ولایت اراده می شود، ولایت به معنای زعامت و سرپرستی اجتماعی است. یعنی ولایت متعلق به حیطه اجتماعی است و ما زعامت اجتماعی را ولایت نامیده ایم. در این بحث، علمای اهل سنت مثلاً از عنوان خلافت مجتهد حرف می‌زنند كه در بنیانها، هیچ فرقی با ولایت فقیه ندارد. یكی از دوستان اهل سنت جزوه ای را منتشر کرده بود که عنوانش این بود: ولایت فقیه یا خلافت مجتهد. ایشان تمام مبانی ولایت فقیه را كه در کتب شیعی مطرح است، از كتب اهل سنت استخراج كرده بود. به گمان ایشان، اگر خلیفه با ویژگی‌های دینی انتخاب بشود، می‌شود همان ولی كه ما در شیعه مطرح می‌كنیم.

بنابراین ولایت، یك امر اجتماعی است و مسئله ای كه ما تحت عنوان نیابت امام زمان (ع) مطرح می‌كنیم اصلاً به معنای ارتباط فرد فقیه با حضرت حجت(عج) نیست. برخی این گونه تصور می‌كنند كه فقیه واجد شرایط را امام زمان(عج) نصب كرده، محبت او را در دلها انداخته، زمینة به قدرت رسیدن او را فراهم كرده، از خطا هم او را مصون می‌دارد به گونه ای که انگار نایب خاص و مرتبط با امام زمان (ع) است. در حالی كه این حرف ها اصلاً جزء مبانی اعتقاد به ولایت فقیه نیست. من انكار نمی‌كنم كه ممكن است در مورد یك فقیهی خاص، این اتفاقات بیفتد و ممكن است یك فقیهی مرتبط با امام زمان (ع) هم بشود ولی این اعتقاد از لوازم نظریه ولایت فقیه نیست و این گونه نیست که هر كسی ولی فقیه شود، فوراً به این مدارج نائل می‌شود. آنچه تحت عنوان نصب و نیابت از امام معصوم مطرح می شود، در واقع همان مبنای سوم ولایت فقیه است كه با بودن فقهای صالح و شایسته، حق نداریم به سراغ دیگران برویم و ائمه(ع) به ما دستور داده اند كه در غیاب ما به فقهایی با این ویژگیها مراجعه كنید.

بنابراین، ولایتی كه ما از آن حرف می‌زنیم، یک مفهوم اجتماعی است یعنی ما حاكم برای ادارة جامعه تعیین می‌كنیم یا به آدمهای صالح مراجعه می‌كنیم كه امر حكومت و زعامت اجتماعی را بلدند و اصلاً معنایش این نیست كه ما برایشان كرامات قائلیم یا مرتبط با امام زمان می دانیم. بحث بر سر این است كه جامعه نیاز به حكومت دارد و این حكومت قرار است دینی باشد و طبعا مطابق تعالیم دینی، فقهای شایسته باید سرپرستی و زعامت اجتماعی را برعهده بگیرند.

سئوال: ما در متون دینی و روایات با واژه هایی مثل خلافت، حكم‌رانی و حكومت و حاكم بودن حتی با سلطنت علی‌الخصوص در اندیشه فقهای شیعه مواجهه می‌شویم اما مقوله‌ای به نام ولایت را نمی‌یابیم. آیا این مفهوم ولایت به واقع خلق شدة فقهاست یا اینكه در كلام پیشوایان دینی نیز مطرح است؟ چرا در فقه شیعه به جای ولایت از لفظ خلافت استفاده نشده است؟

پاسخ: استفاده از این مفاهیم و عناوین، بستگی به این دارد كه به‌ كدام یك از مدلهای اثبات تئوری ولایت فقیه بیشتر توجه كنیم. در نگاهی كه الان در اثبات ولایت فقیه بین علمای ما هست 3 مبنای مستقل وجود دارد.

1ـ مبنای فقهی: وقتی می‌گوییم مبنای فقهی یعنی همانجوری كه مثلا وجوب نماز، روزه و وضو برای یک فقیه ثابت می‌شود، بایستی حق فقیه برای تشکیل حکومت با همان منطق اثبات بشود. اینكه برخی از علمای ما به ولایت فقیه به معنای تشكیل حكومت اعتقاد ندارند، به این دلیل است كه معتقدند از روایت و از ادله فقهی كه ما دیدیم این معنا استنباط نمی شود ولی در مورد فتوی دادن یا قضاوت كردن و اداره امور حسبیه، حق فقیه اثبات می شود. بنابراین یك راه اثبات تئوری ولایت فقیه، همین روش فقهی ـ روایی است.

2- روش کلامی: یك دسته از فقهای ما با مبانی كلامی به سراغ اثبات ولایت فقیه می‌روند بعنی با مقدمات كلامی شروع می‌كنند و به تئوری ولایت فقیه می‌رسند. به عنوان مثال روایتی از امام رضا(ع) خطاب به فضل بن شاذان داریم. فضل در آنجا از امام نقل می‌كند كه اگر كسی از شما بپرسد که چه نیازی به ولایت هست، شما برایشان استدلال بكنید و بگویید كه امام باید باشد تا از مرزهای اسلامی دفاع كند، جلوی بدعت را بگیرد، با ظلم مبارزه کند، حق مردم را بگیرد، احكام دین را پیاده كند و بحثهای دیگر ...

در روش کلامی، از مقدمات كلامی استفاده می‌شود و مثلا استدلال می‌شود كه اگر در دین، حكم جهاد، نهی از منكر، اخذ وجوهات و مالیات و احکام دیگر وجود داشته باشد، همه اینها اقتضای داشتن قدرت می کنند یعنی با رجوع به دین و تعالیم آن، معلوم می شود که بدون حکومت این احکام قابل پیاده شدن نیستند. بنابراین از مقدمات كلامی شروع می‌كنیم و نتیجه‌ می‌گیریم که اگر اقتضای احکام دین، داشتن حکومت است، در آن صورت باید مطابق تعالیم دین، حکومت تشکیل داد و بدین روش به تئوری ولایت فقیه می رسیم.

3 – روش فلسفی: یك دسته از علما مانند آقای منتظری در تدوین تئوری ولایت فقیه، از مقدمات فلسفی شروع می‌كنند و اصلاً كاری ندارند که ما مسلمان هستیم یا نیستیم و معارف فقهی یا كلام شیعی، در این باب چه می‌گوید. اینان در اثبات ولایت فقیه از مقدمات منطقی و عقلی شروع می‌كنند كه مشترك بین همة انسانها است.

آیا انسانها به حكومت احتیاج دارند یا نه؟ عقل متعارف بشر به این سؤال، جواب مثبت می‌دهد.

اگر قرار باشد مردم حكومت تشكیل بدهند، براساس كدام مبانی این كار را می‌كنند؟ طبعا بر اساس مبنای اعتقادی در مورد قبول خودشان عمل خواهند كرد.

حال اگر قرار باشد مسلمانان كه مبانی و اعتقادی خاص خود را دارند، حكومت تشكیل بدهند، چگونه حكومت تشكیل خواهند داد؟ طبعا بر طبق مبانی دینی و اسلامی عمل خواهند کرد که مطابق آن، فقهای صالح برای زعامت اجتماعی، مقدمند.

بنابراین ولایت فقیه از این سه روش، قابل اثبات است و متناسب با این که شما برای اثبات ولایت فقیه از کدام روش استفاده کرده باشید، ممکن است از این تعابیر از جمله سلطان، ولی، امام، خلیفه و امثال آن استفاده کنید.

در مباحث روایی ما مفهوم ولایت و مفهوم امامت وجود دارد که به دو قسم ولایت خاص یا امامت خاص و ولایت عام یا امامت عام تقسیم می شود. امامت خاص را مخصوص اهل بیت‌ و پیغمبر می‌دانیم و امامت عام را مشترك بین همة انسانها. در امامت یا ولایت عام ما در واقع به همین ویژگی‌هایی می‌رسیم كه در مورد ولی فقیه مطرح است. بنابراین ولایت خاص به امام معصوم ربط پیدا می‌كند و مفهوم عام آن به دیگران هم تعمیم پیدا می‌كند و همین امامت عام است كه هم‌اكنون به ولایت فقیه منجر می‌شود و اینجور نیست كه ابداع بعضی از فقها باشد. ما می‌توانیم از مفهوم امامت عام هم‌ استفاده كنیم همانطور كه تعبیر امام را برای امام خمینی بکار می بردیم یا به امام رضا(ع)، سلطان خراسان هم تعبیر می‌كنیم یا مثلاً به احكام حكومتی، احكام سلطانیه هم در فقه ما گفته می‌شود. به هر حال امر سلطنت به مفهوم مثبتش، همان امامت و ولایت ‌است و اینها تعابیر مختلفی هستند برای یك امر و بنابراین بین آنها تعارضی وجود ندارد.

سئوال: ولی به نظر می‌آید اگر بحث را به شیوة كلامی و فلسفی پیش ببریم، با مقدمات عقلی فقط ممكن است بتوانیم نظارت را اثبات كنیم ولی به ولایت نمی رسیم و حداكثر می توانیم این را اثبات كنیم كه وجود حكومت لازم است و در این حكومت باید قانون اسلام پیاده شود. اما این كه فقیه باید ولی باشد، از مقدمات عقلی چگونه قابل دستیابی است؟

پاسخ: من اصلاً مفهوم نظارت را نمی‌فهمم چون فكر می‌كنم نظارت بدون اقتدار برای تصحیح روند، معنی ندارد. یعنی برداشت من این است كه اگر با مقدمات عقلی هم بحث كنیم باز هم ولایت فقیه ثابت می شود. اگر معنای نظارت این است که فقیه كاری به كار هیچ چیز نداشته باشد، این بی معناست و به نظارت فقیه هم نمی انجامد. اگر به شما بگویند که ناظر بر اجرای قوانین اسلامی هستید، معنی اش این است كه اگر جایی تخلفی دیدید، بتوانید جلوگیری كنید و امكان جلوگیری کردن را داشته باشید.

نظارت فقیه یعنی این که باید چهارچوبی تدوین بشود كه بر اساس آن، فقیه بتواند اعلام کند که یک قانون اسلامی است یا نه. همچنین بلافاصله این سؤال مطرح می‌شود كه قوانین اسلامی را آیا می توان برای اجرا به دست آدم ناصالح و بی‌اعتقاد سپرد؟ خود به خود جوابش منفی است چون مجریان حداقل باید اعتقاد به این مبانی داشته باشند. بنابراین اگر به لوازم مفهوم نظارت تن بدهیم، خودبخود به ولایت ختم می‌شود. این تقسیم‌بندی هم كه بعضی از آقایان كرده‌اند كه فقیه باید ناظر باشد، به نظر من بی‌معناست و جنبه سیاسی دارد. مثلاً آقای منتظری بعد از سالها از ولایت فقیه حرف زدن، بر سر مباحث سیاسی كه با بعضی از آقایان پیدا كرد، مطالبی را گفت كه خودش هم قبلا به آن باور نداشت. مثلا گفته است که منظورمان از ولایت فقیه، نظارت فقیه بوده است درحالی که در چهار جلد كتاب ایشان در باره ولایت فقیه، مفهوم نظارت فقیه وجود ندارد و هر جا از ولایت حرف زده، از اقتدار کامل فقیه سخن گفته است. بنابراین ناظر بی‌اقتدار، در درون خودش تناقض دارد چون نظارت بدون داشتن اقتدار، امكان تصحیح روند را ندارد. ولایت هم جز با اقتدار شدنی نیست. فیلسوفان سیاسی اساساً دو شأن برای حكومت قائلند، یكی شأن اقتدار و یكی هم شأن اداره. ماركس كه می‌گوید در یك مقطع از تاریخ، حكومتها نفی می‌شوند، در واقع شأن اقتداری‌ حکومت را نفی می‌كند و شأن اداره آن را انكار نمی‌كند. من فكر می‌كنم كه این امر اساساً شدنی نیست یعنی ممكن است اقتدار كاهش پیدا كند (از طریق نهادهای اجتماعی و از طرف مردم) اما نفی نمی‌شود. ممكن است به كنترل در بیاید و ضابطه‌مند بشود اما شما نمی‌توانید اقتدار را از كسانی بگیرید و از آنها اداره کردن یا مثلاً انتظار نظارت و تصحیح روند امور را داشته باشید. مگر این که فرض ما این باشد که همة انسانها، انسانهای عاقل، دیندار، دموكرات و تابع تصمیمات جمع هستند و مثلا با یك تذكر یا انتقاد و بدون دخالت هیچ اقتداری ـ چه اقتدار کاریزمایی، چه قانونی و چه سنتی ـ قانع می شوند و به طور داوطلبانه تبعیت می كنند و این یعنی نفی حکومت در حالی که با توجه به تجارب بشر و با شناختی كه عموماً از جوامع بشری داریم، جوامع نیازمند به حكومتند و حكومت هم نیازمند به اقتدار. ادارة بدون اقتدار بی‌معناست. به همین دلیل من مفهوم نظارت را یك بحث سطحی می‌دانم و معتقدم خود این آقایان هر وقت كه بحث تئوریك كردند نه بحث سیاسی و نظریه ولایت فقیه را پردازش كردند، اینها به نظارت بسنده نكردند بلكه به مفهوم ولایت رسیدند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 13:3  توسط زکریا  | 

شبهات دين و حكومت ديني آيت اللّه جوادي آملي

 WWW.Seraj.Ir
صفحه خانه نقشه سايت فونت فارسي درباره ما تماس با ما


تعداد مشاهده = 81
مشخصات مأخذشناختي

 

حجة الاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفي پور

در شماره گذشته پيرامون پاسخ به شبهات و سئوالات مربوط به دين و حكومت ديني مباحثي تقديم خوانندگان هميشه همراه گرديد و در پاسخ اجمالي به اينجا رسيديم كه آزادي بر دو قسم است: تشريعي و تكويني و در اين زمينه پاسخهايي تقديم شد و اينك پاسخ تفصيلي:
پاسخ تفصيلي
پاسخ تفصيلي به آيات قرآن براي نفي حكومت ديني به دليل نفي اكراه و اجبار در دين را بايد در دو مقام پي‏گرفت.
مقام اول: نسبت به كساني است كه بيرون از دروازه دين قرار دارند (درون ديني)، يعني هنوز دين را نپذيرفته‏اند.
مقام دوم: نسبت به كساني است كه درون حوزه دين بسر مي‏برند(درون ديني)، يعني معتقد به حقانيت دين هستند و به آن باور دارند. آيات زيادي در قرآن وجود دارد كه به مقام اول مربوط مي‏شود. ذات اقدس الهي نسبت به كساني كه بيرون دين قرار دارند، فرموده است: اينان در قبول دين و نكول از آن آزادند؛ «و قل الحق من ربّكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر»(1)؛ «انا هديناه السبيل اما شاكراً و اما كفوراً»(2)؛ «وهديناه النجدين»(3)؛ اين دسته از آيات راه دين و كج راهه را به كساني كه بيرون از حوزه دين قرار دارند، نشان مي‏دهد و آنان نيز در قبول آن و نكول از هر يك آزادند، اجبار و اكراهي وجود ندارد. چون دين امر قلبي است و امر قلبي در اختيار خود انسان نيست چه رسد به اين كه در اختيار ديگري باشد. اكراه در موردي صحيح است كه انجام كاري مباشرةً به دست انسان باشد، تا ديگري تسبيباً بتواند آن را تحميل كند. مانند نشست و برخاست و گفت و شنود، از اين رو مي‏توان گفت: حرف نزن، اما نمي‏شود گفت: نفهم. بنابراين زمام امر قلبي در بخش‏هاي جزمي به عهده برهان است. اگر دليل و برهان اقامه شد عقيده پديد مي‏آيد، و گرنه تا برهان اقامه نشود، يقين حاصل نمي‏شود. اين معنا اختصاص به دين ندارد، بي‏ديني هم اين گونه هست؛ حتي كسي كه مي‏گويد: نمي‏دانم (لا أدري، لست ادري) نه كافر است و نه مؤمن و شك دارد اين شك نيز دليل مي‏خواهد. يعني زمام شك هم به دست انسان نيست. اساساً نفي يا اثبات امور قلبي يا شك در آن بدون دليل حاصل نمي‏شود. تكذيب امري مانند تصديق آن، نياز به برهان دارد. همچنان كه اگر دليل طرفين متعارض نباشد، شك پيدا نمي‏شود بنابراين در محدوده انديشه، رهبري تصديق و تكذيب و شك را برهان بر عهده دارد.
به ديگر سخن: قبول و نكول شك مبادي خاص خودش را دارد اگر آن مبادي حاصل شد يكي از امور سه گانه حاصل مي‏شود بعضي از امور است كه زمينه قبول را فراهم مي‏كنند، برخي زمينه نكول را و بعضي هم زمينه شك را فراهم مي‏سازد.
آيه شريفه «الاّ من أُكرِه و قلبُه مطمئنّ بالايمان»(4)؛ كه درباره عمار ياسر نازل شده است، مؤيّد اين معناست. گرچه او در اثر شكنجه كلماتي را در نفي دين بر زبان آورد، ولي قلب او مطمئن به ايمان بود. پس دين كه امر قلبي است، در اضلاع سه‏گانه (تصديق و تكذيب و شك) خارج از اختيار انسان است. از اين رو، اكراه‏پذير نيست.
گفتني است: مقسم امور سه گانه نفي و اثبات و شك، التفات است و لذا شخص غافل يعني كسي كه به چيزي التفات ندارد، نه نافي است، نه مثبت و نه شاك. اما اگر كسي ملتفت بود، زمام اين امور سه گانه به دست ادله و براهين است. تعارض ادلّه سبب شك است و رجحان احد الطرفين اثبات يا نفي، سبب قبول يا نكول است.
گرچه اين سخن كه زمام تصديق و تكذيب و شك در امور قلبي و جزم علمي به دست دليل و برهان است مستلزم جبر علمي است ولي جبر علمي مانند جبر علّي حق است. چون جهان بر پايه جبر علمي و علّي تنظيم شده است.
آن جبري ممنوع است كه در مقابل تفويض قرار گيرد كه به نفس و اختيار و عامل دروني باز مي‏گردد. اشاعره، خصوصاً امام فخر رازي آنجا كه بايد به جبر علّي فتوا دهد به اولويت تن در داده است و جايي كه بايد از اختيار و امر بين االأمرين سخن بگويد، به جبر معتقد شده است.
قاعده فلسفي «الشي‏ء ما لم يجب لم يوجد» ناظر به جبر علّي است، يعني وجود هر شي‏اي وابسته به اين است كه علّت تامّه‏اش محقق شود از اين رو، حكيم سبزواري و ديگران گفته‏اند: شي‏ء با اولويت وجود نمي‏يابد؛ «لا يوجد الشي‏ء بالاولويه»
اشاعره گمان مي‏كردند: اعتقاد به جبر علّي مستلزم محدود كردن قدرت خداست، غافل از اين كه همه سلسله‏هاي ضروري به قدرت قادر مطلق ختم مي‏شود.
جبر علمي يكي از مصاديق جبر علّي است. زيرا همواره دو مقدمه سبب قريب يا به حسب ظاهر علت تامه نتيجه‏اند هرچند علّيت مقدّمات براي نتيجه در مقام تحليل به علت معدّه بر مي‏گردند چون معلّم حقيقي خداست. پس پيدايش نتيجه معلول تماميت نصاب دو مقدمه است. يعني علم در اختيار انسان نيست. هر صورت علمي كه پديد مي‏آيد و هر صورت علمي كه رخت برمي‏بندد بر پايه دليل است. پديد آمدن هر علمي مقدمات خاص خودش را مي‏طلبد، اگر دو مقدمه تام بود، نتيجه ضروري است. هرچند ممكن است قبول نكند. چون قبول به اختيار نفس است كه كار عزم عملي است و اگر دو مقدمه ناتمام بود، انسان دچار شك مي‏شود.
به هر تقدير همان طوري كه جبر علّي منافاتي با اختيار ندارد. چون يكي از علل و مبادي آن، اختيار شخص فاعل است. جبر علمي نيز با اختيار منافاتي ندارد، زيرا انديشيدن، تحصيل مقدمات و پرهيز از مغالطات، مغالطه و شبهه‏شناسي و رهايي از مغالطات مادي و صوري و... از مبادي اختياري است. از اين رو، حكماي اشراق و مشاء تحصيل بخش برهان منطق را واجب دانسته‏اند و گفته‏اند: برهان جزو فرائض انديشه است زيرا شناخت مقدمات حق و شرايط آن و شناخت صورت‏هاي حق و شرايط آن شناخت مغالطاتي كه در ماده يا صورت راه پيدا مي‏كند براي دست يابي به يقين تحصيل آن ضروري است.
كوتاه سخن: آن كه آيات ياد شده در مورد كساني كه بيرون از دروازه دين قرار دارند. ناظر به اين است كه چون دين امر اعتقادي و قلبي است با اكراه و اجبار حاصل نمي‏شود، زيرا آزادي در امور اعتقادي و قلبي امري تكويني است و آزادي تكويني انسان مانند زوجيت اربعه، لازمه هويت اوست. در محدوده قلب و اعتقاد، آزادي جزو بود و نبود است، يعني انسان آزاد و مختار آفريده شده است. پس همان گونه كه نمي‏تواند بگويد: دو × دو، سه يا پنج مي‏شود همچنين نمي‏تواند بگويد: من نمي‏خواهم اين كار را آزادانه و از روي اختيار انجام دهم. اين آزادي، تكويني است.
ياد سپاري
آزادي غير از تفويض است. مراد از آزادي همان امر بين الامرين است. خداي سبحان هم آزادي و حق انتخاب بين حق و باطل به انسان اعطاء كرده است و هم هرگز انسان را به حال خود رها نكرده است. چون موجود ممكن (ممكن الوجود) از جهت حدوث و بقا هر لحظه محتاج به خداست. عين ربط به خداست. پس ممكن نيست كه خدا او را يك لحظه به حال خودش واگذارد، وگرنه واجب مي‏شود. بنابراين جبر و تفويض هر دو باطل است و اختيار حق.
چون (جمله لااكراه في الدّين) ناظر به امر تكويني است علامه طباطبايي (ره) مي‏فرمايد: جمله «قد تبيّن الرشد من الغي» در مقام تعليل است، اگر نهي در آيه حكم انشايي تشريعي باشد مراد اين است كه مردم را بر ايمان و اعتقاد مجبور نكنيد، در اين صورت نيز نهي آيه شريفه بر حقيقت تكوين متكي است چون اكراه در مورد اعتقادات قلبي اثر ندارد.(5) اين معنا نشان مي‏دهد كه آيه «لا اكراه في الدين» هدايت و ارشاد به حكم عقل است و اگر تعليل منحصر در آزادي تكويني انسان و مختار بودن در اصل آفرينش باشد، مقصود آزادي تكويني است كه در اين صورت دو جمله به صورت قياس شكل اول اين گونه بيان مي‏شود:«لا اكراه في الدين»، لأنه «قد تبين الرشد من الغي»، و كل مورد فيه «قد تبين الرشد من الغي» لااكراه فيه، فلا اكراه في الدين». راه و بي راه مشخص شده است و هيچ اجباري نيز وجود ندارد. يعني اگر، مانعي در برابر انسان براي پذيرش دين نباشد، فهم دين روشن است. هر انساني با اندك تأمّلي در مي‏يابد كه نظام هستي روي پاي خود نايستاده است. اين مجموعه عظيم به جايي متكي است و بر پايه حساب و نظم خاصي اداره مي‏شود. آمد و شد شب و روز نمونه كوچكي از اين نظم بي بديل است؛«يولج الليل في النهار و يولج النهار في الليل»(6)؛ از اين رو، امام حسين (عليه السلام) فرمود: «عميت عين لا تراك»(7)؛ اين جمله قضيه خبريه است، نفرين نيست. يعني چشمي كه تو را نبيند كور است، نه اين كه كورباد. زيرا ممكن نيست كسي اين مجموعه عظيم را ببيند و به تكيه‏گاه اصلي آن باور نداشته باشد. اگر كسي نور آسمان‏ها و زمين را نبيند، كور است. آري، نظم بي بديلي كه در عالم و آدم مشاهده مي‏شود و دايماً نيز در حال تغيير است، ناگزير به جايي تكيه دارد و آن خداست.
نكته‏اي كه از مجموعه مطالب استفاده مي‏شود اين است، آيه شريفه «لا اكراه في الدين» صبغه فلسفي محض ندارد، بلكه به قرينه جمله «قد تبيّن الرشد من الغي» در بردارنده امر ارشادي و هدايتي نيز هست. اساساً قرآن كريم هر گاه مطلبي را درباره "بود يا نبود" يا "بايد و نبايد " طرح مي‏كند، جنبه هدايتي آن را نيز بيان مي‏فرمايد. تعبير به تشريع در كلام علامه طباطبايي، «و ان كان حكما إنشائياً تشريعياً» ناظر به اين جهت است. يعني ممكن است ارشاد به حكم عقل باشد. يعني كسي را در دين اكراه نكنيد كه نمي‏شود، نه اين كه اكراه حرام است.آيه در مقام تعليم است، نه تكليف. در واقع ارشاد به نفي تحقق اكراه است.
لزوم هماهنگي علم با عمل
عقل نظري به منزله قوه مقننه است كه فتواي علمي مي‏دهد، و عقل عملي به منزله قواي مجريه است كه پايگاه عزم و اراده و تصميم است. عزم و اراده يا به سمت قبول است يا به سمت نكول. امام صادق (عليه السلام) در معناي عقل عملي فرموده است:«ما عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان»(8)؛ اما اين كه جهان خدا دارد، علم است، نه ايمان، عقل است، نه عقيده و اين كار عقل نظري است كه حكيم و متكلم به آن فتوا مي‏دهد.
در عقيده دو گره لازم است. يكي گره ميان موضوع و محمول كه بر عهده عقل نظري است. مانند اثبات وجود خدا با برهان، اين علم است يا وقتي گفته مي‏شود: اين شخص پيامبر است. يعني اين محمول مال اين موضوع است اين كه در منطق به قضيه، عقد گفته مي‏شود. براي آن است كه ميان موضوع و محمول گره خورده است. موضوع يا محمول به تنهايي نتيجه نمي‏دهد، نتيجه مربوط به بعد از گره خوردن است، اين عقد علم است نه ايمان ديگران كه انسان ميان عصاره اين قضيه و جان خود گره ديگري ببندد كه با اين گره عقيده و ايمان شكل مي‏گيرد تفاوت عالم باعمل و بدون عمل در اين گره است. عالم با عمل كسي است كه عقد و عقيده‏اش به هم گره خورده است. علي (عليه السلام) درباره لزوم هماهنگي علم با عمل مي‏فرمايد:«لا تجعلوا علمكم جهلا و يقينكم شكاً اذا علمتم فاعملوا و اذا تيقنتم فأقدموا»(9)؛ برخي از علما كشته جهلند. چون در بخش عقد كه كار عقل نظري است، عالم است. اما در بخش عزم و عقيده، باور ندارد. علم را به عمل گره نزده است. فرعون اين گونه بود. از اين رو وقتي موساي كليم (عليه السلام) به او فرمود: تو كه مي‏داني اين معجزات را خدا نازل «لقد علمت ما أنزل هؤلاء الا رب السموات و الأرض بصائر»(10)؛ و نبوت من از جهت علمي برايت روشن شده است پس، اين نبوت را بپذير، اما وي نپذيرفت، البته او «و جحدوابها و استيقنتها أنفسهم ظلما و علواً»(11)؛ از جهت علمي يقين داشت كه سخن موسي، حق است اما نپذيرفت زيرا، اهل عزم و عمل و ايمان و اراده و اخلاص نبود. عقل نظري را به عقل عملي گره نزد. از آيه «قد تبين الرشد من الغي» استفاده مي‏شود كه به لحاظ عقل نظري كه دين رشد و كفر غيّ است ولي عقل عملي گاهي سخن عقل نظري را مي‏پذيرد و گاهي نمي‏پذيرد. پس از آيه شريفه فهميده مي‏شود كه انسان هر چند در محدوده عقل عملي آزاد است، اما در عقل نظري آزاد نيست. هيچ كس نمي‏تواند بگويد: نمي‏خواهم بفهمم هر گاه دو مقدمه برهان براي كسي حاصل شد. مضطر به فهم است. يعني در برابر امر ضروري قرار گرفته است، اگر چه با زبان اقرار نكند، ولي دستگاه فهم او فهميده است. اين فهم (جزم قلبي) كار عقل نظري است. اما به لحاظ دستگاه عزم (ايمان)، آزاد است، مي‏تواند بپذيرد و گردن نهد و مي‏تواند باور نكند و گردن ننهد انسان در درس خواندن يا نخواندن آزاد است، اما اگر درس خواندن را برگزيد، فهميدن لازمه آن است. پس در عقل نظري گرچه تحصيل مقدمات اختياري است، ولي پس از حصول آن و رسيدن به حد ضرورت، انسان مضطرّ به فهم است. اما در مقام ايمان آوردن و گردن نهادن (عقل عملي يعني تصميم‏گيري (عزم و اراده)) به قدري آزاد آفريده شده است كه حتي نسبت به امر ضروري نيز مي‏تواند گردن ننهد، عقل عملي در قبال ضرورت نيز آزاد است. در آيات فراواني از معجزات پيامبران (عليهم السلام) به نام "آيات بيّنات" ياد شده است مثل آيات مربوط به حج، «فيه آيات بيّنات مقام ابراهيم»(12)؛ يا درباره معجزات حضرت موسي (عليه السلام) مي‏فرمايد: «و لقد آتينا موسي تسع آيات بيّنات»(13)؛آنان كه با چشم خود اژدها شدن عصا را ديدند، باز شدن جاده خشك از ميان دريا را مشاهده كردند و به معجزه بودن آنها علم داشتند، با وجود اين در مقام عمل ايمان نياوردند، اين نشانه آزادي انسان در حوزه عقل عملي (عزم و تصميم و اراده) است. اين از بهترين نعمت‏ها و آزمون‏هاي الهي است كه با تبيّن راه رشد از غيّ در مقام عمل آزاد است. هرگز مجبور به انتخاب راه رشد و هدايت نيست.
گفتني است: مراد از تعبير «قد تبيّن الرشد من الغي»، «قد تبيّن الرشد من الغي في نفسه» نيست، تا كسي بگويد: مطلب براي شما روشن است. ولي براي ما همچنان نظري و مبهم است. بلكه منظور اين است: تفاوت راه رشد از غيّ براي همگان حتي مشركان حجاز نيز روشن شده است. هم حقانيت قرآن في نفسه مسلّم است، هم بطلان غير آن. در حد لزوم و ضروري شدن امر، برهان اقامه شده است. چون اين آيه شريفه در مدينه نازل شده است. رسول خدا (صلّي اللّه عليه و آله و سلّم) غير از قرآن كريم در مكه معجزات فراواني براي تثبيت راه حق و هدايت و اتمام حجت آورد. از اخبار غيب و آشكار كردن اسرار دروني گرفته تا معجزات حسي ديگر. يعني راه رشد از غي مبرهن گرديد و براي همگان علم حاصل شد.
با اين توضيحات روشن شد كه اولاً معناي «لا اكراه في الدين» درباره آنان كه بيرون از دروازه دينند (برون ديني) اين است: كسي را مجبور به پذيرش چيزي نكنيد. چون اجبار ممكن نيست. اين از قبيل امر تكليفي محض مثل نگاه به نامحرم نيست. اين كار (اكراه و اجبار) شدني نيست. خود را به زحمت نيندازيد كه نمي‏شود نه اين كه ممكن باشد، ولي حرام است و ثانياً معناي تكويني بودن آزادي و مراد از ارشادي بودن نيز روشن شد. و ثالثاً آيه شريفه هرگز به معناي تسويه و اباحه انتخاب يكي از دو طرف رشد و غيّ نيست. زيرا مراد از آزادي مطرح شده، آزادي تكويني است، نه تشريعي و در صورت تشريعي بودن از تخيير و اباحه و تسويه مي‏توان سخن گفت. و رابعاً در فضاي تشريع انسان آزاد و مختار نيست كه هركاري را بخواهد، انجام دهد. و گرنه آيات وعيد به عذاب، مانند «لا يعذّب عذابه أحد * و لا يوثق وثاقه أحد»(14)؛ و مانند آن كه در قرآن فراوان است، معنا نخواهد داشت.
بر اين اساس، آن كه مي‏گويد: اكراه و اجبار، كار و كالاي شيطان است، نه دين خدا، نارواست. چون اگر اكراه به معناي وادار كردن به پذيرش باشد، اين كار از اختيار انسان خارج است. اما اگر به معناي تهديد باشد. يعني اين كار را بكن، اگر نكني، مؤاخذه و عذاب مي‏شوي، اين معنا در آيات فراواني آمده است ذات اقدس الهي راه حق و باطل را نشان انسان داد و او را در قبول و نكول هر يك آزاد گذاشت. پس اگر انسان به سوء اختيار خود راه باطل را برگزيند خداوند به شدت او را مؤاخذه و عذاب خواهد كرد. از اين رو، فرمود: اگر بي راهه بروي، عذابم به گونه‏اي است كه در دنيا مانند ندارد، «لا يعذب عذابه أحد * و لا يوثق وثاقه أحد»؛ اين عذاب تو را تعقيب مي‏كند. به فرشتگان عذاب مي‏گويم او را بگيريد و در آتش بيفكنيد؛ «خذوه فغلّوه * ثمّ الجحيم صلّوه * ثم في سلسلة ذرعها سبعون زراعاً فاسلكوه»(15)؛زيرا همه اين عذاب‏ها محصول كار خودت است، ما چيزي برآن نيفزوديم ما گفتيم: با اين مار خوش خط و خال بازي نكن، عاقبت خوبي برايت ندارد، گوش نكردي و اكنون نتيجه آن را مي‏بيني «وجزاء سيّئة سيّئة مثلها»(16)؛ «و من جاء بالسيئة فلا يجزي الا مثلها»(17)؛ «انما تجزون ما كنتم تعملون»(18)؛ ما گفتيم: با آتش بازي نكنيد، «ان الذين يأكلون أموال اليتامي ظلماً انما يأكلون في بطونهم ناراً»(19)؛ «نار اللّه الموقدة * الّتي تطّلع علي الأفئدة»(20)؛ قرآن مملو از تهديد است. تهديدهاي قرآن در حقيقت تبليغ و تعليل و ارشاد است. مثل آن كه پدري به فرزند بازي گوش و خردسالش بگويد: با آتش بازي نكن و به آن نزديك نشو. چون بازي با آتش خطر سوختن را به همراه دارد. گناه نيز اين گونه است، هم اكنون آتش است، لكن شخص گناهكار چون احساس ندارد، درك نمي‏كند. مانند بيهوشي كه در اطاق عمل جراحي مي‏شود، ولي احساس درد نمي‏كند. آن كه سكر جواني دارد، سُكر مقام دارد، سُكر دنياطلبي او را از خود بي‏خود كرده است، مانند بي‏هوشي است كه احساس درد نمي‏كند و چون به هوش آيد، ناله‏اش بلند است. از اين رو فرمود: «انّ الّذين يأكلون أموال اليتامي ظلماً انما يأكلون في بطونهم ناراً»(21)؛ يعني هم اكنون آتش مي‏خورند، كسي كه مال يتيم را مي‏خورد، با آتش بازي مي‏كند، خداوند ارشادش فرمود كه اين راه نيست، بي راهه است.
بنابراين، در رابطه با كساني كه بيرون از دروازه دين قرار دارند، در آيه شريفه «لا اكراه في الدين» سه معنا متصور است: ا. مراد از آيه شريفه اين است كه دين امر قلبي است و امر قلبي از جهت تصديق و تكذيب و شك اكراه‏پذير نيست.
2. معناي «لا اكراه في الدين» اين است كه اساساً انسان در پذيرش دين مجبور نيست، آزاد است حكم تكويني است يعني «لااكراه» ناظر به نفي جبر است در مقابل نفي تفويض و اثبات امر بين الامرين ـ «لا اكراه» يعني... «لا جبر في الدين» جبري در دين نيست.
3. معناي ديگر اين است: دين نيازي به اكراه ندارد. چون «قد تبيّن الرشد من الغيّ»؛ اين حكم، حكم ارشادي است. هيچ كس را مجبور نكنيد. چون در فضاي روشن دين نيازي به جبر نيست. جمله «قد تبيّن الرشد من الغيّ» دليل نفي اكراه است. اين معنا شايد به ظاهر آيه شريفه هماهنگ باشد.
«لا اكراه في الدين» از سنخ فتوا به نفي اكراه و آزاد گذاشتن مردم در مقام تشريع نيست. زيرا نخستين اكراه كننده خداست وجوب ايمان، وجوب فحص و تحقيق، احكام فقهي و حقوقي و اخلاقي، تهديد به عذاب در صورت مخالفت دليل بر نفي آزادي در حوزه تشريع است.
بنابراين اين كسي كه بيرون دروازه دين قرار دارد، اگر بخواهد از باب جدال به آيه «لا اكراه في الدين» استدلال كند و بگويد: من نمي‏خواهم وارد حوزه دين شوم. چون دين گفته است: تو آزادي و من هم اكنون در بيرون دين قرار دارم بايد گفت: آيه شريفه ناظر به اين معنا نيست. هرچند او در پذيرش و عدم پذيرش دين مختار و آزاد است.
حوزه درون دين
مقام دوم مربوط به حوزه درون دين است. مراد از آيه شريفه «لا اكراه في الدين» در اين مقام چيست؟ آيا كسي كه دين را با برهان يا معجزه يا... پذيرفت و حقانيت دين و قرآن برايش ثابت گرديد، مي‏تواند به اين آيه شريفه استدلال كند و بگويد: دين داري آزاد است و بر اين اساس بدون حجاب در جامعه ظاهر شود و آزادانه ميگساري كند و هر خلاف شرع ديگري را مرتكب شود؟ به يقين پاسخ منفي است. كسي كه با برهان دين را پذيرفت و وارد حوزه دين شد، بايد به حدود آن پاي بند باشد. اگر دين، حدود و شرايطي دارد كه عمل بدان وظيفه هر متديني است. پس نبايد از اين محدوده تجاوز كند. بلكه هر كاري كه انجام مي‏دهد بايد در محدوده آن باشد. از خوردن و آشاميدن گرفته تا ازدواج و... از حلال آن استفاده كند، از حرامش چشم بپوشد. اين كه در خوردني‏ها حلال و حرام كدام است؟ از ماهي دريا گرفته تا پرنده هوا و روئيدني هاي صحرا، همه را بايد از راهنمايان دين فرا بگيرد. اگر بخواهد ازدواج كند، چگونگي آن را بايد در شريعت جستجو كند، با محارم نبايد ازدواج كند و... به هر تقدير در حوزه درون ديني انسان بايد به حرف راهنماي دين عمل كند زيرا شارع خوب و بد امور را تبيين مي‏كند و آدمي بايد بر اساس آنها رفتار نمايد. شارع به او مي‏گويد: دستگاه وجود تو با همه چيز سازگار نيست، آنگاه خوب و بد امور را برايش تفهيم مي‏كند و به او مي‏فرمايد: چه بسا چيزي را كه خوشايندتان نيست، ولي خير شما در آن است و بسا چيزي را كه دوست مي‏داريد، ولي آن براي شما بد است؛ «عسي ان تكرهوا شيئاً و هو خير لكم و عسي أن تحبّوا شيئاً و هو شرّ لكم و اللّه يعلم و أنتم لا تعلمون»(22)؛ يا مثلاً تقسيم و تعيين سهام ورثه به يك دوم، يك سوم، يك چهارم، يك پنچم، يك ششم، يك هشتم از سوي شارع مقدس برابرمصالح ورثه هاست، از اين رو فرمود: شما دست به اين سهام نزنيد؛ چون به حكمت آن آگاهي نداريد؛ «لا تدرون أيّهم أقرب لكم نفعاً»(23)همان گونه كه دستور داده شد، تقسيم كنيد.
دستورات شرع تمام ابعاد زندگي را فرا گرفته است. زيرا انسان از خوب و بد امور خود بي‏اطلاع است. از خوردن و پوشيدن و ديدن و شنيدن گرفته تا تقسيم سهام ورثه. علم انسان نسبت به جهلش ناچيز است. پس بايد در هر امري به حرف كسي كه به سود او سخن مي‏گويد، گوش فرا دهد. پس كسي كه در محدوده دين زندگي مي‏كند، محصور به بايدها و نبايدهاي ديني است بنابراين كسي‏كه با ميل خود به درون دروازه دين وارد شد و بايد پاي بند به احكام ديني باشد كه آن را پذيرفته است به «لا اكراه في الدين» ارتباطي ندارداز اين رو اگر نافرماني كرد، مجازات مي‏شود و احكام آياتي مانند «الزانية و الزاني فاجلدوا كل واحد منهما مأئة جلدة»(24)؛ «السارق و السارقة فاقطعوا أيديهما»(25)؛و... درباره او جاري مي‏شود. در درون حوزه دين انسان آزاد نيست كه با هر كسي ازدواج كند. ازدواج حدود و شرايطي دارد كه رعايت آن الزامي است. زن نبايد جز براي محارم زينت خود را براي كس ديگري آشكار سازد؛ «ولا يبدين زينتهنّ الا لبعولتهنّ...»(26)؛ همچنين مرد بايد مراقب چشمان خود باشد و از نگاه به نامحرم چشم بپوشد؛ «قل للمؤمنين يغضّوا من أبصارهم...»(27)؛ چه اين كه زن نيز بايد به اين حكم عمل كند، «وقل للمؤمنات يغضضن من أبصارهنّ...»(28)؛ اساساً پذيرش هر مكتبي اين گونه است. چون تمام مكتب‏ها اصول و قوانيني دارند و پيروان خود را به عمل به آن‏ها ملزم مي‏كنند. از بوديزم و هندوئيزم گرفته تا كمونيزم، هر يك براي خود مرامنامه دارد و پاي بندي به آن را براي پيروان خود لازم مي‏داند قبول دين، لزوم اجراي احكام آن را نيز در پي‏دارد. انسان نمي‏تواند با دين بازي كند، در ظاهر نام مسلمان داشته باشد، اما خواهان آزادي بي‏قيد و شرط باشد. يك پا در درون دين نهد، پاي ديگر را بيرون نگه دارد؛ «مذبذبين بين ذلك لا الي هؤلاء و لا الي هؤلاء»(29)؛ البته شاك متفحّص تا زماني كه در حال تحقيق بسر مي‏برد، معذور است؛ حتي اگر در اين تحقيق راه به جايي نبرد. اما كسي كه مصداق آيه شريفه «إن الذين آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفراً لم يكن اللّه ليغفر لهم...»(30)؛ باشد، كه گاهي مرتد مي‏شود، گاهي ايمان مي‏آورد، بار ديگر بر مي‏گردد و.. اين بازي با دين است. بنابراين لازمه پذيرش هر مكتبي التزام و پاي بندي به احكام و قوانين آن است. هرچند مورد كراهت انسان باشد؛ پس اگر در دين آمده است؛ «كتب عليكم القتال و هو كره لكم»(31)؛ «كتب عليكم الصيام»(32)؛ و...، به همه اين احكام بايد ملتزم بود. حدود و قصاص و تعزيرات در احكام ديني مربوط به اين محدوده است. حتي كسي كه مسلمان نيست، اما در كشور اسلامي، زندگي مي‏كند، گرچه مستأمن و خون و مالش در پناه دولت اسلامي است، ولي بايد تابع قوانين حاكم بر كشور اسلامي باشد و نظم اجتماع را بهم نزند و هرج و مرج در جامعه ايجاد نكند. چون اگر كسي راه خاص خودش را طي كند، هرج،مرج در جامعه ايجاد مي‏شود.
تهديد كردن خدا با كرامت انسان نيز ناسازگار نيست. زيرا همان كسي كه انسان راتكريم فرمود همو او را به عذاب سخت خود تهديد كرده «لا يعذّب عذابه أحد * و لا يوثق وثاقه أحد»(33)؛ هرچند اين بندي است كه انسان خود به پاي خويش بسته است. تهديد به عذاب جهنم مانند زندان دنيا نيست كه يك امر قراردادي باشد. انتقام و عذاب الهي ، نه از سنخ تشفّي مظلوم است، نه از سنخ تعذيب قاضي محكمه است و نه از سنخ انتقام طبيب از بيمار ناپرهيزكار، بلكه از سنخ انتقام ولي از كودك بازي گوش است. چون خدا فرمود: من به شما گفتم كه با آتش بازي نكنيد. ظاهر زرق و برق دنيا نرم و شيرين و باطنش گزنده است؛«فإنما مثل الدنيا مثل الحيّة ليّن مسها قاتل سمّها»(34)؛ همان گونه كه اگر كودك بازي گوش نصيحت مشفقانه پدر را درباره خطر بازي با مار ناديده بگيرد و فريب نرمي ظاهر پوست مار را بخورد، سرانجام به عاقبت تلخ آن گرفتار مي‏شود، انتقام الهي و عذاب جهنم نيز اين گونه است. عذاب الهي همان باطن گناهاني است كه انسان در دنيا انجام مي‏دهد. ظالمان خود هيزم جهنمند؛«و اما القاسطون فكانوا لجهنّم حطباً»(35)؛هم مواد اوليه، هم مواد انفجاري، هم سوخت و سوز جهنم انسان‏هاي تبه‏كارند؛«فاتقوا النار التي وقودها الناس و الحجارة»(36)؛ بعضي از ظالمان مواد آتش زا و برخي هيزم آنند اين كه برخي بزرگان اهل معرفت گفته‏اند: ما آتشي كه از دهان برخي بيرون مي‏آيد را ديديم. اين سخن ناظر به باطن گناه است. يعني كسي كه دروغ مي‏گويد، تهمت مي‏زند، از دهنش آتش زبانه مي‏كشد پس انسان عذاب را همراه خود مي‏برد وگرنه خدا كسي را عقاب نمي‏كند.
كوتاه سخن:
انسان در سه بخش علم و ايمان و عمل داراي سه حكم خاص است:
الف ـ در بخش‏هاي علمي (جزم علمي) رهبري سه امر تصديق و تكذيب و شك را دليل يا تعارض ادله بر عهده دارد. هيچ يك از اين امور سه‏گانه در اختيار انسان نيست، چه رسد به اين كه در اختيار ديگري باشد. پس اكراه‏پذير نيست. اگر دليلي بر اثبات يا نفي مطلبي اقامه شد، نفس آن را تصديق يا تكذيب مي‏كند و اگر ادله با هم در اثبات و نفي معارض شدند، نفس درباره آن شك مي‏كند. نه انسان خودش قادر است چيزي را بر خودش از جهت اثبات ونفي و شك تحميل كند، نه ديگري. البته مباحث علمي مبادي اختياريه دارد. يعني تحصيل علم، انتخاب معلم و كتاب، پرهيز از شبهات و مغالطات راه‏هاي اختياري و علمي دارد. اين راهي است كه همه سالكان آن را پيمودند و بدان سفارش كرده‏اند. ربط ضروري و نظري و بديهي مشخص است، اقسام مغالطات بيان شده است و انسان براي صحيح پيمودن اين راه بايد آنها را فرا بگيرد و پرهيز كند تا به دام شبهات نيفتد.
ب ـ در بخش‏هاي عملي (عزم عملي) مانند ايمان و اعتقاد و... هرچند زمام امر بر عهده نفس است، لكن اكراه خارجي را تحمل نمي‏كند. پس از آن كه دليل به نصاب لازم رسيد و حق از باطل تمييز داده شد ؛ «قد تبيّن الرشد من الغيّ»(37)؛ انسان در قبول و نكول و ترديد كه از كارهاي عزم عملي است، كاملاً آزاد و مختار است. اعتقاد مجموع دو عقد و گره است: 1. گره ميان موضوع و محمول كه عقد و قضيه با آن ساخته مي‏شود. 2. گره عصاره قضيه با نفس كه عقيده نام دارد. زمام اين گره به اختيار نفس است. يعني انسان در پذيرش و عدم پذيرش ايمان و كفر و نفاق آزاد است. امر به معروف و نهي از منكر كه عقل و نقل آن را به رسميت شناخته‏اند، پس از مقام استدلال و گفتگو و مناظره (تعليم و تعلّم) از اين جهت كار واجب و اتمام حجت بر بندگان شمرده مي‏شود. يعني پس از آن كه دليل به نصاب لازم رسيد بايد جلوي آزادي كاذب را گرفت. همان گونه كه رها كردن دست كودك در خيابان آزادي دادن به او نيست بلكه اين آزادي، آزادي كاذب است چون خطر تصادف رادر پي دارد، آزادي به معناي رهايي انسان مكلّف نيز آزادي كاذب است. آيه شريفه «فأين تذهبون»(38)؛ ناظر به اين معناست. هشدار دادن به آزادي كاذب است. پس كسي كه از روي علم و عمد عقيده خلاف را مي‏پذيرد و ترويج مي‏كند، بايد او را امر به معروف و نهي از منكر كرد.
ج ـ بخش سوم اعمالي است كه هم در اختيار انسان است و هم در اختيار علل و عوامل بيروني كه كار خارجي است و اكراه‏پذير است. مانند حجاب يا بي حجابي، ميگساري كردن يا نكردن و... كسي كه در حوزه درون ديني به سر مي‏برد، مكلّف به همه تكاليف ديني است.

پاورقيها:

17. سوره انعام، آيه 160.
1. سوره كهف، آيه 29.
11. سوره نمل، آيه 14.
14. سوره فجر، آيات 26 ـ 27.
15. سوره الحاقه، آيات 30 ـ 32.
18. سوره تحريم، آيه 7.
16. سوره شوري، آيه 40.
12. سوره آل عمران، آيه 97.
19. سوره نساء، آيه 10.
13. سوره اسراء، آيه 101.
10. سوره اسراء، آيه 102.
27. همان، آيه 30.
25. سوره مائده، آيه 38.
23. سوره نساء، آيه 11.
24. سوره نور، آيه 2.
28. همان، آيه 31.
20. سوره همزه، آيه 7.
22. سوره بقره، آيه 216.
21. سوره نساء، آيه 10.
29. سوره نساء، آيه 143.
2. سوره انسان، آيه 3.
26. سوره نور، آيه 31.
2. سوره انسان، آيه 3.
37. همان، آيه 256.
30. همان، آيه 137.
32. همان، آيه 183.
33. سوره فجر، آيه 25 ـ 26.
36. سوره بقره، آيه 24.
38. سوره تكوير، آيه 26.
34. بحارالانوار،ج 33، ص 486.
31. سوره بقره، آيه 216.
35. سوره جنّ، آيه 15.
4. سوره نحل، آيه 106.
5. تفسير الميزان، ج 2، ص 361.
6. سوره فاطر، آيه 13.
7. مفاتيح الجنان، دعاي عرفه.
8. اصول كافي، ج 1، ص 111، ح 3.
9. نهج البلاغه، حكمت 274.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:55  توسط زکریا  | 

"دین و عقلانیت"

"دین و عقلانیت"
خبرگزاری مهر - گروه دین و اندیشه : آن چه در پى مى آید معرفى اجمالى کتاب "دین و عقلانیت" اثر راجر تریگ است که به همت دکتر حسن قنبرى در پژوهشکده فلسفه و کلام اسلامى پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى به فارسى ترجمه شده و در آینده اى نزدیک انتشار خواهد یافت.

به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از پژوهشکده فلسفه و کلام  پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی ، راجر تریگ، فیلسوف معاصر انگلیسى، رئیس کمیسیون فلسفه و استاد دانشگاه وارویک انگلستان است. او هم چنین بنیان گذار انجمن بریتانیایى فلسفه دین است که سال ها به تدریس فلسفه در کیمبریج نیز مشغول بوده است. حوزه مطالعاتى او بیش تر فلسفه و فلسفه دین است و در حوزه اخلاق نیز صاحب نظر است.

تریگ به شدت مخالف نسبى گرایى است و آن را نشانه زوال ایمان به توانایى عقل بشرى مى داند و در همین راستا معتقد است که هر نوع تعریف از عقلانیت انسانى باید مبتنى بر نوعى واقع گرایى باشد. این رویکرد را در سراسر این کتاب مى توان به خوبى ملاحظه کرد.

عقلانیت و دین در ده فصل تنظیم شده است. در فصل اول با مطرح ساختن این پرسش که (آیا دین باید مورد قبول همه باشد؟) ابتدا تصویرى از واقع گرایى ارائه مى دهد و مى گوید: در جایى که اختلاف نظر وجود دارد به آسانى مى توان فرض کرد که دست کم یک طرف بحث در اشتباه است و با تلاش و بحث کافى مى توان به حقیقت رسید. به عقیده تریگ، این الگو در علم و دین هردو جارى است و علم و دین باید بدانند که در دفاع از عقلانیت انسانى با هم متحدند نه رقیب، زیرا بسیارى از انتقادهایى که به عقلانیتِ دین وارد است به علم نیز وارد مى شوند.

در ادامه، به روایت رالز از لیبرالیسم مى پردازد و ضمن نقد دیدگاه هاى او چنین نتیجه گیرى مى کند که مبناى لیبرالیسم در باب وجود اختلاف نظر در جوامع مختلف، عجز انسان از رسیدن به توافق است که این خود مبتنى بر نفى واقع گرایى و تکیه بر نسبى گرایى است. در واقع، راه حلّ لیبرال ها براى حلّ اختلاف نظرها راه حلّى سیاسى است و بر این اساس، آنان میان سیاست و مابعدالطبیعه تفکیک قائل اند که به عقیده تریگ، این تفکیک بسیار تصنّعى است. تریگ بر این باور است که گرایش لیبرال ها مى تواند به این جا بینجامد که اولاً، هیچ کس نمى تواند به حق برسد و ثانیاً، میان حق و باطل تمایزى در کار نیست، بنابراین، مى توان نتیجه گرفت که لیبرالیسم موضوعات معرفت شناسى را به مسائل سیاسى تحویل برده است.

در فصل دوم با عنوان (آیا دین صرفاً واقعیتى اجتماعى است؟) به بررسى و نقد رویکرد پدیدارشناسانه دین مى پردازد. با بیان این که رویکرد پدیدارشناسانه صرفاً توصیفى است نه تبیین علّى، بنابراین، به ارزیابى عقلانیت اعتقادات نمى پردازد، بلکه صرفاً به کارکرد اجتماعى آنها توجه دارد. سپس این پرسش را مطرح مى کند که آیا امکان بررسى عقلانى دین به روشى عینى و منصفانه (مانند علم) وجود دارد. به عقیده تریگ، در این رویکرد همان تأکید قدیمى پوزیتیویستى بر محدود کردن علم به داده هاى تجربى وجود دارد که در آن، این دیدگاه عصر روشن گرى مطرح است که عقل و وحى از رنسانس با هم تقابل دارند. به نظر او، این رویکرد نیز شدیداً ضد واقعیت گراست، به این معنا که میان ماهیت حقیقت و آن چه عقیده به حقیقت بودن آن است، تمایزى قائل نیست. در ادامه به بحث خودمختارى و استقلال دین به عنوان یک حوزه تحقیق عینى مى پردازد و اظهار مى دارد که ما نباید به دین به عنوان یک ساختار فرهنگى ساده بنگریم، و در مقابل کسانى که خودمختارى و استقلال دین را نفى مى کنند، این رویکرد را به منزله انکار هرگونه مجالى براى عقل انسان در رسیدن به حقیقت مى داند. هم چنین در مقابل کسانى که عینیت تحقیق دینى را زیر سؤال مى برند و معتقدند در دین برخلاف علم نمى توان از موضوع تحقیق فاصله گرفت و درباره آن به صورت یک عین خارجى تحقیق کرد، مى گوید: مفهوم عینیت یا بى طرفى علمى یک اسطوره است و ما هیچ وقت نمى توانیم خارج از نظام مفهومى خود بایستیم و امور را چنان که هستند ببینیم.

در فصل سوم به بحث تعدّد ادیان مى پردازد و این پرسش را مطرح مى کند که: (آیا همه ادیان مى توانند صادق باشند؟) مهم ترین مسئله مورد بحث در این فصل رابطه کثرت گرایى با حقیقت طلبى است. به عقیده تریگ، کثرت گرایان وسوسه مى شوند که با مفهوم حقیقت عینى مخالفت کنند، در نتیجه، واقع گرایى را کنار مى گذارند. در ادامه ضمن نقد و بررسى صور مختلف کثرت گرایى دینى و نیز دیدگاه هاى کثرت گرایان، از جمله دیدگاه جان هیک و هانس کونگ; معتقد مى شود که کثرت گرایان نمى توانند از داورى درباره حقیقت فرار کنند. در پایان، به این نتیجه مى رسد که دغدغه حقیقت داشتن و کثرت گرا بودن با هم سازگار نیست، البته خود او راه حلّ روشن و مناسبى ارائه نمى دهد.

در فصل چهارم به رابطه علم و دین مى پردازد. پرسش اصلى این فصل این است: (آیا علم و دین به نحو یک سان عقلانى اند؟) وى ابتدا در نقد و بررسى دیدگاه هاى مختلف در باب رابطه علم و دین به نقد دیدگاه واقع گرایى انتقادى پوپر مى پردازد و تأکید واقع گرایى انتقادى را بر این که هم علم و هم دین رسیدن به واقع را هدف قرار مى دهند، نکته مثبت این دیدگاه مى داند. اما به عقیده او، تنها با اتخاذ یک موضع واقع گرایانه مابعدالطبیعى مى توان به دلایلى براى به رسمیت شناختن خطاپذیرى خود و نیز نقد نظریه هاى مورد اعتقاد خود رسید.

فصل پنجم با این پرسش آغاز مى شود: (آیا دین مى تواند مبتنى بر ادعاهاى تاریخى باشد؟) ابتدا متذکر مى شود که همه ادیان، به ویژه مسیحیت مبتنى بر ادعاهاى تاریخى اند. برخى از محققان بر این باورند که این ادعاها راهى به عقل عمومى ندارند. در این زمینه، تریگ به تلاش هاى کارل بارت اشاره مى کند که مى کوشید وقوع و عینیت تاریخى ادعاهاى مسیحیت را اثبات کند. هم چنین به اسطوره زدایى بولتمان اشاره مى کند و اظهار مى دارد که در رویکرد بولتمان نیز دنیاى حقیقت به علم واگذار شده است. در ادامه بر این نکته تأکید مى کند که اگر مراد از عقلْ استدلال قیاسى باشد، تاریخ کاملاً از عقلانیت خارج مى شود، اما این همان دیدگاه تنگ نظرانه عصر روشن گرى درباره معناى عقل و عقلانیت است. سپس به دو دیدگاه درباره عصر جدید اشاره مى کند: یکى این دیدگاه که حقیقت مبتنى بر کتاب مقدّس یا حقیقت انجیلى با دیگر حقایق تفاوتى ندارد و دیگر این که ایمان از عقل عرفى به دور است. به عقیده تریگ، دیدگاه دوم مسیحیت را از حملات مورخان دور مى سازد، اما به بهایى گزاف که همانا واگذارى حوزه حقیقت به تجربه گرایان است. به عقیده خود او، در عهد جدید ادعاهایى مطرح مى شوند که مانند همه ادعاهاى تاریخى در معرض بررسى عقلانى قرار مى گیرند.

فصل ششم با پرسش از این که (آیا معرفت دینى ممکن است؟) آغاز مى شود. در این فصل، دیدگاه هاى مختلف معرفت شناسى از جمله مبناگرایى، قرینه گرایى و نیز ارکان عمده مبناگرایى بررسى مى شود. به عقیده تریگ، مبناگرایى حتى در حوزه علوم تجربى نیز محل تردید واقع شده است. در ادامه معرفت شناسى اصلاح شده و ورزه هاى مختلف عقیدتى را در این مکتب نقد و بررسى مى کند. تریگ عقیده دارد که تأکید بر ورزه هاى مختلف عقیدتى باعث تضعیف واقع گرایى مى شود. وى به بازى هاى زبانى اشاره مى کند و معتقد است که این رویکرد مبتنى بر دلیل یا عقل نیست، بلکه مبتنى بر (اعتماد) است که این هم به نفى واقعیت مابعدالطبیعى مى انجامد. سپس به نقد و بررسى باورهاى پایه مى پردازد و اظهار مى دارد که باورهاى پایه در نهایت به نوعى (اعتماد) تکیه دارند که بیشتر به عطایاى ایمان توجه دارد نه ادعاهاى عقل. به عقیده تریگ، معرفت شناسى اصلاح شده ظاهراً تسلیم این وسوسه شده است که به ایمان بى پایه پناه ببرد که در نهایت، به انفسى گرایى یا نسبیت گرایى مى رسد.
فصل هفتم با این پرسش آغاز مى شود: (آیا اشکال دینى زندگى باید موجه باشند؟) به اعتقاد تریگ، مفهوم اشکال زندگى مبتنى بر تفکیک میان دنیاى واقعیات و دنیاى حیات انسانى است. هم چنین مفهوم اشکال دینیِ زندگى نیز مبتنى بر این دیدگاه است که دین با قلمرو معنوى سر و کار دارد که ساحتى واقعى نیست، بلکه ناشى از نگرش هاست; دین به امور انفسى و علم به امور آفاقى مى پردازد. به عقیده تریگ، سایه نظریه تحقیق پذیرى بر این دیدگاه حاکم است که در نهایت، به نفى هستى هاى مابعدالطبیعى منتهى مى شود. هم چنین تأکید بر مفهوم اشکال زندگى به انکار نوعى عقلانیت بى طرف مى انجامد که در نهایت، زبان عقل را به زبان علم محدود مى کند.

در فصل هشتم به رابطه خداباورى با ثنویت گرایى مى پردازد. پرسش اصلى این فصل این است: (آیا خداباورى مستلزم ثنویت است؟) ابتدا دو نوع ثنویت را بررسى مى کند: ثنویت نفس و بدن و ثنویت قلمرو مادى و معنوى حیات. در ادامه به دیدگاه تجربه گرایان در نفى هر دو نوع ثنویت اشاره مى کند و در نفى این دیدگاه اظهار مى دارد که اگر (من) یک توهّم باشد، آرمان عقلانیت از دست مى رود. سپس بعد از تبیین و بررسى هرمنوتیک سوءظن، اظهار مى دارد که براساس این هرمنوتیک هرگونه عقلانیتى نابود مى شود. تریگ با نفى ادعاى فلسفه پست مدرن مبنى بر این که معرفت و قدرت با هم ارتباط متقابل دارند، اظهار مى دارد که معرفت ممکن است موجب اقتدار شود، اما این دو یکى نیستند. در نهایت، به عقیده تریگ، ثنویت با خداباورى پیوند دارد و واقعیت خدا مبناى جهان مادى و غیر مادى است; بدون یک نظام ثنوى که در آن جایى براى امور معنوى و فوق طبیعى باز است، خداباورى سنّتى نمى تواند معقول باشد.

پرسش اصلى فصل نهم این است: (آیا ایمان نیازمند عقل است؟) در واقع، در این فصل، به رابطه عقل و ایمان پرداخته و دیدگاه هاى ایمان گرایى، الهیات طبیعى و الهیات قائل به جعل، را نقد و بررسى مى کند. تریگ درباره دیدگاه ایمان گرایان اظهار مى دارد که براساس آن، الهیات مبتنى بر تعهدى کورکورانه است. هم چنین درباره الهیات طبیعى مى گوید: مسیحیت تحت تأثیر الهیات طبیعى به خداباورى، یعنى نظریه فلسفه درباره خدا مبدّل شد که در نهایت، به الحاد انجامید. وى درباره الهیات قائل به جعل، یعنى الهیاتى که معتقد است حقایق محصول و مجعول انسان اند، مى گوید: این دیدگاه متأثر از کانت است و با تأکید افراطى آن بر تاریخى بودن معرفت، در نهایت، به این جا مى رسد که عقیده دینى در عصر حاضر عقلاً قابل قبول نیست.
فصل دهم با این پرسش آغاز مى شود: (آیا دین نیازمند خدایى متعالى است؟) او بعد از اثبات دو قلمرو مستقل مادى و معنوى در جهان، معتقد مى شود که نفى وحدت دو قلمرو، به هر حال، به نفى جهان مادى یا معنوى خواهد انجامید. در ادامه ضمن پرداختن به چگونگى حصول معرفت خدا، مفهوم تعالى خدا را بررسى مى کند و معتقد مى شود که نفى تعالى به همه خداانگارى منتهى مى شود، ولى از طرف دیگر، تأکید بر تعالى نباید به نفى معرفت خدا منجر شود. در خاتمه، صور مختلف تعالى را بررسى مى کند.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:46  توسط زکریا  | 

تراکم در شهرها

 

تراکم عبارت است از نسبت تعداد جمعیت به میزان معینی از زمین که معمولاً در شهرها به هکتار بیان می‌شود. یکی از اهداف اصلی برنامه ریزی شهری، رسیدن به وضعیتی است که انواع امکانات و فضاهای شهری به اندازه کافی و به نحوه مطلوب در دسترس شهروندان قرار گیرد و آنان با کمترین مشکل به انواع امکانات شهری دسترسی داشته باشند. حصول این امر، با ایجاد تعادل منطقی بین جمعیت و امکانات صورت می‌گیرد. تراکم بیش از حد جمعیت در بخشی از شهر این تعادل را از بین می‌برد. علاوه بر این ایجاد سروصدا و نارساییهای روانی، گرانی قیمت زمین و اجاره‌خانه، بزهکاری و جنایت، امکان مخاطرات بهداشتی و مواردی از این قبیل از تبعات آن است. در مقابل، تراکم بسیار پائین نیز مشکلاتی از قبیل بالا رفتن هزینه خدمات‌رسانی در زمینه‌های شبکه معابر، تأسیسات زیربنایی (آب ، برق ، گاز و تلفن) و خدمات بهداشتی، درمانی، آموزشی و غیره می‌شود. بنابراین رسیدن به تراکم معقول، منطقی و نظارت بر آن در شهرها از اهمیت بالایی برخوردار است.

تراکم مسکونی را می‌توان به دو نوع خالص و ناخالص تقسیم نمود. گرچه بین برنامه‌ریزان شهری کشورهای مختلف بر سر تعریف تراکم مسکونی خالص و ناخالص، اتفاق نظر وجود ندارد، ولی توصیف قابل قبول این است که منظور از تراکم مسکونی خالص، نسبت تعداد جمعیت به اراضیی است که صرفاً به خاطر سکونت در نظر گرفته شده باشد و مقصود از تراکم مسکونی ناخالص، نسبت تعداد جمعیت به کل اراضیی است که به مصرف واحدهای مسکونی و نیازمندیهای وابسته به آن رسیده است.
تراکم ناخالص مسکونی در شهرهای ایران از طیف وسیعی برخوردار است، به طوری که کم تراکم‌ترین شهرهای ایران در میان شهرهای با جمعیت بالای 25 هزار نفر، خرمشهر (با تراکم ناخالص 8/5 نفر در هکتار) و اقلید (6/6 نفر در هکتار) می باشند. در مقابل پرتراکم‌ترین شهرهای ایران در میان شهرهای با جمعیت بالای 25 هزار نفر، بندر ترکمن (509 نفر در هکتار)، زرقان (8/559 نفر در هکتار) و گوهردشت (با 113/1 نفر در هکتار) می باشند.

گرچه میان کم‌تراکم‌ترین و پر تراکم‌ترین شهر ایران فاصله زیادی وجود دارد اما تراکم در تعداد قابل توجهی از شهرهای ایران کمتر از 100 نفر در هکتار می باشد و به متوسط تراکم ناخالص مسکونی در شهرهای بالای 25 هزار نفر ایران (4/54 نفر در هکتار) نزدیک است. تراکم ناخالص مسکونی در 87 درصد شهرهای ایران کمتر از 100 نفر می باشد که از این میان تراکم 50 درصد شهرها کمتر از 50 نفر در هکتار و 37 درصد شهرها بین 50 الی 100 نفر در هکتار است. همچنین می توان گفت که تراکم در شهرهای بزرگ بیشتر از تراکم در شهرهای کوچک و عمدتاً بین 50 الی 100 نفر در هکتار است. به عنوان مثال، تراکم ناخالص مسکونی در مراکز استانها به ویژه کلان شهرهای کشور، در همین سطح قرار دارد. تراکم ناخالص مسکونی در شهر تهران 74 نفر در هکتار، تبریز 8/77 نفر در هکتار، مشهد 5/91 نفر در هکتار، شیراز 9/68 نفر در هکتار و در
اصفهان نیز 4/52 نفر در هکتار می‌باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:39  توسط زکریا  | 

روش تعیین نقش شهرهای ایران

 

گرچه نقشهای مختلفی برای شهرها مشخص شده و به تبع آن روشهای اجرایی متعددی نیز از سوی اندیشمندان برای تعیین نقش شهرها ارائه شده است اما واقعیت آن است که تمام این روشها، به دلیل نوع داده‌های آماری موجود در کشور، برای ایران قابل استفاده نمی باشد. بنا به این دلیل و با توجه به محدودیتهای آماری از روش ژاکلین بوژوگارنیه و ژرژشاپو استفاده میشود.
علاوه بر این دو، محققان دیگری همچون چانسی هاریس ، گنارالکساندرسن و چند تن دیگر، روشهایی را برای تعیین نقش شهرها ارائه داده‌اند که به طور مختصر مورد بررسی قرار می‌گیرند (فرید، 1368).
روش اجرایی چانسی هاریس : هاریس با تعیین آستانه‌ای برای هر یک از شاخه‌های کار و فعالیت شهری، توانسته نقش غالب هر شهر را مشخص کند و در این زمینه ، شهرها را به 9 گروه تقسیم کرده است. به عنوان مثال ، شهر صنعتی شدید، از نظر چانسی هاریس شهری است که نیروی انسانی جذب شده در مشاغل صنعتی حداقل 45 درصد کل مزدبگیران شهری باشد، و یا شهر معدنی، شهری است که بیش از 15 درصد کل مزدبگیران را معدنچیان تشکیل می‌دهند. گنارالکساندرسن، نقش شهر را در طبقات C,B,A ارزیابی می‌کند. اگر نیروی انسانی جذب شده در یک فعالیت بیش از 20 درصد باشد، نقش آن فعالیت را در طبقه A اگر بین 10 تا 20 درصد باشد، در طبقه ,B و اگر بین 5 تا 10 درصد باشد، در طبقه C ارزیابی میکند. اگر درصد نیروی انسانی جذب شده در یک فعالیت کمتر از 5 درصد باشد، آن فعالیت از نظر الکساندرسن فاقد نقش خاصی است.
روش اجرایی دیگر، روش بوژوگارنیه و ژرژشاپو میباشد. در این
روش مشاغل شهری در سه گروه اول، دوم و سوم مشاغل اجتماعی تعریف میشوند که دسته اول، بخش
کشاورزی ، جنگلبانی ، صیدماهی و استخراج معادن ، گروه دوم ، صنایع و ساختمان ، و گروه سوم، کلیه مشاغلی را که نمی‌توانند در گروه اول و دوم بیابند ، شامل میشود.
نیروهای انسانی جذب شده در گروههای سه گانه ، برحسب درصد، روی دیاگرامی که بر مبنای قرارداد بر شش بخش نامساوی و نامشابه تقسیم شده‌اند، منعکس میشوند. نقطه تلاقی خطوط درصدها، که مسلماً در محدوده یکی از وظایف شش‌گانه روستا شهری (کشاورزی)، چند نقشی ،
بازرگانی ، خدماتی ، صنعتی و صنعتی شدید خواهد بود، بیانگر نقش آن شهر میباشد.
یکی از محاسن این روش حرکت زمانی نقش شهر در دیاگرام میباشد و لذا میتوان از گرایش شهر به سوی نقشی نو آگاه شد. یکی دیگر از مزایای روش مذکور این است که میتوان به آسانی کشورهای جهان سوم را با یکدیگر و یا با کشورهای توسعه یافته مقایسه نمود.
روش بوژوگارنیه در مقابل این محاسن ، معایبی
نیز دارد، از جمله با مکانیزه شدن کشاورزی و خودکار شدن صنایع از نیروی انسانی جذب شده در این قبیل فعالیتها کم میشود، درصورتی که درآمدهای حاصل از تولیدات صنعتی و کشاورزی به احتمال قوی کاهش نمی‌یابد ، لیکن همان‌طوری که گفته شد ، به دلیل سازگاری و همخوانی این روش با داده‌های آماری ایران، از آن استفاده شده است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:35  توسط زکریا  | 

تاریخچه طرح های شهری ایران

 

 

قبل از تهیه طرحهای شهری به شکل متداول کنونی ، طرح پیشنهادی شهر همدان، به عنوان اولین طرح شهری ، توسط کارل فریش ، مهندس چرم ساز، تهیه و به وزارت داخله پیشنهاد شد و در آبان ماه سال 1310 به تصویب وزارت داخله رسید. همچنین در سال 1324 ، بخش شهرسازی و طرحریزی در سازمانی موسوم به « سازمان اصل چهار ترومن» در ایران تشکیل شد و مسئولیت آن برعهده چند مهندس شهرساز، از جمله دکتر تورسن و مهندس گیبس ، نهاده شد. این عده نیز برای اولین بار مطالعات و طرحریزی سه شهر شیراز، اصفهان و سنندج را به زبان انگلیسی تهیه کردند (سعیدنیا، 1378).
علاوه بر این ، سربازان گروه صلح با امضای قراردادی بین هیئت عمران بین المللی آمریکا و وزارت کشور در دهه 30، به ایران آمدند و در وزارت کشور مشغول به کار شدند و برای بیشتر شهرها، طرح شبکه‌بندی و گذربندی تهیه کردند (سعیدنیا ، 1378).
طرحهای شهری با کیفیتی که در حال حاضر در کشور متداول است، از ابتدای برنامه سوم عمرانی کشور (1346ـ1341) آغاز شد. در سالهای اول اجرای برنامه عمرانی سوم، قرارداد تهیه طرح جامع بین سازمان برنامه و بودجه و تعدادی از مشاوران منعقد گردید. تا اینکه در سال 1343 وزارت آبادانی و مسکن و به دنبال آن شورای عالی شهرسازی تأسیس شد و نظارت در کار تهیه طرحهای جامع شهرهایی که قرارداد آنها قبلاً منعقد شده بود به عهده دبیرخانه شورای عالی شهرسازی محول شد و پس از مدتی عقد قراردادهای جدید در این مورد به دبیرخانه مذکور واگذار گردید (وزارت مسکن و شهرسازی، 1361).
اولین طرحی که به تصویب شورای عالی شهرسازی رسید، طرح جامع بندرلنگه بود که در سال 1345 تصویب شد. پس از آن در سال 1346، طرح جامع شهرهای بندرعباس، تهران، تبریز، قزوین و رشت به تصویب رسید. در سال 1347 نیز طرح جامع شهرهایی چون بندرانزلی ، همدان، اهواز، بابل و بابلسر به تصویب رسید و روند تصویب طرحها در شورای عالی شهرسازی همچنان ادامه یافت ، به طوری که تا پایان سال 1378، 219 طرح جامع شهری به تصویب رسید. (وزارت مسکن و شهرسازی، 1379).

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:33  توسط زکریا  | 

روش تعیین نقش شهرهای ایران

 

گرچه نقشهای مختلفی برای شهرها مشخص شده و به تبع آن روشهای اجرایی متعددی نیز از سوی اندیشمندان برای تعیین نقش شهرها ارائه شده است اما واقعیت آن است که تمام این روشها، به دلیل نوع داده‌های آماری موجود در کشور، برای ایران قابل استفاده نمی باشد. بنا به این دلیل و با توجه به محدودیتهای آماری از روش ژاکلین بوژوگارنیه و ژرژشاپو استفاده میشود.
علاوه بر این دو، محققان دیگری همچون چانسی هاریس ، گنارالکساندرسن و چند تن دیگر، روشهایی را برای تعیین نقش شهرها ارائه داده‌اند که به طور مختصر مورد بررسی قرار می‌گیرند (فرید، 1368).
روش اجرایی چانسی هاریس : هاریس با تعیین آستانه‌ای برای هر یک از شاخه‌های کار و فعالیت شهری، توانسته نقش غالب هر شهر را مشخص کند و در این زمینه ، شهرها را به 9 گروه تقسیم کرده است. به عنوان مثال ، شهر صنعتی شدید، از نظر چانسی هاریس شهری است که نیروی انسانی جذب شده در مشاغل صنعتی حداقل 45 درصد کل مزدبگیران شهری باشد، و یا شهر معدنی، شهری است که بیش از 15 درصد کل مزدبگیران را معدنچیان تشکیل می‌دهند. گنارالکساندرسن، نقش شهر را در طبقات C,B,A ارزیابی می‌کند. اگر نیروی انسانی جذب شده در یک فعالیت بیش از 20 درصد باشد، نقش آن فعالیت را در طبقه A اگر بین 10 تا 20 درصد باشد، در طبقه ,B و اگر بین 5 تا 10 درصد باشد، در طبقه C ارزیابی میکند. اگر درصد نیروی انسانی جذب شده در یک فعالیت کمتر از 5 درصد باشد، آن فعالیت از نظر الکساندرسن فاقد نقش خاصی است.
روش اجرایی دیگر، روش بوژوگارنیه و ژرژشاپو میباشد. در این
روش مشاغل شهری در سه گروه اول، دوم و سوم مشاغل اجتماعی تعریف میشوند که دسته اول، بخش
کشاورزی ، جنگلبانی ، صیدماهی و استخراج معادن ، گروه دوم ، صنایع و ساختمان ، و گروه سوم، کلیه مشاغلی را که نمی‌توانند در گروه اول و دوم بیابند ، شامل میشود.
نیروهای انسانی جذب شده در گروههای سه گانه ، برحسب درصد، روی دیاگرامی که بر مبنای قرارداد بر شش بخش نامساوی و نامشابه تقسیم شده‌اند، منعکس میشوند. نقطه تلاقی خطوط درصدها، که مسلماً در محدوده یکی از وظایف شش‌گانه روستا شهری (کشاورزی)، چند نقشی ،
بازرگانی ، خدماتی ، صنعتی و صنعتی شدید خواهد بود، بیانگر نقش آن شهر میباشد.
یکی از محاسن این روش حرکت زمانی نقش شهر در دیاگرام میباشد و لذا میتوان از گرایش شهر به سوی نقشی نو آگاه شد. یکی دیگر از مزایای روش مذکور این است که میتوان به آسانی کشورهای جهان سوم را با یکدیگر و یا با کشورهای توسعه یافته مقایسه نمود.
روش بوژوگارنیه در مقابل این محاسن ، معایبی
نیز دارد، از جمله با مکانیزه شدن کشاورزی و خودکار شدن صنایع از نیروی انسانی جذب شده در این قبیل فعالیتها کم میشود، درصورتی که درآمدهای حاصل از تولیدات صنعتی و کشاورزی به احتمال قوی کاهش نمی‌یابد ، لیکن همان‌طوری که گفته شد ، به دلیل سازگاری و همخوانی این روش با داده‌های آماری ایران، از آن استفاده شده است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:32  توسط زکریا  | 

یکپارچگی مدیریت شهر ؛

اشاره:

یکی از اصلی‌ترین موانع فراروی مدیریت شهری ـ بخصوص در کلان شهرها ـ چند پارگی مدیریت شهری در عرصه سیاست‌گذاری، تصمیم‌سازی، برنامه‌ریزی، هدایت و نظارت است. شهر سیستمی باز است که ساختارهای این سیستم هر کدام دارای کارکردهای خاص خود است. این عملکردها و کارکردها در پیوستگی زمانی و مکانی ـ فضایی ـ در حال تغییر و تحول و همچنین در حال باز تولیداند. ولی بایستی توجه شود کل سیستم شهر چیزی فراتر از تمام اجزاء، ساختارها، کارکرد و عملکردهای آن است، یعنی اگر ساختارها و عملکردهای یک شهر از هم منفک و تجزیه شوند، پیوند دوباره آنها دیگر شمایل سیستم شهر را ندارد.[1][1]

به عبارت دیگر شهر سیستمی پویا است که عملکردهای ساختارهای آن، پیوسته با هم تعامل دارند؛ برای تنظیم این روابط و پایداری سیستم، هماهنگی و یکپارچگی در مدیریت آن ضروری است و ما نمی‌توانیم کارکردهای مختلف شهر را به مدیریت منفک و بدون ارتباط با هم بسپاریم و انتظار بهبود وضعیت داشته باشیم.

 

متن

براساس مطالعات عمیق و روشنگر پژوهشگران عرصه مدیریت شهری، از شهرنشینی فراگیر و در حال رشد گریزی نیست و از طرف دیگر این رشد همراه با ناپایداری‌هایی است، که گزارشات این ناپایداری‌ها، بخصوص از بُعد زیست محیطی، اقصتادی و کالبدی نگران کننده است. مشاهدات روزمره ما تأیید کننده نابسامانی و ناپیوستگی کارکردها و عملکردهای فضای شهری است. با توجه به این وضعیت پیش‌بینی می‌شود مسایل حاصل از شهرنشینی در آینده نزدیک جایگزین دغدغه‌های کنونی مدیران کلان مملکتی خواهد شد و نقش حاکمیتی پیدا خواهد کرد. ـ کافی است تصور کنیم «با تأمل و عمیق» با یک زلزله 6 ریشتری در کلان شهر کرمانشاه از بُعد امنیت چه بلای بر سر ایران خواهد آمد؟!ـ

پس جدا از نقش افزاینده شهرنشینی فراگیر و رو به شهر، برای اثرات بازدارنده و کاهنده این نوع از سکونت‌گزینی بایستی چاره‌اندیشی شود. تا حدود سال‌های 1970 تأکید اصلی برای چاره‌جویی؛ سخت‌افزارانه و مبتنی بر رویکردهای از بالا به پایین، متمرکز، اقتصادی و کالبدی بود، نهایت این روند چاره‌جویی، پاسخگو به مسائل شهرسازی و به طور کلی شهرنشینی نبود و اکنون اجماع بر سر شیوه‌های مدیریت شهری نوین است و پاسخ ناپایداری‌های شهری را در ارتقاء کیفیت شیوه مدیریت شهری جستجو می‌کند به طوری‌که منابع علمی جهان در بین عوامل اصلی تولید در هر شکلی چه مادی و چه معنوی سهم مدیریت و نیروی انسانی در توسعه بیشتر از سرمایه‌های مادی و سخت‌افزارانه می‌داند. "راه‌پایداری شهری از تغییر رویکرد مدیریت شهری می‌گذرد" مدیریت شهری خوب دارای پارامترهای مختلف و متنوعی چون کارآمدی، شفافیت، مشارکت‌طلبی، حق اظهارنظر همگانی، انصاف، دانایی محوری و ... است.[2][2] بعلاوه آنکه یکی از مؤلفه‌های مهم مدیریت شهری برای رسیدن به شهر پایدار یکپارچگی در عرصه سیاست‌‌گذاری، تصمیم‌سازی، اجرا و نظارت است.

با نیم نگاهی به تحلیل وضعیت شهرنشینی و مدیریت شهری در ایران متوجه می‌شویم، در شرایط کنونی ما فاقد حکومت‌ها و سازمان‌های توانمند محلی مستقل هستیم؛ در شرایط کلان عدم شکل‌گیری این نهادها و سازمان‌های محلی به ساختار متمرکز و استبدادی تاریخی و اقتصاد رانتی دولت بر‌می‌گردد. با وجود آنکه در اکثر کشورهای جهان چه با مشخصه‌های تمرکزگرا و چه با مشخصه‌های فدرالی، شهرداری‌ها دارای قدرت بالا در امور محلی هستند و به عنوان نهادی فرابخشی عمل می‌کنند و شهرداری‌ها همراه با شوراها دارای حکومت محلی‌اند و تمام امور محلی در حیطه اختیارات و وظایف آنها می‌گنجد.[3][3] ولی متأسفانه با وجود عمر 100 ساله مدیریت شهری «از اولین قانون بلدیه 1286 که اولین قانون مدون راجع به مدیریت شهری ایران است» در ایران، شهرداری‌ها در عرصه تصمیم‌گیری و سیاست‌گذاری امور محلی جایگاه بایسته پیدا نکرده‌اند و هر بار که قانون شهرداری‌ها و شوراها در دستور تغییر دولت و مجلس قرار گرفته‌اند از اهداف اولیه فرابخشی بودن و همچنین اقتدار حکومت محلی کاسته می‌شود. دلیل واقعیت این امر به عواملی چون وابسته بودن منابع درآمدی مدیریت شهری به دولت، ضعف نهادهای مدنی و محلی و به طور کلی مشارکت در اداره امور شهر و برنامه‌ریزی متمرکز و از بالا به پایین و ... بر می‌گردد.

بنابراین نظام اداره امور شهر در طی صد سال گذشته از وظایف اصلی مدیریت شهری بازمانده و بیشتر به امور بر زمین مانده شهر پرداخته‌اند. نتیجه این رویکرد و سیاست‌گذاری، رشد بی‌قواره و نااندیشیده دولت و ضعف و ناتوانی مفرط شهرداری‌ها بوده است. مسأله جدی حاصل از این اتفاق، روی گردانی شهروندان از شهرداری‌ها و تصور مغشوش و غلط از شهرداری در ذهن شهروند ایرانی است. شهروند ایرانی از شهرداری‌ها و به طور کلی از مدیریت شهری جز وظایفی اولیه چون شست‌وشوی خیابان‌ها، جمع‌آوری زباله و مسایل این‌چنین  در ذهن ندارند.

در حالیکه مدیریت شهری کارآمد و پایدار کل امور محلی سیستم شهر را بایستی برنامه‌ریزی، سیاست‌گذاری، هدایت، ساماندهی، نظارت و هماهنگی کند. بنابراین اموری چون تهیه طرح‌های توسعه شهری، مدیریت زمین و مسکن، امور آموزش و پرورش، حمل‌ونقل، بازیافت، مدیریت اسکان غیررسمی، نواحی کهن و قدیمی شهر، گردشگری، امور فرهنگی، محیط‌زیست و ... جزء وظایف محلی و به عبارتی در حوزه اختیارات شهرداری‌ها و شوراها هستند، در حالیکه مدیریت شهری ما در شرایط کنونی بین 25 نهاد دولتی و شهرداری تقسیم شده است. ناراحت‌کننده‌تر از این وضعیت این است که این متولیان گوناگون فاقد هماهنگی و همسو نگری‌اند، نتیجه این چندپارگی در مدیریت شهری باز تولید مسایل شهری چون ترافیک، اسکان غیررسمی، اشتغال غیررسمی، بورس بازی زمین و مسکن و مسایلی گسترده‌ای از این دست است. نهایت این نابسامانی در عرصه مدیریت شهری در برنامه پنج ساله سوم توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، کارشناسان را به چارجویی واداشت ـ البته ناگفته پیداست این چاره‌اندیشی خود به طور جدی تحت تأثیر دولت حداقل و گسترش نهادهای محلی و مدنی بود که زایش شوراها نمونه عینی این سیاست‌گذاری جدید بود ـ در ماده 136 برنامه سوم توسعه آمده است «به دولت اجازه داده می‌شود با توجه به توانایی‌های شهرداری‌ها، آن گروه از تصدی‌های مربوط به دستگاه‌های اجرایی را در حیطه مدیریت شهری که ضروری تشخیص می‌دهد براساس پیشنهاد مشترک وزارت کشور و سازمان امور اداری و استخدامی کشور، همراه با منابع اعتبار ذی‌ربط به شهرداری‌ها واگذار کند».[4][4]

برنامه پنج ساله سوم پایان یافت ولی به دلیل عدم اراده جدی نهادهای دولتی از یک طرف و عدم آمادگی شهرداری‌ها از طرف دیگر، اقدام خاصی صورت نگرفت، هر چند از درون مطالعات انجام گرفته قرار شده بود که 22 وظیفه از سازمان‌های دولتی، کنده و به شهرداری‌ها واگذار شود. در نتایج این مطالعات که در شورای اداری نیز مورد بررسی قرار گرفته بود امور چون مدیریت زمین شهری طرح‌های توسعه شهری، امور کتابخانه‌ها، آب، برق، تلفن و ... در اولویت واگذاری قرار گرفته بودند.

دراین مطالعه گفته شده بود که این 22 وظیفه اولویت‌های اولیه‌اند و با توجه به توان شهرداری‌ها اولویت‌های بعدی شناسایی می‌شوند و به آنها واگذار می‌شود. ولی متأسفانه عملاً گامی اساسی برداشته نشد.[5][5]

خوشبختانه در برنامه چهارم توسعه اقتصادی ـ اجتماعی و فرهنگی مجدداً مدیریت یکپارچه شهری مورد توجه قرار گرفت و این بار در بند «ب» ماده 137 مورد تأکید مجدد قرار گرفت و به شورای عالی استان‌ها به عنوان نهادی محلی و مردمی فرصت محدود داده شده است که بعد از مطالعه امکان‌سنجی تصدی‌های قابل واگذاری به شهرداری‌ها استخراج و برای بررسی و تصویب مستقیماً یا از طریق دولت به مجلس بفرستد.

ولی همانطور که گفته شد تاکنون اقدام مؤثری صورت نگرفته است جدا از ضرورت یکپارچگی مدیریت شهری از بُعد مدیریت کلان شهری در شرایط کنونی، توجه به چند نکته مهم است:

گاهی در بین مدیران شهری و یا حتی پژوهشگران چنین تصور می‌شود، منظور از واگذاری خدمات و تصدی‌های محلی به شهرداری‌ها شکل‌گیری امپراتوری شهرداری است در حالی که ماده 136 برنامه سوم و بند «ب» ماده 137 رویکرد هماهنگی و یکپارچگی دارد و بیشتر هماهنگی سازمانی و نهادهای خدمات‌رسانی به ذهن می‌آورد به عبارتی بیشتر وحدت رویه در اقدامات و برنامه‌ها و سیاست‌گذاری‌هاست و در این میان مرکز این وحدت رویه شهرداری‌ها و شوراها هستند با توجه به تجربیات جهانی در هیچ شهری تمام امور محلی فقط توسط شهرداری‌ها انجام نمی‌شود. بلکه شهرداری‌ها همراه با دیگر نهادهای خدمات‌رسان شهری دارای هماهنگی و همسویی هستند و در سیاست‌ها و برنامه‌ها خود دارای وحدت رویه و عملکرد هستند.

گاهی در بین مدیران و یا حتی پژوهشگران، شکل‌گیری مدیریت یکپارچه و وحدت سازمانی نهادهای خدمات‌رسان شهری را نهایت برنامه‌های مدیریت شهری، آرزو و چشم انداز بلندمدت مدیریت شهری خواهنده می‌شود در حالیکه واقعیت این است که در صورت اتفاق افتادن چنین هدفی، هنوز تا رسیدن به شهر پایدار و انسان‌گرا فاصله زیاد است. لذا مدیریت شهری باید خود را ملزم به رعایت اهدافی چون دیدگاه‌های شهر پایدار و انسان‌گرا و در نهایت سیاست‌های حکمروایی خوب چون انصاف، شفافیت، پاسخگویی، پاک حسابی، حق‌ اظهارنظر همگانی، مشارکت‌طلبی و ... بداند. به فرض اتفاق افتادن دیدگاه‌ها و خواسته‌های مدیریت یکپارچه و هماهنگ تازه مدیریت شهری ما در شرایطی قرار می‌گیرد که حداقل 50 سال پیش توسط مدیریت شهری در دیگر شهرهای جهان تجربه شده است. پس بنابراین مدیریت یکپارچه شهری گام اولیه در پایداری شهری است نه چشم‌انداز و هدف درازمدت مدیریت شهری.

به هر صورت سؤال و مسأله اصلی چگونگی تحکیم پایه‌های نهادهای محلی و مدنی است ـ شهرداری‌ها جزیی از این نهادها هستند ـ بعلاوه آنکه چه اقدامی بایستی انجام گیرد که بند «ب» ماده 137 برنامه چهارم توسعه به حیطه فراموشی سپرده نشود؟ با وجود بی‌قوارگی پیکره سیاست‌گذاری و تصمیم‌سازی دولت مرکزی در امر مدیریت شهری چرا گسترش نهادهای محلی در دستور کار دولت و مجلس قرار نمی‌گیرد؟ شهرداری‌ها باید خود را با چه پارامترهای مجهز کنند و چگونه خود را توانمند سازند که نقش پیش‌رو در مدیریت شهری داشته باشند؟

شوراها به عنوان نمایندگان مردم چه نقشی در هماهنگی مدیریت شهری در عرصه سیاست‌گذاری، تصمیم‌سازی، نظارت و اجرا دارند؟ آیا با توجه به ویژگی‌های این نهاد محلی که ضعف آن بر کسی پوشیده نیست می‌توان امیدوار به اعمال سیاست‌های هماهنگی مدیریت شهری بود؟

به هر صورت جدا از اتفاق نظر در لزوم یکپارچگی مدیریت شهری در بین مدیران و پژوهشگران، معمای پیچیده مدیریت شهری در ایران بخصوص در کلان‌شهرها فقط با تحقق یکپارچگی مدیریت شهری حل نخواهد شد و تنها گرهی از انبوه گره‌ها مدیریت شهری گشوده می‌شود.


[6][1] - برای تعیین دقیق موضوع می‌توان به تئوری گشتالت در کتاب‌های سیستم‌ها و مدیریت سیستمی مراجعه کرد.

[7][2] - برای مطالعه و تحقیق بیشتر می‌توان به کتاب عمیق و مؤثر "حکمروایی خوب بنیان توسعه" که توسط مرکز پژوهش‌های مجلس در سال 1383 چاپ شده است مراجعه نمود.

[8][3] - برای اطالعات بیشتر می‌توان به سری کتاب‌های انتشارات سازمان شهرداری‌ها همچون:

الف ـ مدیریت شهری، جلد یازدهم، تألیف احمد سعیدنیا، 1382، چاپ دوم

ب ـ مدیریت شهری پایدار، بررسی تجارب مشارکتی شهرداری‌ها و شوراهای اسلامی شهرهای ایران، دکتر حسین ایمانی جارجرمی و همکاران، 1383، چاپ دوم

ج ـ‌ برنامه‌ریزی و مدیریت شهری مسایل نظری و چالش‌های تجربی، محمود نجاتی حسینی، 1381، چاپ دوم مراجعه کرد.

[9][4] - برنامه سوم توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور، سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور

[10][5] - برای مطالعه بیشتر و اطلاع کامل از کم و کیف چگونگی واگذاری امور محلی به شهرداری‌ها به مطالعات عمیق و موثر دکتر غلامرضا کاظمیان و دکتر نویدسعید رضوانی، به عنوان امکان‌سنجی واگذاری وظایف جدید به شهرداری‌ها که در پنج جلد توسط مرکز مطالعات شهرداری‌ها و دهیاری‌های سازمان شهرداری‌ها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:30  توسط زکریا  | 

الگوهای اداره شهر در کشورهای خارجی

 

نظام مدیریت شهری در کشورهای مختلف از شیوه های متفاوتی پیروی می کند. در آمریکا و به طرز مشابهی در انگلستان، آلمان، فرانسه و کشورهای اسکاندیناوی، سه الگوی مدیریتی وجود دارد :

الگوی شهردار ـ شورا :


در این الگو کارگزاران شهر (شهردار ، شورای شهر و غیره) با رأی مستقیم مردم به سمتهای خود برگزیده می شوند و کارگزاران سازمانهای مختلف شهرداری نیز از جانب شهردار یا شورای شهر منصوب می شوند. این الگو در واقع همان الگوی شهردار ضعیف است.

الگوی کمیسیونی هیئتها و کمیسیونرها:


در این الگو اعضای هیئتها و کمیسیونهای مختلف شهر را مردم مستقیماً انتخاب می کنند و اینان تمام امور مدیریت شهری را خود به عهده می‌گیرند و انتصاب مدیران سازمانهای مختلف شهرداری از جانب ایشان صورت می‌گیرد. اعضای هیئتها ممکن است یکی را از میان خود به عنوان شهردار انتخاب کنند، ولی به سبب این سمت از حقوق و اختیارات بیشتری برخوردار نمی شود، حتی اگر شهردار مستقیماً با رأی مردم انتخاب شود، مقامی تشریفاتی دارد و ممکن است فقط مسئولیت امور عمومی را به عهده گیرد.

الگوی مدیر شهر (شورا ـ مدیرشهر) :


در این الگو مردم اعضای شورای شهر را انتخاب می‌کنند و اعضای شورای شهر مدیری را برای اداره امور شهر به استخدام شهر در می‌آورند. در اینجا، قدرت اصلی در اختیار اعضای انجمن شهر است و شهردار ممکن است (با انتخاب مردم) وجود داشته باشد. در این صورت نیز، مانند الگوی شهردار ضعیف، نقش وی بیشتر تشریفاتی و نظارت عالیه است. و یا ممکن است شهردار وجود نداشته باشد و مدیر شهر کلیه اقدامات اجرایی را که معمولاً شهرداران به عهده می‌گیرند، انجام دهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:29  توسط زکریا  | 

سیمای شهری

ساماندهی سیمای شهری  

آنچه در قالب تصویر به چشم می‌آید شامل توده و فضای بین ساختمان‌ها و نمای آن‌ها می‌شود. شاید به جرأت بتوان گفت که هویت کالبدی یک شهر را سیمای آن ترسیم می‌کند. این سیمای شهری محصول زمان خاصی نیست بلکه تحولی زنده و تداوم یابنده در طول حیات شهر است.

در کالبد و سیمای شهر خطرات جمعی شهروندان و حافظه تاریخی شهر مستتر شده‌اند و با گذر زمان روایتگر گذشته و هویت شهر به نسل‌های بعدی خواهند بود. با این حال آنچه در کرمانشاه امروز مشهود می‌باشد نبود سبک و قاعده‌ای خاص در زمینه پرداختن به مسائل مرتبط با سیمای شهری است. فراروندی که آشفتگی و نابسامانی را در سیمای شهری سبب شده و از این زاویه تأثیر نامطلوبی را به صورت خودآگاه و ناخودآگاه بر حوزه‌های ادراک روانی شهروندان و نیز روان‌شناسی محیطی بر جای گذاشته است.

به نظر می‌رسد زمینه‌های آشفتگی در سیمای شهرها را از محورهای زیر می‌توان جستجو کرد:

 1-    الزامات قانونی و مقررات مرتبط؛

2-    روش‌های نظارت و کنترل توسط نهادهای مسئول شهری؛

3-    مدیریت و اجرای طرح‌های بهسازی سیمای شهر؛

4-    فرایند تهیه طرح‌های مرتبط با سیمای شهر از زاویه مبانی نظری و روش‌شناختی؛

5-    روش و بینش رایج طرح‌های جامع و تفصیلی شهرها در پرداختی به مقوله سیمای شهری؛

6-    الگوهای ساخت‌وساز و اجرا و نوع مصالح؛

7-    الگوهای طراحی و معماری ابنیه؛

8-    محدودیت‌های مالی و فنی در اجرا؛

9-    ....

 با توجه به محورهای فوق به نظر می‌رسد در حال حاضر شهرداری‌ها به عنوان عامل اصلی کنترل و نظارت بر چگونگی شکل‌گیری سیمای شهری با مسائل متنوعی روبرو هستند. طیف گسترده‌ای از معضلات از آلودگی‌های بصری ناشی از الگوهای رایج تبلیغات در شهر گرفته تا طرح‌های بهسازی منظر شهری در مقیاس شهر‌ها. مسایلی که هم در حوزه خرد و هم در مقیاس کلان در شهر نمود یافته‌اند و بخش عمده‌ای از دغدغه‌های مدیریت شهری را بخود اختصاص داده‌اند.

امروزه مدیران و متخصصان و شهروندان همگی بر این موضوع که نمای سیمای شهر نیازمند بهسازی هستند اتفاق‌نظر حاصل کرده‌اند. اما مسئله اصلی چگونگی برخورد با این موضوع و ابزارها و روش‌های مورد توافق و کارآمد است. روش و بینشی که با درک واقعیت‌های اجتماعی ـ فرهنگی و شناخت مکانیزم‌های پیدا و پنهان شهر، اقداماتی مؤثر را در زمینه ارتقاء کیفیت‌های فضایی ـ کالبدی سیمای شهرها سبب شود و زمینه ارتباط تأثیرگذار و دو سویه مردم ـ به عنوان صاحبان شهر ـ و شهر را فراهم آورد. بنظر می‌رسد در شرایط حاضر، چنانچه بتوان درک صحیحی از وضع موجود و نقاط ضعف و قوت و فرصت‌ها و تهدید‌های آن بعمل آورد، می‌توان چشم‌اندازی را به سوی تهیه و تدوین الگوها و ضوابط انعطاف‌پذیر، در عین حال کارآمد و تأثیرگذار در زمینه بهسازی سیمای شهرها خلق کرد.

انجام این مهم بی‌تردید تنها با بر هم نهی تمام توان تخصصی و تجربه‌های عملی و علمی صاحبنظران شهری و امکانات و تجربیات مدیریتی و اجرایی مدیران شهرداری‌ها امکان‌پذیر می‌باشد. همچنین جهت اجرایی شدن فرایند ساماندهی سیمای شهری نیز می‌بایست ضمن شناخت تمامی موانع اجرایی، قانونی، مالی و فنی، شرایط تحقق و امکان‌پذیری این گونه طرح‌ها را افزایش داد.

تشکیل کارگروه‌های معماری و طراحی شهری (جهت تدوین ضوابط و اصول اجرایی سیمای مطلوب شهری)، رسمیت یافتن دانش طراحی شهری در نظام برنامه‌ریزی و کنترل ساخت‌وساز شهر و تعریف جایگاه و اهمیت سیمای شهری در ذهن مجریان و مدیران شهر می‌توانند راهکارهایی مؤثر در دستیابی به الگویی کارآمدتر در پرداختن به مسئله سیمای شهر باشند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:22  توسط زکریا  |